گنجور

 
واعظ قزوینی

نگین خاتم دلهاست در دندانش

چکیده جگر خون ماست مرجانش

کنند کسب جفا، عضو عضو او از هم

نگاه کرده بابرو خمیده مژگانش

بخود همیشه کمانش کشیده میخواهم

ز رشک اینکه مبادا رود بقربانش

از آن چو زلف سیاهش بخود می پیچم

که دست طره چرا میرسد بدامانش؟!

ز سبز گشتن پشت لبش، منال ای دل

که بوده است چنین سرنوشت مرجانش

کشیده خنجر بیداد و، من ازین ترسم

که دست خون شهیدی رسد بدامانش

نه لایق است دگر حرف عشق واعظ را

که اشک و آه بود خال و زلف جانانش!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ظهیر فاریابی

ز خواب خوش چو برانگیخت عزم میدانش

مه دو هفته پدید آمد از گریبانش

به روی خویش بیاراست عید گاه و مرا

نمود هر نفسی ماتمی ز هجرانش

فراز مرکب تازی سوار گشت چنانک

[...]

عراقی

صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش

شراب و نقل فرو ریخته به مستانش

بیا، که بزم طرب ساخت، خوان عشق نهاد

برای ما لب نوشین شکر افشانش

تبسم لب ساقی خوش است و خوشتر از آن

[...]

سعدی

خوش است درد که باشد امید درمانش

دراز نیست بیابان که هست پایانش

نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست

که جان سپر نکنی پیش تیربارانش

عدیم را که تمنای بوستان باشد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
ناصر بخارایی

صباح عید که برخاست عزم میدانش

چو صبح مطلع خورشید شد گریبانش

بر آمد از دل پر خون عاشقان تکبیر

در آن زمان که بدیدند روی رخشانش

به باد پای روان بر چو آذری بر زین

[...]

جهان ملک خاتون

خوشست درد که باشد امید درمانش

خوشا سری که نباشد به عشق سامانش

وصال کعبه مقصود اگر طلب داری

قدم مزن که نباشد حد بیابانش

دلم رسید به جان و به جان رسید دلم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه