گنجور

 
مجد همگر
 

چو عکس روی تو پرتو بر آسمان انداخت

زمانه را به دو خورشید در گمان انداخت

جهان ز زحمت تاریکی شب ایمن شد

چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت

فزود رونق بستان عارضت کامسال

بنفشه سایه بر اطراف ارغوان انداخت

چگونه یابم با داغ فرقت تو قرار

که سوز آن شررم در میان جان انداخت

به خاصیت رخ چون آفتابت از ره چشم

شرار آتش عشقم در استخوان انداخت

ز کرده های تو بر من به خون دل بگریست

هر آنکه چشم به این چشم خونفشان انداخت

بلای عشق تو رازی که داشت سینه من

همه براین رخ مانند زعفران انداخت

کجا رسد به کنارو میانت دست رهی

که از تو بی زر و زوریش بر کران انداخت

کمرت گرچه بسی در هوای تو پیچید

به زور و زر تن خود را در آن میان انداخت

مرا به یاری ابروت تیر زد چشمت

هر آینه نتوان تیر در کمان انداخت

هر آن خدنگ که در جعبه داشت نرگس تو

بر این شکسته دلریش ناتوان انداخت

چنانکه در صف پیکار سوی قلب عدو

ز دست و شست مبارک خدایگان انداخت

شه زمین عضدالدین که پنج نوبت او

صدا در اوج نهم طاق آسمان انداخت

خجسته سعد اتابک که سعد اکبر چرخ

زیمن نامش بردوش طیلسان انداخت

چو کوه حلمش آرام در زمین آورد

صدای جودش آوازه در زمان انداخت

شهی که شست یک اندازش از کمان دو پی

دو نسر چرخ به یک تیر از آسمان انداخت

ز بیم طعنه رمح و سنان لایح او

سماک خود را در راه کهکشان انداخت

به گاه کتبت توقیع عنبر آرد بار

نیئی که بحر کفش در سر بنان انداخت

زهی شهی که کف کامکار کافی تو

کمند در سر گردون کامران انداخت

توئی که قبضه شمشیر و زخم بازوی تو

حدیث رستم دستان ز داستان انداخت

حکایت تو چنان شد به گرد هفت اقلیم

که از جریده شهنامه هفتخوان انداخت

در آن مصاف که تیغ تو میزبانی کرد

سباع را به دو نوبت ز کشته خوان انداخت

به عهد عدل تو مه بر فلک به گوشه چشم

نظر نیارد بر رشته کتان انداخت

در آن مقام که قدر تو صدر شد گردون

به صد شفاعت خود را در آستان انداخت

کفید مردمک چشم راهزن ز خواص

نظر به قصد چو برگرد کاروان انداخت

شد از نزول حوادث چو آسمان ایمن

بر آن زمین که امان تو سایبان انداخت

ز بسکه بر بره و میش مهربان شد گرگ

سیاستت ز رمه منت شبان انداخت

توئی که پاس تو تا پاسبان ملک آمد

ز روزنامه ملک اسم پاسبان انداخت

به آب چشمه حیوان بشست دامن عمر

هر آنکه بر در تو خاک بر دهان انداخت

هر آنکه آب رخ از خاک درگه تو نیافت

حقوق خدمت او را ز نام و نان انداخت

جهان پناها نوروز فرخ از ره دور

رسید و سایه بر این دولت جوان انداخت

برای اینکه رسد یمن مقدم تو بدو

هزار فرش ز خیری و ضیمران انداخت

ز بیم آنکه نهد مرکب تو سم بر خاک

ز سبزه سر بسر راه پرنیان انداخت

سپهر عکس بر اذیال مرغزار افکند

بهشت سایه بر اطراف بوستان انداخت

ز ارغنون شنو الحان که ساقی گلرخ

در آب بسته میئی همچو ارغوان انداخت

دراین قصیده غراکز آب لطف تراست

مرا در آتش اندیشه امتحان انداخت

گشاده می نشود طبع از کلید زبان

که هیبت تو مرا قفل بر دهان انداخت

چو تیر فکر بر اوج ثنات می نرسد

ببایدم سپر عجز بی گمان انداخت

قمام قلعه قدرت از آن بلندتر است

که منجیق سخن را بر آن توان انداخت

طرب گزین و هنر کسب کن که مایه عمر

جواهریست که نتوانش رایگان انداخت

همیشه باد رکاب تو بوسه گاه ملوک

که عمر چرخ عنان با تو در عنان انداخت