گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲

 

طفیل هستی عشقند آدمی و پریارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباشکه بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چندبه عذر نیم شبی کوش و گریه سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کارکه در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرتکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۶

 

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوریچه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
فرشته‌ای کنمت پاک با دو صد پر و بالکه در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونه‌ست جان رسته ز تنفشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورندتو را خلاص نمایم ز روز و شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۰

 

اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بریبه جان من که نترسی و هیچ غم نخوری
اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیستیقین بدانک تو در عشق شاه مختصری
ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نیکه خشم حق نبود همچو کینه بشری
چو غیر گوهر معشوق گوهری دانیتو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری
وگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۱

 

دلا همای وصالی بپر چرا نپریتو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکربه شکل دل شده‌ای تا هزار دل ببری
دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمیز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری
روان چرات نیابد چو پر و بال ویینظر چرات نبیند چو مایه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۲

 

به من نگر که به جز من به هر کی درنگرییقین شود که ز عشق خدای بی‌خبری
بدان رخی بنگر که کو نمک ز حق داردبود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری
تو را چو عقل پدر بوده‌ست و تن مادرجمال روی پدر درنگر اگر پسری
بدانک پیر سراسر صفات حق باشدوگر چه پیر نماید به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۹

 

به اهل پرده اسرارها ببر خبریکه پرده‌های شما بردرید از قمری
نشسته بودند یک شب نجوم و سیاراتبرای طلعت آن آفتاب در سمری
برید غیرت شمشیر برکشید و برفتکه در چه‌اید بگفتند نیستمان خبری
برید غیرت واگشت و هر یکی می‌گفتبه ناله‌های پرآتش که آه واحذری
شبانگهانی عقرب چو کزدمک می‌رفتبه گوش‌های سراپرده‌هاش بر خطری
که پاسبان سراپرده جلالت اوبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » مناظره

 

شنیده‌اید میان دو قطره خون چه گذشتگه مناظره، یک روز بر سر گذری
یکی بگفت به آن دیگری، تو خون که‌ایمن اوفتاده‌ام اینجا، ز دست تاجوری
بگفت، من بچکیدم ز پای خارکنیز رنج خار، که رفتش بپا چو نیشتری
جواب داد ز یک چشمه‌ایم هر دو، چه غمچکیده‌ایم اگر هر یک از تن دگری
هزار قطرهٔ خون در پیاله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۶

 

ایا همیشه به نوروز سوی هر شجریتو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری
توی که جز تو نپنداشت با بصارت خویشعفیفه مریم مر پور خویش را پدری
به تو نداد کسی مال و متهم تو بویچو گشت مفلس هر شوربخت بی‌هنری
خبر همی ز تو جویند جملگی غرباو گرچه نیست تو را هرگز از خبر خبری
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۲۹ - در مدح علاء الدین اتسز شاه خوارزم

 

افاق زیر خاتم خوارزم شاهی استمانا ز بخت یافت نگین پیمبری
پیش سپید مهرهٔ قدرش زبون‌تر استاز بانگ پشه دبدبهٔ کوس سنجری
از بهر آنکه نامهٔ درگاه او بردعنقا کمر ببست برای کبوتری
چرخ کبود را ز حسام بنفش اوتهدید می‌رسد که رها کن ستمگری
از دهر زاد و دهر فضولی نمای راخون ریختی گرش نبدی حق مادری
تیغش ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۵۴ - فی‌الموعظة

 

چهار چیزست آیین مردم هنریکه مردم هنری زین چهار نیست بری
یکی سخاوت طبعی چو دستگاه بودبه نیکنامی آن را ببخشی و بخوری
دو دیگر آنکه دل دوستان نیازاریکه دوست آینه باشد چو اندرو نگری
سه دیگر آنکه زبان را به گاه گفتن زشتنگاه داری تا وقت عذر غم نخوری
چهارم آنکه کسی کو به جای تو بد کردچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۴۶ - تغزل

 

بتا اگرچه به صورت تو زادهٔ بشری
ولی به روی درخشان‌، سلاله قمری
بشر نزاده چنین ماه روی غالیه موی
چگونه باورم آیدکه زادهٔ بشری
به چهر و سیما فرزند ماه گردونی
به قد و بالا مانند سرو کاشمری
قمر شناسمت ار غمگسار بوده قمر
پری بخوانمت ار آشکار گشته پری
به زلف بافته‌، رشگ بنفشهٔ چمنی
به روی تافته‌، شرم ستاره سحری
اگر شکارکنند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۹

 

بچشم مست خود آن را که کرده ای نظری
نمانده است ز هشیاری اندرو اثری
می مشاهده تو بجام نتوان خورد
که من چو چشم تو مستم بجرعه نظری
اگر چو آب بگردی بگرد روی زمین
در آب و آینه بینی چو خویشتن دگری
ترا بدیدم و بر من چو روز روشن شد
که آفتاب بزاید ز مادر و پدری
بپیش آن لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶۷

 

دو چشم مست ترا نیست از جهان خبری
که نشتری ست ازان غمزه ها به هر جگری
تو داری آنچه پری دارد از لطافت، لیک
چه فایده که نداری ز مردمی قدری
دلم ببردی تا دیگری در او نرود
دریغ باشد بر جای چون تویی دگری
متاع جان که به هر دو جهانش نفروشم
اگر تو می طلبی راضیم به یک نظری
چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶ - مکتب طبیعت

 

فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوریکه راه آدم و حوا زده است دیو و پری
به پرده داری شب بود عیب ما پنهانولی سپیده دمان میرسد پرده دری
سرود جنگل و دریاچه سنفونیهایی استبرون ز دایره درک و رانش بشری
به باغ چهچه سحر بلبلان سحربه کوه قهقه شوق کبکهای دری
زمینه ایست سکوت از برای صوت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۷۰ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

ایا شکسته سر زلف ترک کاشغری
شکنج تو علم پرنیان شوشتری
بزیر دامنت اندر بنفشه بینم و تو
بنفشه را سپری یا بنفشه را سپری
چنانس مسیر اگر پیش او سپر شده ای
ورش همی سپری پیش او مکن سپری
بشغل خویشتن اندر فتاده ای همه عمر
همی زره شکری یا همی زره شمری
اگر بدل بخلی خلق را مرا نخلی
وگر ز ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۷۲ - ایضاً در مدح سلطان محمود

 

چو جای داد بود پادشاه دادگری
چو جای نام بود شهریار ناموری
یمین دولت و ملکی امین ملت و دین
ز ذوالجلال برحمت زمانه را نظری
بقوت فلکی و بافسر ملکی
بسیرت ملکی و بصورت بشری
فواید سخنی و نوادر خردی
طبایع ادبی و جواهر هنری
خدایگانی نفس و تو اندرو عقلی
بزرگواری چشم و تو اندرو بصری
میان صد حشر اندر بفضل تنهائی
وگر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۲

 

اگر به داد بود نام شاه دادگری
وگر به تاج بود فخر شاه تاجوری
چو روز بزم بود آفتابِ با قدحی
چو روز رزم شود آسمان با کمری
فلک نیی و به قدر بلند چون فلکی
عمر نیی و به عدل تمام چون عمری
موافقند مراد تو را قضا و قدر
مگر وکیل قضائی و نایب قدری
اگر جمال و هنرمایهٔ ملوک بود
تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۷

 

اگر به مصلحت از پیش دوست برگذری
چرا به گوشه ی چشم از قفا نمی نگری
بدین شمایل و شکل از نقاب ممکن نیست
که آدمی به درآید چه آدمی که پری
وجودِ پاک تو با آب و گِل نیامیزد
بدان سبب که تو نورانیی و ما بشری
فرازِ سرو که دیده ست سیب و شفتالو
نگاه کن که چه پاکیزه ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۸

 

سواره هر چه به نظّاره گاه برگذری
به یک کرشمه چه باشد که باز پس نگری
رقیب خود ز تو خالی نمی شود یک دم
چنین یکی شده باهم که دید دیو و پری
به دستِ باد غباری فرست از آن خاکی
که بی دریغ به نعل سمند می سپری
عتاب و ناز به میزانِ عدل بر ما سنج
سرش به ظلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۰

 

جهان خراب شد از نسبتِ پدر پسری
مکن عمارت اگر عاقلی که بر نخوری
ز روزگار همین بهره بس که در کنجی
حدیث کس ننیوشی و نامِ کس نبری
چو آدم از طلبِ گندمی مشو فرتوت
تو خود به ارز نیرزی جوی اگر بخری
دلِ شکسته به دست آوری درست کنم
به از سری که به عادت سویِ سجود بری
به جهدِ خلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۲

 

چرا به جانبِ یاران نمی‌کند نظری
به دوستان ننمایی ز دوستی اثری
به رقعه‌ ای چه بود گر مرا عزیز کنی
اگر به رسمِ عیادت نمی‌کند گذری
نه محرمی که پیامی بدان طرف آرد
نه قاصدی که از آن جانبم دهد خبری
ضرورت است که با آدمی سخن گفتن
خدای راست نیاورد بی پیام‌بری
مگر حدیث کنارِ تو با صبا گویم
که در میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری