گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی
 

روز بس خرم و موسم ز همه خوبترست

عید فطرست که عالم همه پر زیب و فرست

باز در مهد شرف کوکبه عید رسید

موکب عشرت و شادی و طرب بر اثرست

شاهد عید که آنرا مه نو می خوانند

کرده هر هفت بدین طارم شش روزه درست

ختلی چرخ کهن یارب نو نعل چراست؟

گر مه روزه نه اندر تک و تاب سفرست

یارب این عید چه با راحت و شادی روزی است

خه خه این فصل چه میمون و مبارک نظرست

عید و گل هر دو رسیدند بهم از ره دور

در جهان ز آمدن عید و گل اکنون خبرست

موسمی سخت خوش و دلکش و عیشی بنو است

که گل و جام میش پیشکش ماحضرست

جام همرنگ سحر به بود اکنون که به باغ

پیک گل در همه آفاق نسیم سحرست

گر چه من می نخورم هر شبی از خون دلم

پر ز می ساغر سر ریز فلک تا به سرست

بر دلم هر دمی از عشق گره بر گره است

بر درم هر شبی از فتنه حشر بر حشرست

گفت با یار دلم جان ببر و بوسه بیار

خوش بخندید لبش گفت کنون از که درست

خون نکردم که به خون جگرش داشته ام

پس چرا بی سببی خونم ازو در جگرست؟

نام کردم لب او را شکر این نیک برفت

حقه مرهم دلهاست چه جای شکرست

گل قبا چاک زند هر سحری در غم او

گر چه در حسن، کله داری گل معتبرست

دست بیداد برآوردو من اینجا که منم

فارغم زین همه، چون شاه جهان دادگرست

ملک المشرق والمغرب شاهی که ازو

فتنه خوش خفته و بیداد ز عالم بدرست

اوست آن شاه که از معتکفان در او

اول اقبال و دوم فتح و سه دیگر ظفرست

قرة العین اتابک ملکی شیر دلی

کاتش هاویه از خنجر او یک شررست

پهلوانی است که پهلوی ستم لاغر ازوست

تاج بخشی است که بر تاج معالی گهرست

تا قضا و قدر از حکمش یک ناخن نیست

عزم بین عزم که همدست قضا و قدرست

در جهان همت او تنگ نشست از پی آنک

همتش سخت بزرگ است و جهان مختصرست

صاعقه گر حذری می کند از هیبت او

بده انصاف درین باب که جای حذرست

فر او بین و مشو شیفته پر همای

کان کله گوشه به سایه به از آن بال و پرست

هر مثالی که نه القوة لله بروست

حکم آن در همه آفاق هبا و هدرست

گرد میدان ورا خاصیتی خاست چنانک

در هر آن دیده که بنشست شفای بصرست

زه زه ای شاه جهانبخش که در نوبت تو

عدل را چاشنی سکه عدل عمرست

پیش آن دست که دائم فلکش بوسه دهد

ابر معزول و خزان مفلس و کان کم خطر است

پیش آن دست که دایم فلکش بوسه دهد

ابر معزول و خزان مفلس و کان کم خطر است

هر سری کان مثلا بر خط فرمان تو نیست

قلم آسا بر آن سر که در آن درد سرست

سگ به است از من اگر خصم ترا سگ دانم

زانکه در مذهب من خصم تو از سگ بترست

شاه و شهزاده بسی اند درین عهد ولیک

خسروا تو دگری کار تو چیزی دگرست

چرخ در شکل تو چون تیز نظر کرد چه گفت؟

کی بود غم پدری را کش ازین سان پسرست

فتح زاید ز سر تیغ تو و جان عدوت

از پی آنکه عدو ماده و تیغ تو نرست

بده انصاف که انصاف جهان از تو برند

کیست جز تو که سزاوار کلاه و کمرست

اینت معجز که ترا سی و سه سالست وز قدر

از بن سی و دو دندان فلکت پی سپرست

کام ران کام! که ملک از سر تیغ تو بپاست

دیر زی دیر! که شمشیر تو دین را سپرست

عاجزم از تو و مدح تو همین می گویم

تویی آن خضر کت اسکندر ثانی پدرست

تا قرار کره خاک بود بر سر آب

تا مدار فلک آینه گون بر مدرست

دولتت را شرف و مرتبه ای باد چنان

که برون مانده ز اندیشه وهم بشرست

باد در بندگی و طاعت تو هر ملکی

که درین دایره نامش به بزرگی سمرست

بشنو از بنده مجیر این سخن باز پسین

ای که لفظ شکرین تو سراسر دررست

بر زمین عدل عمر کن که زمین دار فناست

وز جهان نام نکو بر که جهان بر گذرست