گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳

 

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوشکه دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتندهزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوییم آن حکایت‌هاکه از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش
شراب خانگی ترس محتسب خوردهبه روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
ز کوی میکده دوشش به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹

 

دو هفتهٔ دگر از بوی باد مشک فروششود چو باغ بهشت این زمین دیبا پوش
درخت غنچه کند، غنچه پیرهن بدردبه وقت صبح چو مرغان برآورند خروش
شود چو روی فلک پرستاره روی زمینز سوسن و سمن و یاسمین و مرزنگوش
چمن ز شکل ریاحین و رنگ سبزهٔ ترچنان شود که تو گویی در آمدست به جوش
ز جویبار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵

 

چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوشچو مست چشم تو گردم مرا که دارد گوش
منم غلام تو ور زانکه از من آزادیمرا بکوزه کشان شرابخانه فروش
به بوی آنکه ز خمخانه کوزه‌ئی یابمروم سبوی خراباتیان کشم بر دوش
ز شوق لعل تو سقای کوی میخوارانبدیده آب زند آستان باده فروش
مرا مگوی که خاموش باش و دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰

 

ز خانه تاخت برون کرده ساغری دو سه نوشلب از شراب در آتش گل از عرق در جوش
خمار رفته ز سر تازه نشاء از می تلخاثر ز تلخی می در لبان شهدفروش
چو شاخ گل شده کج در میان خانه زیناتاغه از سر دستار میل سر دوش
ز رخش راندنش از ناز در نشیب و فراززمین ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱

 

سحر به کوچه بیگانه‌ای فتادم دوشفتاد ناگهم آواز آشنا در گوش
که خوش به بانگ بلند از خواص می می‌خواستازو دهاده و زا اهل بزم نوشانوش
من حزین تن و سر گوش گشته و رفتهز پا تحرک و از تن توان و از دل هوش
ستادم آن قدر آن جا که داد مرغ سحرهزار مرتبه داد خروش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵

 

سحر رسید ز غیبم بکوش هوش سروش

که خیز و از لب ما بادهٔ طهور بنوش

از آن سروش شدم مست و بیخود افتادم

شراب تا چه کند چون سروش برد از هوش

گذاشتم تن و با پای جان روانه شدم

روان روان شد و تن تن زد از سماع سروش

بقدسیان چو رسیدم مرا گرفت از من

صلای ساقی ارواح و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۹

 

به گوش و هوش من آمدند ای ساقی دوش
که جام جم بستان و می حلال بنوش
بیا که مجلس عشقست و عاشقان سرمست
مدام همدم جامند و خم می در جوش
گشوده برقع صورت ز روی معنی باز
هزار جان شده حیران و عقلها مدهوش
به عشق ساقی رندان که جان من به فداش
سبوی مجلس رندان خوش کشم بر دوش
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰

 

دانی چه گفت سالک خمّار خانه دوش
بشنو نصیحت از نفس پیر می فروش
با درد ما بساز و ز درمان سخن مگوی
صوفی شو و ز راه صفا دُرد ما بنوش
یا حسن ما مشاهده کن یا نظر ببند
یا یاد دوست کن به زبان یا به لب خموش
انکار سالکان طریقت صواب نیست
در سلک ما درآی و در انکار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۲

 

ز دست مدعیان یک زمانکی شبِ دوش
شرابکی دو سه در خدمتت نکردم نوش
به روزگار شبی دیگر اتفاق افتد
که پای بوس تو حاصل کنیم و دست آغوش
بر آتش جگرم ریز یک دم آب وصال
کز اندرون وجودم به سر برآمد جوش
قبا مکن چو گریبان غنچه پرده ی من
که همچو بلبل مستم در آوری به خروش
غم تو هرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۲

 

به گوش هوش شنیدم که بر زبان سروش
به من ندای فقروا الی الله آمد دوش
که ای به چاه طبیعت چنان درافتاده
که تخت یوسف جان کرده ای چنین فرموش
چرا چنین به خیالات گشته ای مشغول
چرا چنین به محالات داده ای دل و هوش
بسوختند چو عودت هزار بار ای خام
بر آتش آخر از آن سوختن یکی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۶

 

چه گفت با تو شنیدی رباب و عود به گوش
ز کس مترس و به بانگ بلند باده بنوش
سروش عاطفت از نو نوید رحمت داد
معاشران همه دادند بوسه بر سر و روش
به خواب شیخ حرم دید دوش مستی را
نشسته بر در کعبه به خضر دوش به دوش
چو جم به جام قناعت کن و سکندر وار
به هرزه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۴

 

زهی کشیده کمان ابروی تو تا بن گوش
دمیده سبزة خطت به گرد چشمه نوش
رخ تو شمع شبستان عشق و ما در تاب
لب تو چشمه آب حیات و ما در جوش
کنون که شمع جمالت چراغ حسن افروخت
دگر به طرة مشکین رخ چو ماه مپوش
در آب دیده بدم غرقه دوش تا به میان
گذشت در غمت امروز آبم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی