گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

فراقِ دوست چه دردست بی دواء الکی

به داغ هجر دلم کی دوا پذیرد کی

از آن زمان که وداع اتفاق افتاده ست

نشد ز هیبتِ جان خالی از مسامم خوی

به غم نشسته دلی خسته و دری بسته

دگر برون ننهادم ز کُنجِ احزان پی

سرِ متابعت از پیش برندارم اگر

چو چنگ برکشدم چنگِ امتحان رگ و پی

دگر شد آن ره و آیینِ زندگانیِ من

که کردمی همه تسکینِ اضطراب به می

کنارِ چشمه و پرهیز می‌کنم ز زلال

که هست ضعفِ دماغ و دلم کنون از وی

دمی از چشمِ خیالم نمی‌رود عکسش

جدا نمی‌شود از نورِ آفتاب چو فَی

کسی چگونه کند باور این که آب زلال

شود به خاصیت آخر لعاب قاتل حی

چه گونه زنده شود باز کشته ی هجران

چنان که شی به عبارت کنند از لاشی

نزاریا نه ترا گفته ام که بارِ دگر

هوای عشق به پیرانه سر مکن هی هی

مشو مسخَرِ لیلی که عاقبت روزی

برون کنند ز شهرت چو قَیس را از حی

غلط شدم که اگر بر بهانه لیلی

به عشق زنده شوی جاودان بمانی حی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.