گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۷

 

هله عاشقان بشارت که نماند این جداییبرسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آیددو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاریز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساندغم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۹

 

بکشید یار گوشم که تو امشب آن ماییصنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی
چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانهبه سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی
و اگر به حیله کوشی دغل و دغا فروشیز فلک ستاره دزدی ز خرد کله ربایی
شب من نشان مویت سحرم نشان رویتقمر از فلک درافتد چو نقاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۰

 

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن ماییمفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانیبدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالیچو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتیدر خیبر است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۳

 

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلرباییدو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویینه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی
به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جویدکه سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی
تو به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۴

 

برسید لک لک جان که بهار شد کجاییبشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی
رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآردهمه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بستهبگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و سمن چو رندان بشکسته‌اند زندانگل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی
همه مریمان کامل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۶

 

صنما چگونه گویم که تو نور جان ماییکه چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی
تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه توبه کف آورند زاغان همه خلقت همایی
کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالمتو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی
تویی گوهری که محو است دو هزار بحر در توتویی بحر بی‌کرانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۵

 

خبرت خرابتر کرد جراحت جداییچو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستیچه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردیشب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتمنه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی
تو جفای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰

 

پسرا، ره قلندر سزد ار به من نماییکه دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی
پسرا، می مغانه دهی ار حریف ماییکه نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی
قدحی می مغانه به من آر، تا بنوشمکه دگر نماند ما را سر توبهٔ ریایی
می صاف اگر نباشد، به من آر درد تیرهکه ز درد تیره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جداییچه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانتکه رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نمایدکه میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟به امید آنکه شاید تو به چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

زهی از رخ تو پیدا همه آیت خداییز جمالت آشکارا همه فر کبریایی
نسپردمی دل آسان به تو روز آشناییخبریم بودی آن روز اگر از شب جدایی
نبود به بزمت ای شه ره این گدا همین بسکه به کوچهٔ تو گاهی بودم ره گدایی
همه جا به بی‌وفایی مثلند خوب رویانتو میان خوبرویان مثلی به بی‌وفایی
تو درون پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۴

 

ز تو کی توان جدائی چو تو هست و بود مائی

تو چو هست و بود مائی ز تو کی توان جدائی

دل خلق میربائی بکرشمهای پنهان

بکرشمهای پنهان دل خلق میربائی

مه روی اگر نمائی ز جهان اثر نماند

ز جهان اثر نماند مه روی اگر نمائی

خم زلف اگر گشائی دو جهان بهم برآید

دو جهان بهم برآید خم زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۷

 

چه شود اگر در آئی بطریق آشنائی

ز طریق آشنائی چه شود اگر در آئی

بر بیکسی بیائی دل خستهٔ بجوئی

دل خستهٔ بجوئی بر بیکسی بیائی

نروی ره جدائی سپری طریق الفت

سپری طریق الفت نروی ره جدائی

بر عاشقان بیائی غم خستگان بداری

غم خستگان بداری بر عاشقان بیائی

بجز از در گدائی بر تو رهی ندارم

بر تو رهی ندارم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی