گنجور

 
حکیم نزاری

دو چشم مست و دو ابروی طاق واویلی

کسی ندید چنین صورتی همه معنی

قیامت است به حسن و جمال و خلق شریف

مرا گریز از آن جادوان بود اولی

به چشمهای سیاهش نگر تعجب کن

که حور عین ز بهشت آمده ست در دنیی

چه واجب است به من بر از این سپس که به حق

همه شمایل و اوصاف او کنم انشی

اگر ز سایه ی زلفش خبر شود رضوان

دگر قرار نگیرد به سایه ی طوبی

به صورت تو بتا در بهشت نبود حور

چه جای لعبت چین است و صنعت مانی

امیدوار چنانم که بر مراد دهد

عنان وصل به دستم عنایت مولی

نزاریا نظری عاقلانه کن در کار

به عشق بازی و آشفتگی مکن دعوی

نگفتمت که به پیرانه سر مرو پی دل

سزای خویش ببینی هلا برو آری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

مشوشست دلم از کرشمهٔ سلمی

چنان که خاطر مجنون ز طرهٔ لیلی

چو گل شکر دهیم درد دل شود تسکین

چو ترش روی شوی وارهانی از صفری

به غنچهٔ تو شکر خنده نشانهٔ باده

[...]

عنصری

فغان از آن دو سیه زلف و غمزگان که همی

بدین زره ببری و بدان ز ره ببری

ناصرخسرو

چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟

سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی

سخن شریف‌تر و بهتر است سوی حکیم

ز هرچه هست در این ره گذار بی‌معنی

بدین سخن شده‌ای تو رئیس جانوران

[...]

قطران تبریزی

مشوش است دلم از کرشمه سلمی

چنانکه خاطر مجنون ز طره لیلی

چو گل شکر دهیم در دل شود تسکین

چو ترش روی شوی وارهانی از صفری

بغنچه تو شکر خنده نشئه باده

[...]

مسعود سعد سلمان

فراخت رایت ملک و ملک به علیین

کفایت ثقت الملک طاهربن علی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه