گنجور

 
امامی هروی
 

شبت ز بهر چه بر روز سایبان انداخت

که روز من به شب تیره در گمان انداخت

که داد جز رخ و زلفت نشان روز و شبی

که آن براین شکن و این گره بر آن انداخت

دو زلف پر گرهت گر نگه کنی دو شبند

که روز روی تو خود را در آن میان انداخت

شگفت مانده ام از چشم جادوی تو که چون

به نیم روز گره در شبی چنان انداخت

بسا که روز بشب کردم از غمت که رخت

نگفت سایه بر آن ناتوان، توان انداخت

بروز من منشیناد چشمت ارچه دلم

ببرد و در شکن زلف دلستان انداخت

هر از جان امامی فدای آن شب و روز

که وصف هر دواش آتش در استخوان انداخت