گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰

 

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهمکه دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روی تو بستولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدیدتبارک الله از این ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۹

 

خوش است درد که باشد امید درمانشدراز نیست بیابان که هست پایانش
نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوستکه جان سپر نکنی پیش تیربارانش
عدیم را که تمنای بوستان باشدضرورت است تحمل ز بوستانبانش
وصال جان جهان یافتن حرامش بادکه التفات بود بر جهان و بر جانش
ز کعبه روی نشاید به ناامیدی تافتکمینه آن که بمیریم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲

 

صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانششراب و نقل فرو ریخته به مستانش
بیا، که بزم طرب ساخت، خوان عشق نهادبرای ما لب نوشین شکر افشانش
تبسم لب ساقی خوش است و خوشتر از آنخرابیی که کند باز چشم فتانش
به یک کرشمه چنان مست کرد جان مراکه در بهشت نیارد به هوش رضوانش
خوشا شراب و خوشا ساقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۴۳

 

ز خواب خوش چو برانگیخت عزم میدانش
مه دو هفته پدید آمد از گریبانش
به روی خویش بیاراست عید گاه و مرا
نمود هر نفسی ماتمی ز هجرانش
فراز مرکب تازی سوار گشت چنانک
نظر درو نرسیدی به گاه جولانش
هزار جان شده قربان هزار کیش خراب
ز رشک گوشه گیش و دوال قربانش
بسا سکندر سر گشته در جهان که نیافت
نشان چشمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۹

 

نگار من که بود ترک و غمزه چندانش
غزال دشت فریب است چشم فتانش
چو کودک از پی پستان مکیدن مادر
گشوده زخم دلم لب به نار خندانش
ز شوق تیغ دگر، صید نیم کشت مرا
زمان زمان به لب زخم می‌دود جانش
به عهد زلف تو گر ذوق کافری این است
خجل کسی که نلغزید پای ایمانش
تبارک الله ازان رخ، کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی