گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۸

 

سواره هر چه به نظّاره گاه برگذری

به یک کرشمه چه باشد که باز پس نگری

رقیب خود ز تو خالی نمی شود یک دم

چنین یکی شده باهم که دید دیو و پری

به دستِ باد غباری فرست از آن خاکی

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۰

 

جهان خراب شد از نسبتِ پدر پسری

مکن عمارت اگر عاقلی که بر نخوری

ز روزگار همین بهره بس که در کنجی

حدیث کس ننیوشی و نامِ کس نبری

چو آدم از طلبِ گندمی مشو فرتوت

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۲

 

چرا به جانبِ یاران نمی‌کند نظری

به دوستان ننمایی ز دوستی اثری

به رقعه‌ ای چه بود گر مرا عزیز کنی

اگر به رسمِ عیادت نمی‌کند گذری

نه محرمی که پیامی بدان طرف آرد

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۶

 

خوش است دردِ جداییّ و داغِ مهجوری

اگر وصال میسّر شود پس از دوری

سوادِ ملکِ وجودم خراب کرد فراق

خراب‌کرده عشق و امیدِ معموری

بدان امید که روزی به گوشِ دوست رسد

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۹

 

بر آن سرم که دگرباره در دهم صوری

صلا بگویم و عشّاق را دهم سوری

ولیک من به سرِ خود نمی‌توانم بود

که هست قاعده بر آمری و مأموری

مطیع امرمان و تعلیم را شده تسلیم

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۵

 

چه دلبری که به دل داریی نپردازی

همین و بس که دل می بری به طنّازی

به پیش خلق ز جور تو پرده بردارم

اگر ز رخ نفسی پرده برنیندازی

دلم ز پای درآمد بیا و دستم گیر

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۷

 

همای وارم اگر سایه بر سر اندازی

بر آفرینش عالم کنم سرافرازی

عنایت تو اگر هم عنان ما باشد

سبق بریم چو صاحب دلان به ممتازی

تراست مملکت حسن و در مقابل تو

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۱

 

چه باشد ار به ملاقات چاره‌ای سازی

مرا شبی دگر از رویِ لطف بنوازی

نیازمندِ توییم و تو را به حسن و جمال

مسلّم است اگر بر جهانیان نازی

به ناز بر همه عالم مفاخرت کردن

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۲

 

به حال من چه شود گر نظر کنی روزی

برین شکسته‌ی هجران گذر کنی روزی

چه کینه‌هاست ز من در دلت نمیدانم

مگر چو مهر من از دل برون کنی روزی

نعوذ بالله اگر با شکسته‌ای چون من

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۳

 

خوشا که موسمِ گل بامداد برخیزی

به باغ باده خوریّ و ز خلق بگریزی

برو به روز جوانی جهان پیر بخور

که آن به است که با روزگار نستیزی

ازین نصیحت بیهوده‌ای فقیه ترا

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۴

 

اگر چه سوخته‌ام در بلای عشق بسی

به عمر خود دل ازین سان نداده‌ام به کسی

چه جان بکندم تا گوهری به دست آرم

که خاطرم متعلّق نمی‌شود به خسی

نهان ز خلق نیارم به هیچ کوی گذشت

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۵

 

به اعتقاد نزاری عزیزتر به بسی

ز هر چه در همه آفاق هست هم‌نفسی

ز عشق دیر خبر یافتیم واویلا

که روزگار به سر برده‌ایم در هوسی

به باغ قیمت گل بلبل آن گهی داند

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۶

 

حرام بر من اگر بی تو می‌زنم نفسی

و گر ز چشم پر آبم نمی‌رود ارسی

مرا هوس به سر کوی توست جان دادن

تو را چه سر که نه در هر سری بود هوسی

تو هم چو روحی و من همچو قالب بی‌جان

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۷

 

بمیر و تا نبود هم‌نفس مزن نفسی

که مرگ بهتر از این زندگی بود به بسی

چو با کسی نبود عهد روزگار عزیز

هباست گر همه عمری بود اگر نفسی

تو زاهدیّ و منم فاسقی چه میگویی

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶۴

 

به دست بی خبران چیست هیچ سرزنشی

دریغ اگر به دل افسردگان رسد تپشی

ز خُبثِ مدعیان اهل حق نیندیشند

به نیک بخت چه نقصان رسد ز بد کنشی

نخورده معترض از ذوقِ عشق بی خبرست

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶۸

 

فراقِ دوست چه دردست بی دواء الکی

به داغ هجر دلم کی دوا پذیرد کی

از آن زمان که وداع اتفاق افتاده ست

نشد ز هیبتِ جان خالی از مسامم خوی

به غم نشسته دلی خسته و دری بسته

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷۸

 

بر آن سری که دل مستمند ما بخلی

اگر به دل برهم از تنم به جان بحلی

تو را رسد که اگر که بر قبیله ی آدم

به حسن ناز کنی حق به دست توست بلی

به بوسه ای ز تو راضی نبوده ایم بیار

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸۱

 

دو چشم مست و دو ابروی طاق واویلی

کسی ندید چنین صورتی همه معنی

قیامت است به حسن و جمال و خلق شریف

مرا گریز از آن جادوان بود اولی

به چشمهای سیاهش نگر تعجب کن

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۹

 

مرا چه واقعه افتاد گر نمی‌دانی

برو بخوان زِ مقاماتِ پیر صنعانی

شدم اسیر به پیرانه سر به دستِ بتی

که پیشِ او بنهد آفتاب پیشانی

روایح نفس‌ش معجزِ مسیحایی

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۲

 

وداع کردم و رفتم به صد پریشانی

ز دوستان و وداع آه ازین پشیمانی

فراقِ هم‌نفس الحق عظیم دشوارست

وداع جان نکند هیچ تن به آسانی

اگرچه جان پرِ جان است و دل برابر دل

[...]

حکیم نزاری
 
 
۱
۱۲
۱۳
۱۴
۱۵