گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰

 

دشمن دون گر نگفتی حال منخود به گفتی چشم مالامال من
هر شبی از چرخ نیلی بگذردنالهای این تن چون نال من
حال من چون خال مشکین تیره شددر فراق یار مشکین خال من
کاشکی! آن روی فرخ می‌نمودتا ازو فرخنده گشتی فال من
روز عمرم شب شد و پیدا نگشتروز این شبهای همچون سال من
بر دل ریشم دلیلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی