گنجور

 
امیر معزی نیشابوری
 

صنم من پسری لاله رخ و سیمبرست

سخت زیبا صنم و سخت به آیین پسرست

من و او هر دو به نام ایزد روزافزونیم

هر زمان عشق من و خوبی او بیشترست

سروجویان و قمرخواهان بسیار شدند

که به بالا و به‌ رخسار چو سرو و قمرست

خلقش از حور و پری باز ندانند همی

راست گویی پری‌اش مادر و حورش پدرست

با کمان و کمرست آن صنم او رغم مرا

تا بدان است‌ که پشتم چوکمان و کمرست

بت من برد بدو نرگس جادو دل من

وز تف و تاب دلم زلف و لبش در خطرست

گر بترسد ز دلم زلف و لب او نه عجب

زانکه در زلف و لب او همه مشک و شکرست

خوبرویان و ظریفان و بتان بسیارند

لیکن او را صفتی دیگر و حالی دگرست

میر خوبان سپاه است وز خوبی وُ خرد

درخور خدمت درگاه شه دادگرست

شاه اسلام ملکشاه که در شاهی و ملک

عزم او قاعدهٔ نصرت و فتح و ظفرست