گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵

 

باز دوش آن صنم باده‌فروششهری از ولوله آورد به جوش
صبحدم بود که می‌شد به وثاقچون پرندوش نه بیهش نه به هوش
دست برکرده به شوخی از جیبچادر افکنده ز شنگی بر دوش
دامن از خواب کشان در نرگسدام دلها زده از مرزنگوش
لاله‌اش از آتش می پروین پاشزهره‌اش از باد سحر سنبل‌پوش
پیشکارش قدح باده به دستاو یکی چنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷۰

 

شاد باش، ای شب فرخنده دوش
که فلان بود مرا در آغوش
نه همی سیر شد از رویش چشم
نه همی پر شدی از قولش گوش
ماجرای دل خون گشته من
دیده می ریخت برون، من خاموش
مست بودم خبر از خویش نداشت
باده را گر چه نمی کردم نوش
او همی گفت سخن، من حیران
او همی خورد می و من بیهوش
ای که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶۹

 

ای لب چون شکرت چشمه نوش
ای رخ چون قمرت غارت هوش
ورق گل بدریده ست صبا
تا بدید آن خط چون مرزنگوش
هر دم از روی خوی آلوده تو
لاله را خون دل آید در جوش
دل عشاق چنان می ببری
که خبر می نشود گوش به گوش
کسی بود آنکه نشینم با تو
باده در دست و گل اندر آغوش
من قدح دیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی