گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مستکه به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشقچارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضاکه به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کم است از کمر مور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستپیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کناننیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزینگفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهندکافر عشق بود گر نشود باده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکستتا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکستصافیست و مثل درد به پستی بنشست
لذت فقر چو باده‌ست که پستی جویدکه همه عاشق سجده‌ست و تواضع سرمست
تا بدانی که تکبر همه از بی‌مزگیستپس سزای متکبر سر بی‌ذوق بس است
گریه شمع همه شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱

 

عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدستهله چون می‌نزند ره ره او را کی زدست
او ز هر نیک و بد خلق چرا می‌لنگدبد و نیک همه را نعره مطرب مدد است
دف دریدست طرب را به خدا بی‌دف اومجلس یارکده بی‌دم او بارکدست
شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبردست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست
خیره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹

 

شور در شهر فگند آن بت زنارپرستچون خرامان ز خرابات برون آمد مست
پردهٔ راز دریده قدح می در کفشربت کفر چشیده علم کفر به دست
شده بیرون ز در نیستی از هستی خویشنیست حاصل شود آنرا که برون شد از هست
چون بت ست آن بت قلاش دل رهبان کیشکه به شمشیر جفا جز دل عشاق نخست
اندر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۷

 

چار چیز است خوش آمد دل خاقانی راگر کریمی و معاشر مده این چار ز دست
مال پاشیدن و پوشیدن اسرار کسانباده نوشیدن و بوسیدن معشوقهٔ مست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹

 

آنزمان مهر تو می‌جست که پیمان می‌بستجان من با گره زلف تو در عهد الست
نو عروسان چمن را که جهان آرایندبا گل روی تو بازار لطافت بشکست
دلم از زلف کژت جان نبرد زانک دروهندوانند همه کافر خورشیدپرست
چشم مخمور تو گر زانکه ببیند درخوابهیچ هشیار دگر عیب نگیرد برمست
خسروانند گدایان لب شیرینتخسرو آنست که او را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

رمضان آمد و شد کار صراحی از دستبدرستی که دل نازک ساغر بشکست
من که جز باده نمی‌بود بدستم نفسیدست گیرید که هست این نفسم باد بدست
آنکه بی مجلس مستان ننشستی یکدماین زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست
ماه نو چون ز لب بام بدیدم گفتمایدل از چنبر این ماه کجا خواهی جست
در قدح دل نتوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶

 

ای لبت باده‌فروش و دل من باده‌پرستجانم از جام می عشق تو دیوانه و مست
تنم از مهر رخت موئی و از موئی کمصد گره در خم هر مویت و هر موئی شست
هر که چون ماه نو انگشت‌نما شد در شهرهمچو ابروی تو در باده‌پرستان پیوست
تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشقمی پرستی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹

 

دوش پیری ز خرابات برون آمد مستدست در دست جوانان و صراحی در دست
گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا به چه‌ئیتوبهٔ من چو سر زلف چلیپا بشکست
هرکه کرد از در میخانه گشادی حاصلچون تواند دل سودا زده در تقوی بست
من اگر توبه شکستم مکن انکارم از آنکخود پرستی نکند هر که بود باده پرست
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۳

 

خلوت آینه را طوطی غمازی هست
هر کجا روی نهادیم سخنسازی هست
نیست مجنون وفادار مرا پای گریز
ورنه چون زور جنون سلسله پردازی هست
چشم نظارگیان تاب ندارد، ورنه
دل تاریک مرا آینه پردازی هست
از نفس های پریشان غبارآلودم
می توان یافت که در سینه سبکتازی هست
فیض سر رشته امید عمومی دارد
در حریمی که نگاه غلط اندازی هست
دامن گل نشود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۸۴

 

نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل دردستچشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست
تا به گلزار جهان سرو بلندت برخاستهر نهالی که نشاندند به بستان بنشست


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵

 

نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست
چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست
پرده بدرید، کس این راز نخواهد پوشید
غنچه بشگافت، سرش باز نخواهد پیوست
ای که از سحر دو چشم تو، پری بسته شود
آدمی نیست که چشم از تو تواند بربست
تا به گلزار جهان سرو بلندت برخاست
هر نهالی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست
نتوان گفت، که در دور تو، هشیاری هست
خوردم از دست تو جامی، که جهان جرعه اوست
هرکه زین دست خورد می، برود زود از دست
دارم از بهر دوای غم دل، می، برکف
این دوایی است، که بی وصل تو دارم در دست
می‌زند، حلقه زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح سلطان اویس

 

ای که روی تو به صدبار، ز گل تازه‌ترست
از حیایت به عرق، روی گل تازه‌ترست
یا رب این شعر سیاه تو چه خوش بافته‌اند!
کش حریر سمن و اطلس گل آسترست
برقع عارض تو عافیت دلها بود
عافیت باز بر افتاده دور قمرست
سر راز سر زلفت نگشود است کسی
ظاهرا بویی از آن برده نسیم سحرست
از ره دیده دلم رفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خطاب به انگلستان

 

مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ

عجبی نیست اگر توبهٔ دیرینه شکست

فکر نوزادهٔ او شیوهٔ تدبیر آموخت

جوش زد خون به رگ بندهٔ تقدیر پرست

ساقیا تنگ دل از شورش مستان نشوی

خود تو انصاف بده اینهمه هنگامه که بست؟

«بوی گل خود به چمن راه نما شد ز نخست

ورنه بلبل چه خبر داشت که گلزاری هست»


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۸

 

این چه شادی است‌ که زو در همه عالم خبرست
وین چه شکرست‌ که زو در همه عالم اثرست
این چه بادست که او را ز نعیم است نسیم
وین چه ابرست‌ که او را ز سعادت مَطَرست
وین چه سورست که پنداری جشنی است بزرگ
وین چه جشن است‌ که پنداری عید دگرست
جشن ایام بود رسم جم و افریدون
جشن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷

 

گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دست
کار ما با نفس محرم عشق افتاده ست
یار باید که حجاب من بی دل نشود
دایم از صحبت نامحرمم این فریادست
بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقم
اگر انصاف ز من می طلبی بی دادست
یک نفس بیش ندارد چه کند صاحب وقت
هر چه دیگر همه حشوست و خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۹

 

پیر ما نعره زنان کوزه ی دردی در دست
روز آدینه به بازار درآمد سرمست
با مریدان به سر کوی خرابات کشید
با حریفان خرابات به مجلس بنشست
قدحی پر بستد تا سرو بر دست گرفت
گفت چه فاسق و چه زاهد و چه نیست و چه هست
صبغه الله به کار آید نی ارزق زرق
رنج بی هوده بود رنگ بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰

 

وقت گل جام مروق نتوان داد از دست
جان من جان من الحق نتوان داد از دست
یار هم صحبت دیرینه به تزویر محال
که به هم بر نهد احمق نتوان داد از دست
سر گلگون می از دست مده حاضر باش
کان عنانی ست که مطلق نتوان داد از دست
تا رسیدن به تماشای گلستان بهشت
چمن باغ خورنق نتوان داد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲

 

هرکه در حلقۀ عشّاقِ قلندر ننشست
رختِ ایّامِ خود از کویِ ملامت بربست
عشق بازی نتوان کرد به بازی ای دوست
پای در صورت معنی ندهد هرگز دست
تا ز صورت ننهی پای برون عشق مباز
اصل معنی ست به صورت چه نکوروی و چه گست
عاشقان هر چه خودی باشد از آن برخیزند
خودپرستی نکند عاشقِ معشوق پرست
نازکان را نبود مرتبۀ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۳

 

چه کنم با دلِ شوریدهء دیوانهء مست
که دگر باره سرآسیمه شد و رفت از دست
پیش از این گر به‌جوانی قدمی می‌رفتی
گفتمی آری در طبعِ جوان شوری هست
باز پیرانه سرم واقعه‌ای پیش آورد
که نخواهد ز بلایی که در افتاد برست
گفتمش توبه کن ای غافل از این دل‌بازی
کرد و ناکرد همان است و همان باز شکست
التفاتش نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۷

 

سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هست
توبه برهم زدن و باده گرفتن بر دست
با خود آورده ام این قاعده از بدوِ الست
هر چه هم ره نشد این جا نتوانم بربست
نیست بر مستیِ من عیب و گر هست چه غم
خود همین است و همین خاصیتِ جامِ الست
خردۀ عشق برون است ز ادراکِ خرد
میوه بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۴ - وله ایضا

 

صدر احرار شهای الدّین ، ای گاه سخا
کان ودریا شده از دست کفت چون کف دست
دشمن از غصّۀ جاه تو چو غنچه دلتنگ
طمع از جام عطای تو چو نرگس سر مست
شرف خانة جوزا که به رفعت مثلست
گشته در جنب سرا پردۀ اقبال تو بست
همة اندیشة غمها ز دل او برخاست
در همه عمر خود آن کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

یار میخواره من دی قدحی باده به دست
با حریفان ز خرابات برون آمد مست
بر در صومعه بنشست و سلامی در داد
سرِ خُم را بگشاد و در غم را بست
دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو
گشت آشفته و دیوانه و زنجیر گسست
زلف زنجیر وَشش کز سرایمان برخاست
رقم کفر به ما بر بنشاند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی