گنجور

 
حکیم نزاری

سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هست

توبه برهم زدن و باده گرفتن بر دست

با خود آورده ام این قاعده از بدوِ الست

هر چه هم ره نشد این جا نتوانم بربست

نیست بر مستیِ من عیب و گر هست چه غم

خود همین است و همین خاصیتِ جامِ الست

خردۀ عشق برون است ز ادراکِ خرد

میوه بر شاخِ بلندست و مرا قامت پست

عشق در مکتبِ تسلیم ز مبدایِ وجود

به من آموخت و زان جا به وقوفم پیوست

با کسی باش که محتاج نباشد به کسی

توبه خود هیچ نِی غیر خودی چیزی هست

جا نمانَد من و ما را چو درون آید دوست

بنده را باید برخاست چو سلطان بنشست

او درآید به همه حال برون باید شد

هم به خود از خودیِ خود که تواند وارست

ترکِ عزی نکند بی خبر از عّزِ عزیز

لاجرم الّا بالا نبود لات پرست

ای نزاری چو کمان گوشه گرفتن تا کی

تیرِ قدّت چو به هفتاد رساندی از شست

هم اگر چند نزاری شده قربان اولا

توز شد رویت و پشتِ چو کمانت بشکست

رخت بر کنگرۀ منظر شست آوردی

آخر از رخنۀ هفتاد کجا خواهی جست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست

چون خرامان ز خرابات برون آمد مست

پردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف

شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دست

شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

آنکه در صدر قضا تا به حکومت بنشست

چنگ بازی بمثل سینه کبکی بنخست

وانکه تا او در انصاف گشودست ز بیم

پشت ظالم بشکست و نفس فتنه ببست

دیده اکنون نتواند که کند هیچ زنا

[...]

خاقانی

چار چیز است خوش آمد دل خاقانی را

گر کریمی و معاشر مده این چار ز دست

مال پاشیدن و پوشیدن اسرار کسان

باده نوشیدن و بوسیدن معشوقهٔ مست

سید حسن غزنوی

صنما بسته آنم که در این منزل تست

خبری یابم زان زلف شکسته به درست

درد و غمهای تو و عهد وفایت بر ماست

هم به جان تو که هوش و دل و جانم بر تست

دل من نیست شد و سوز تو از سینه نرفت

[...]

ظهیر فاریابی

یار میخواره من دی قدحی باده به دست

با حریفان ز خرابات برون آمد مست

بر در صومعه بنشست و سلامی در داد

سرِ خُم را بگشاد و در غم را بربست

دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه