نه ز آسمان توجه نه زاختر اعتنائی
نه ز دوستان حمیت نه ز دشمنان حیائی
من بی امیر و لشکر کیم اندرین معسکر
حشم بلا ز پیشی سپه غم از قفائی
به جز از خدنگ پران به جز از وعید کشتن
نه سفیر مهربانی نه پیام آشنائی
ز نجات دست کوته به هلاک پای محکم
بد و نیک را به سر بر نرود چنین قضائی
زجگر گداز پیکان دهد ار امان زمانه
کشد آسمان به خونم زسنان سینه خائی
چه قساوت است یارب که تنی ز صد هزاران
نشنید التماسم که نگفت مرحبائی
به من از در مصیبت به ستم مصاف پیما
چو ستاره سخت روئی چو سپهر سست رائی
نه ز سیر مهر مهلت نه ز خیل کین مدارا
چکنم اگر نجویم به شهادت التجائی
نزند بر آتش آبی لب خشک تشنگان را
چه تفاوت آنکه دارم مژه محیط زائی
نه پرند خیره کش را زگلویم انحرافی
به دل شکسته بالم نه خدنگ را خطائی
به دلم ز خیل انده، به رهم ز فوج دشمن
نفسی و رستخیزی قدمی و کربلائی
پس مرگ پیش پویان ز حیات تن به جانم
ز تامل تو خون شد دلم ای اجل کجائی
نفسی غم اعادی، دمی انده احبا
زندم همی ز هر سو، الم دگر صلائی
به مفاخرت چو یغما سر عجز نه بر آن در
درجات سربلندی بست این که خاک پائی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این بیتها نشاندهندهی یک احساس عمیق تنهایی و ناامیدی است. شاعر به بیتوجهی آسمان و ستارهها اشاره میکند و از عدم حمایت دوستان و دشمنانش حسرت میخورد. او خود را در وضعیتی دشوار میبیند، بدون وجود فرمانده و نیرو. شاعری که به دست تقدیر و قضا دچار شده، از خداوند و زمانه درخواست کمک میکند، ولی در اوج ناامیدی، به یاد میآورد که کمک و همدلی نداشته و در میان دوستان و دشمنانش احساس تنهایی میکند. او به وضعیت مصیبتبار خود اشاره میکند و از قساوت زندگی گلهمند است. در کل، این اشعار بازتابدهندهی عشق، درد، و رنج انسانی در مقابل تقدیر و بیعدالتی است.
هوش مصنوعی: نه از آسمان توجهی دریافت میکنم، نه ستارهای به من توجهی دارد. نه از دوستانم حمایت و پشتیبانیای میبینم و نه از دشمنانم شرمی وجود دارد.
هوش مصنوعی: من در این مکان بدون فرمانده و سربازان چه وضعیتی دارم، در حالی که گروه بلایای خاصی به دنبال من هستند و غمی از عقب به من نزدیک میشود.
هوش مصنوعی: جز تیرانداز پرهیزگار و کسی که تهدید به مرگ میکند، هیچ سفیر مهربانی یا پیام دوستی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اگر کسی نتواند با دست خود از خطر نجات پیدا کند و با پاهای محکم، از بد و نیک دوری کند، در چنین شرایطی نمیتواند از سرنوشت خود فرار کند.
هوش مصنوعی: اگر جگرم داغ و دردناک است و زمانه بر من سخت گرفته، آسمان به خاطر خون من از سینهام فریاد میزند و به محکومیت من میپردازد.
هوش مصنوعی: چه بیرحمی است ای خدا که من در میان هزاران نفر فریاد زدم و هیچکس به من توجه نکرد و حتی یک نفر هم نگفت به تو خوش آمدید.
هوش مصنوعی: در زمانهای دشواری، باید با قدرت و استقامت به پیش بروی. مانند ستارهای که ثابت و مقاوم است، در حالی که آسمان به خاطر ناپایداریاش قابل اعتماد نیست.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به وضعیتی اشاره میکند که نه میتواند از محبت و مهر دیگران بهرهمند شود و نه از جنگ و کینهی موجود رهایی یابد. او به سادگی میپرسد چه کاری باید انجام دهد اگر در جستجوی کمک و نجات نباشد. این تعبیر نشاندهندهی ناامیدی و سرگردانی فرد در مواجهه با مشکلات زندگی است.
هوش مصنوعی: آبی که بر آتش ریخته میشود نمیتواند تشنگی آدمهای خشکلب را برطرف کند. چه فرقی دارد که من مژههایی دارم که اطرافم را میپوشانند؟
هوش مصنوعی: در این متن، شاعر به بیان احساساتش دربارهی رنج و دلتنگی میپردازد. او اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند او را تحت تأثیر قرار دهد یا مانع از پرواز او شود. دل شکستهاش و آسیبهایی که دیده، او را قویتر کرده و هیچ کدام از چیزهای بیرونی نمیتوانند او را از مسیرش منحرف کنند. به عبارت دیگر، او در برابر سختیها مقاوم است و هیچ خطایی نمیتواند او را از هدفش دور کند.
هوش مصنوعی: دل من از غمها پر است و راه زندگیام پر از دشمنی و چالشهاست. به یک نفس و حرکتی به یاد کربلا و قیام عاشورا نیاز دارم تا دوباره به پا خیزم.
هوش مصنوعی: پس از زندگی زودگذر، مرگ برای پیشروان، بهتر از زندگی است. دلم از اندیشیدن به تو، ای مرگ، به خون تبدیل شده است. کجا هستی، ای اجل؟
هوش مصنوعی: من از غم دشمنان در دل میسوزم و از اندوه دوستان در دلم گره خورده است. از هر سو به من میرسد، صدای درد و رنج دیگری به گوش میخورد.
هوش مصنوعی: به افتخار و مباهات، سر ناسازگاری نخواهم داشت، زیرا در موقعیتهای بلندی از جایگاه خود، این خاکی که قدمگاه است، شایسته احترام است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی
که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی
پسرا، می مغانه دهی ار حریف مایی
که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی
قدحی می مغانه به من آر، تا بنوشم
[...]
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاری
[...]
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
[...]
نه قرار داده بودی که شبی به خلوت آیی
بگذشت روزگاری و نیامدی کجایی
به وصال وعده کردی و دلی که بود ما را
به امید در تو بستیم و دری نمیگشایی
به سرت که تا به رویت نظری ربوده کردم
[...]
دل ما بغمزه بردی، رخ مه نمی نمایی
بکجات جویم، ای جان، ز که پرسمت؟ کجایی؟
بگشا نقاب و آن رو بنما بما،که ما را
بلب آمدست جانها ز مرارت جدایی
بنماند جانم از درد و بماند تاا قیامت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.