گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختبه قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بودزمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کردفریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمنکه آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱

 

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارتچه خون که در دل یاران مهربان انداخت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندمکه روزگار حدیث تو در میان انداخت
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت توبرست و ولوله در باغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداختهزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت
دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گهز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت
رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سودکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداختجهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت
سپاه عشق تو از گوشه‌ای کمین بگشودهزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
حدیث حسن تو، هر جا که در میان آمدز ذوق، هر که دلی داشت، در میان انداخت
قبول تو همه کس را بر آشیان جا کردمرا ز بهر چه آخر بر آستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۶

 

بنفشه پیش خطت قفل بر زبان انداخت
گهر ز شرم لبت سنگ در دهان انداخت
ز سنگ تفرقه یک شیشه درست نماند
چه فتنه بود که زلف تو در میان انداخت
کدام سینه هدف شد، که ناوکش خود را
نفس گداخته در خانه کمان انداخت
گلاب صبح قیامت کجا به هوش آرد؟
مرا که حیرت دیدار از زبان انداخت
اگر به دامن همت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵

 

چو حسن روی تو آوازه در جهان انداخت
هوای عشق تو در جان بی دلان انداخت
سمن بران همه چوگان خویش بشکستند
کنون که شاه رخت گوی در میان انداخت
از آن میانه گل و لاله را برآمد نام
چو بحر حسن تو خاشاک بر کران انداخت
کمان ابروی خود بین که ترک غمزه تو
خطا نکرد خدنگی کزآن کمان انداخت
ترا بدیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹

 

ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداختمرا به بیخودی آوازه در جهان انداخت
ز شرح زلف تو موئی هنوز نا گفتهدلم هزار گره در سر زبان انداخت
دهان تو صفتی از ضعیفیم میگفتمرا ز هستی خود نیک در گمان انداخت
کمان ابروی پیوسته میکشی تا گوشبدان امید که صیدی کجا توان انداخت
ز دلفریبی مویت سخن دراز کشیدلب تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۵

 

چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟
که برنشانه دلهای عاشقان انداخت
شمایل قند رعنا و طبع موزونت
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
کمال حسن تو جایی رسید در عالم
که خلق را به دو خورشید در گمان انداخت
وفا و مهر تو، ای یار بی وفا، ما را
جدا ز خدمت یاران و دوستان انداخت
به هر نفس غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۸

 

اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت
به خنده نمکین شور در جهان انداخت
گرفت روی زمین را به غمزهای آنگاه
کمند زلف سوی ماه آسمان انداخت
چو دل برفت در آن زلف، غمزه زد تیرش
ز ساحریست به شب تیر پر نشان انداخت
به پسته دهنت جز سخن نمی گنجد
شکر به مغلطه خود را در آن میان انداخت
و چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی