گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹

 

تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش‌ترستآدمی دزد ز زردزد کنون بیشترست
گربزانند که از عقل و خبر می‌دزدندخود چه دارند کسی را که ز خود بی‌خبرست
خود خود را تو چنین کاسد و بی‌خصم مدانکه جهان طالب زر و خود تو کان زرست
که رسول حق الناس معادن گفته‌ستمعدن نقره و زرست و یقین پرگهرست
گنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۶

 

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر استعشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپیدیا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوزگو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیستخبر از دوست ندارد که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸

 

گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترستگفت خاموش که آن فتنه دور قمرست
گفتم آن زلف و جبینم بچنین روز نشاندگفت کان زلف و جبین نیست که شام و سحرست
گفتم ای جان جهان از من مسکین بگذرگفت بگذر ز جهان زانکه جهان بر گذرست
گفتمش قد بلندت بصنوبر ماندگفت کاین دلشده را بین که چه کوته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

آن نه رویست مگر فتنهٔ دور قمرستوان نه زلفست و بنا گوش که شام و سحرست
ز آرزوی کمرت کوه گرفتم هیهاتکوه را گرچه ز هر سوی که بینی کمرست
مردم چشمم ارت سرو سهی می‌خواندروشنم شد که همان مردم کوته نظرست
اشک را چونکه بصد خون جگر پروردمحاصلم از چه سبب زو همه خون جگرست
نسبت روی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۵

 

خط شبرنگ کز او حسن بتان از خطرست
چشم عیار ترا پرده گلیم دگرست
نیست از آب گهر بر جگر تشنه لبان
از لب لعل تو داغی که مرا بر جگرست
ناامیدی است به پیغام لباسی خرسند
ور نه از یوسف ما باد صبا بیخبرست
دولتی را که بود بال هما باعث آن
پیش ارباب بصیرت به جناح سفرست
چه خیال است ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۷

 

لاله رویی که ازو خار مرا در جگرست
برگریزان دل و باغ و بهار نظرست
نیست آوارگی اهل طلب را انجام
تا زمین هست بجا، ریگ روان در سفرست
می کند تیغ سیه تاب مرا جوهردار
خارخاری که ز عشق تو مرا در جگرست
حال روشن گهران را همه کس می داند
هر چه در خانه آیینه بود، در نظرست
دل پر خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۹

 

راز من نقل مجالس ز صفای گهرست
همچو آیینه مرا هر چه بود در نظرست
زین چه حاصل که رخ یار مرا در نظرست؟
چشم حیرت زدگان حلقه بیرون درست
توشه برداشتن آیینه سبکباران نیست
جگر خویش خورد هر که به ما همسفرست
به خموشی چمن آرا لب مرغان را بست
سنگ دندان پریشان سخنان گوش کرست
تکیه بر دوستی ساخته خلق مکن
کاین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۴

 

از شکر چاشنی ناله نی بیشترست
اینقدر حسن گلوسوز کجا با شکرست؟
در وطن اهل هنر داغ غریبی دارند
در صدف گرد یتیمی به جبین گهرست
برنگردد ز غلط کرده خود حسن غیور
ورنه از آینه چشم و دل ما پاکترست
از سخن بیش تمتع به سخن سنج رسد
از گهر بهره غواص همین یک نظرست
زاهد از ترک ندارد غرضی جز شهرت
سکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۶

 

در ره عشق که در هر قدمش صد خطرست
دیده آبله را هر مژه از نیشترست
همچو خورشید به یک چشم ببین عالم را
که سرافراز شدن در گرو این نظرست
تشنه باز آمدن از چشمه حیوان سهل است
از قدح با لب مخمور گذشتن هنرست
رحم بر بال وپر خویش کن ای مرغ حرم
نامه حسرت ما خونی صد بال و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۸

 

سنگ در دیده ارباب بصیرت گهرست
خاک در پله میزان قناعت شکرست
حسن را نشو و نما از نظر پاک بود
آبروی چمن از شبنم روشن گهرست
دیده بد به تو ای ترک ختایی مرساد!
که بدخشان ز لب لعل تو خونین جگرست
کشتی از باد مخالف متزلزل گردد
دل به جا نیست کسی را که پریشان نظرست
از فضولی است ترا دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۷۱

 

صنم من پسری لاله رخ و سیمبرست
سخت زیبا صنم و سخت به آیین پسرست
من و او هر دو به نام ایزد روزافزونیم
هر زمان عشق من و خوبی او بیشترست
سروجویان و قمرخواهان بسیار شدند
که به بالا و به‌ رخسار چو سرو و قمرست
خلقش از حور و پری باز ندانند همی
راست گویی پری‌اش مادر و حورش پدرست
با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی