گنجور

 
ظهیر فاریابی

ز خواب خوش چو برانگیخت عزم میدانش

مه دو هفته پدید آمد از گریبانش

به روی خویش بیاراست عید گاه و مرا

نمود هر نفسی ماتمی ز هجرانش

فراز مرکب تازی سوار گشت چنانک

نظر درو نرسیدی به گاه جولانش

هزار جان شده قربان هزار کیش خراب

ز رشک گوشه گیش و دوال قربانش

بسا سکندر سر گشته در جهان که نیافت

نشان چشمه خضر از چَه زنخدانش

مرا به تازه در آتش نهاد گفتی نعل

هر آتشی که جدا شد ز نعل یکرانش

به رسم عیدی حوران خلد را رضوان

برای غالیه می برد گرد میدانش

بر آمد از دل من دوزخی در آن اندوه

که ناگهان بفریبد به خلد رضوانش

کمند زلف بینداخت از تهوّر و بود

هزار چاره ز آزار صد مسلمانش

به روز عید که زندانیان کنند آزاد

به هر دلی که ظفر یافت کرد زندانش

رسید ناله من در فراق چهره او

بر آسمان و شنیدند مهر و کیوانش

اگر به حضرت خسرو نمی رسد زانست

که از سپهر برین برتر ست ایوانش

حسام دولت و دین شاه اردشیر حسن

که هست رونق عالم ز عدل و احسانش

قضا ببوسد و گردون به دیده در مالد

هر آن مثال که صادر شود ز دیوانش

کجاست در همه آفاق سر کشی امروز

که نیست گردن او زیر طوق فرمانش

ز ماه رایت او چون خجل شود خورشید

به زیر سایه شب در کنند پنهانش

زهی ضمیر تو از لازمان آن حضرت

که سایبان نهم طارم است دربانش

تو را رسد به جهان دعوی جهانداری

که در شمایل تو ظاهرست برهانش

دلی که از تف کین تو گرم شود روزی

به جز مفرح تیغت نبود درمانش

کدام حادثه دندان نمود با تو به غم

که صولت تو ز بُن بر نکند دندانش؟

که جست با تو به روز وغا زبردستی

که نه به زیر قدم پست کرد خذلانش؟

اگر زجام خلاف تو می خورد گردون

به یک دو دور نماند مجال دورانش

ز بیم تو چو دل سنگ خاره خون گردد

زمانه نام نهد گوهر بدخشانش

نسیم گل چو به خلق تو نسبتی دارد

به صد زبان بستاید هزار دستانش

چنان به جاه تو معشوف گشت خاتم ملک

که نیز یاد نمی آید از سلیمانش

شعاع تیغ تو برقی ست در دیار عدو

که جز اجل نبود قطره های بارانش

کف کریم تو بحریست در افاضت جود

که جز به ساحل تسنیم نیست پایانش

همیشه تا گل انجم چنان بود که صبا

فرو نریزد ازین سبزتر گلستانش

ز خرمی چمن ملک تو چنان بادا

که از شکوفه پروین بود گل افشانش