گنجور

 
صوفی محمد هروی

سحر به میکده یارب چه بانگ بود و خروش

که نی به چنگ کسی بود و خنب می در جوش

مغنیان همه سرمست و مطربان رقاص

رسیده تا به ثریا صدای نوشانوش

نشسته پیر خرابات مست لایعقل

صراحی می حمرا گرفته در آغوش

بگفتمش که صبوح است و وقت استغفار

به خنده گفت که گر عاقلی برو خاموش

چو نیست عاقبت کار هیچ کس معلوم

چه طیلسان تو و چه سبوی باده بدوش

ترا که عاقبت کار خاک باید شد

غم جهان چه خوری باده مروق نوش

به رهن باده کن امروز خرقه را صوفی

مرقع ار چه نباشد برو خطا می پوش