گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

یا رب این پسته شیرین چه شکر گفتارست

و آن چه شکل است و شمایل چه قد و رفتارست

زهره شد ماه شب چارده را حلقه بگوش

یا بنا گوش چو سیم و گهر شهوارست

بسکه در پای گل از حسرت او خار شکست

تا بدید آنکه گل عارض او بی خارست

اوست کز زلف و رخش گلشن جانرا همه سال

سنبل غالیه بوی و ورق گلنارست

پسته را از حسد غنچه خندانش دلیست

نیمه ئی خون و دگر نیمه ازو زنگارست

نرگسش خون دلم خورد و ازو نیست دریغ

شربتش چون ندهم خاصه چنین بیمارست

دل نیارم که نگهدارم از آن جان جهان

ز آنکه پیوسته دلم در پی آن دلدار است

هر که در صورت او بنگرد و جان ندهد

آدمی نیست یقین صورت بر دیوارست

در جهان ز ابن یمین وصف لبش هر که شنید

آفرین کرد بر او گفت شکر گفتار است