هین چه میگویی صفی هشیار شو
ملتفت یک لحظه بر گفتار شو
شب بسی تاریک و وادی پر خطر
رفته راه از دست، پنداری دگر
میزنی در خواب با یاران تو حرف
خلق را بر فهم رازت نیست ظرف
یا پری آموزدت حرف و سخن
خامه اسرار را از بن مکن
بحر نزدیک است مانا دار گوش
بانگ موج از دور میآید به گوش
در چنین جایی نشاید خواب کرد
خویشتن را غرقه گرداب کرد
دیده را بگشای زیر پا، گِل است
در لب بحریم و اینجا ساحل است
هین صدای موج، نبود وقت خواب
همرهان را زهره و دل گشته آب
بحر پیش و زیر گل، بالاست ابر
وز قفا آید صدای شیر و ببر
ما نه آخر در پیات ره برده ایم
دیده بگشا کز توهّم مرده ایم
سردم خوف است اینجا نه رجاء
می بری آخر بگو ما را کجا
هین چه گویی کی صفی را برد خواب
هر که نبود با صفی شد غرق آب
تا که همراه منی ره را مپا
هِل توهّم را ممان برجا بیا
از چه میترسی صفیّت همره است
از تمام راه و منزل آگه است
همرهم من تو قلاووزی مکن
برمن و خود هیچ دلسوزی مکن
نیستم گر می نیوشم بانگ آب
بلکه می بینم یم پر انقلاب
خویش می داند صفی کاین ساحل است
تو درآ از خوف، کو دریا دل است
تا تو در راهی صفی ره دان بود
یم چو آید پیش، کشتیبان بود
گو زمین گِل باش چبود واهمه
وهم توست این نی زمین جمجمه
نیست اینجا بحر، نزدیک است لیک
نزد رهرو لیل تاریک است لیک
از صدای ببر و شیرت چه غم است
این صدای رهروان حق دم است
چونکه مقصد گشته نزدیک از شعف
میکشند این نعره ها از هر طرف
با صفی تا همرهی خوش دار دل
خواه ساحل، خواه دریا، العجل
وینکه گفتی میزنم در خواب حرف
این تویی کاین دم زنی بیتاب حرف
نعرة بحرت پریشان کرده است
در خیالت وهم زور آورده است
مینیوشی زآن ز من حرف پریش
غافل استی از پریشانی خویش
ای صفی گردیده ای دیوانه تو
حرف با ما میزنی مستانه تو
می روی بیخود،شعوری در تو نیست
حرفهایت جمله از دیوانگی است
خود مکرر گفتهای دیوانهام
هست ننگ از عاقل و فرزانهام
چون توان رفت از پی دیوانگان
هم شنیدن حرفشان را رایگان
تو که بر دیوانگان یکجا سری
نام و قال حرفشان را دفتری
این سخنها برخلاف عقل ماست
هم مخالف با حدیث و نقل ماست
میروی سرمست و مخمور و خراب
بر تکاور میزنی هر دم رکاب
بیتأمل میزنی بر بحر و کوه
همرهانت آمدند اندر ستوه
تا به اینجا آمدیم اندر پیات
مست میبینیم حالی بی می ات
در قفایت بسکه خنگ عقل راند
گشت لنگ و باز از رفتار ماند
نه دگر دانیم ره، نی جاهدیم
تا که برگردیم زین ره کآمدیم
نه دگر دانیم کاندر پی شدت
زآنکه میبینیم مست و بی خودت
می روی چون پیش، این بحر بلاست
گو به ما آخر که مقصودت کجاست؟
بار ما یکجا به گِل بنشسته حال
گِل تو گویی نیست وهم است و خیال
در گِلیم اینک ز سر تا پا فرو
در قفا آخر نما یک لحظه رو
من به گِل افتاده بارم دانیا
تو همی گویی ممان برجا بیا
زین سپس نبود ز هستی بهره ام
آب شد ز آشوب دریا زهره ام
هین چه گویی گوش دیوانه کر است
گفتگو را هِل،سخن زینها در است
بار تو هستی است بگذار و بیا
گو به گِل ماند، که این استش سزا
گر تو را ذوقی است آیی در پیام
ورنه من در بند بیذوقان نیام
این بود راه فنا نیکو نگر
هست افزون اندر این وادی خطر
من تو را اول خبر کردم ز راه
گفتمت جانها در این ره شد تباه
کم کسی سالم از این صحرا گذشت
مرد ره از جان و سر یکجا گذشت
رهرو این راه را پیش قدم
هست یکسان سنگ و خار و کوه و یم
چه غم او را کت به گِل افتاده بار
گو به گِل مان، بار مرد رهسپار
سالک این راه پر خوف ای پناه
کی ز بانگ شیر و ببر افتد ز راه
بل صدایی گوش جانش نشنود
یک زمان در هیچ منزل نغنود
چون تو را این دل نبود و این همم
از چه هِشتی اندر این وادی قدم
حالیا هم گر، یَم است و گر گِل است
سعی کن در ره که آخر منزل است
من کنم چون زیست در جای خطر
مانی ار تنها تو خونت شَد هدر
هین بیا افتان و خیزان در پیام
گر بجا مانی منت همره نیام
در پی ام ز اول قدم بودی دوان
هر کجا نک منزل است آخر ممان
وینکه گفتی هست از عقل و خبر
حرف من بیرون، نمیدانی مگر
پیش ما باطل بود ظنّ فقیه
هم حکیم عقل و نادان و سفیه
با فقیه و با حکیمم گو چه کار
ما و آن دیوانگان رهسپار
بس پریشان است حرف و حالتم
حیرت اندر حیرت اندر حیرتم
خود ندانم روی گفتارم به کیست
این سخنهای پریشانم ز چیست
راست میگویند پنداری که من
بیخود اندر خواب می گویم سخن
رفته آری تا دلم در خواب عشق
می زنم در خواب، حرف از تاب عشق
فیل جانم دائماً بیند به خواب
شهر هندستان و میدرّد طناب
من پری در خواب بینم ز اقتراب
همزبانم با پری رویان به خواب
بل صفی در خواب خود عین پری است
زین سری حرفی است،حرفم زآن سری است
نیست این هم، این سر و آن سر کجاست
جان من یکسر مقیم آن سراست
هست پیشم خواب و بیداری یکی
خوابم و بیدارِ ره، نه منفکی
کیرود چشم قلاووزان به خواب
مُرد گر رفت آتش سوزان به خواب
راهبین را خواب گر ناگاه برد
رهروان را غول نفس از راه برد
نه از قلاووزی است این بیداریم
بلکه از عشق است و طبع ناریم
نک قلاووزی نمیدانم که چیست
غرق عشقم راه پندارم که نیست
راه گر نا امن و گر امن، ای فقیر
رو تو خود من حالْ غرقم در عصیر
این زمان از من قلاووزی مخواه
که نه بند رهروام نه بند راه
باش تا آیم به حال خود تمام
با تو گویم ره کدام و چه کدام
حرف راه و چاه تا دیوانهام
می نماید باطل و افسانهام
کم کن این افسانه های واژگون
کاین زمانم غرق دریای جنون
نه جنونی که شود کم یا فزون
بل جنونٌ،فی جنونٌ،فی جنون
از کتاب عقل کم زن فال من
خود ندانم از که پرسی حال من
در جنون با آنکه بینی حال من
از چه رو بگرفتهای دنبال من
عاقلان را باشد از دیوانه عار
با من مجنون تو گو داری چه کار
رو کنون بردار از این دیوانه دست
زین مرض شو محترز کو مسری است
گر کند بر تو سِرایت این مرض
از دو عالم گشت باید معترض
همچو من خواهی شدن بی خانمان
ننگ خویش و فتنه خلق جهان
میشوی ز اقلیم هستی در به در
هر دمی باشد سرت در صد خطر
هرکسی را ناگهان این تب گرفت
باید از حالش به دندان لب گرفت
گر که این تب در مسیح افزون بُدی
جای او در چرخ چارم چون بُدی
صاحب این تب فنای فی الفناست
بی نیاز از وصف و شرط و حد و جاست
صاحب این تب خود آن نصرانی است
کز فنا و از بقاء هم باقی است
افتخار عیسی مریم ز چیست؟
بر تمام انبیاء بی وجه نیست
ز امّت عیسی یکی فرزانهای
یک خراباتی فنی، دیوانهای
بی خود و سرخوش برون از خانه تاخت
خویش را بر در زد و دیوانه ساخت
از لباس آدمی شد بَرهَنه
زد به دریای هویّت یک تنه
آتشی از نار غیرت برفروخت
هرچه هستی بود در وی جمله سوخت
خویشتن را بر قلندر عرضه کرد
بهر عیسی حفظ عرض و عرضه کرد
در میان انبیاء از یک نیاز
کرد عیسی را بدینسان سرفراز
هین چه گویم با مسیحش بُد چه روی
پیش عاشق عیسی و موسی مگوی
ملت عیسی چه و عیسی کدام
زد به زیر ملت و مذهب تمام
ملّت و مذهب چه داند مرد عشق
که نشست او را به سیما گرد عشق
عاشقان را مذهب و ملّت خداست
ملّت عاشق ز ملّتها جداست
بلکه عاشق نه خدا داند نه خلق
افکند بر دور ز اینها جمله دلق
ای صفی این جوش و طغیان را بهل
شرح حال او بگو با اهل دل
کز چه باعث او چنین دیوانه شد
وز جنون اندر جهان افسانه شد
نک صفی دیوانگی از سر گرفت
هرچه پرّش سوخت از نو پر گرفت
گوش کن تا با تو گویم حال او
مر توانی رفت از دنبال او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، نگاهی به حالت دیوانگی و عشق پرداخته شده است. شاعر به فردی به نام صفی میگوید که بیدار شود و از خواب غفلت خارج شود. او هشدار میدهد که در این شب تاریک و وادی خطر، نباید خواب کند و باید به واقعیتهای پیرامونش توجه کند. شاعر این جملهها را بهصورت استعاری بیان میکند و بیانگر نگرانی از غرق شدن در توهمات و خیالپردازیهاست. همچنین، به عشق بهعنوان عاملی اشاره میکند که میتواند فرد را از خود بیخود کند و به حالت دیوانگی بکشاند.
شاعر از صفی میخواهد که از توهمات و خوابهای بیمعنا بیدار شود و حقیقت را درک کند. او همچنین به خطرات راهی که در آن گام گذاشتهاند، اشاره میکند و بیان میکند که تنها راه نجات، بیداری و هوشیاری است. در تلخی سخن، عشق را به عنوان عاملی پوچ یا خیالین توصیف میکند که ممکن است فرد را به دیوانگی و گمراهی بکشاند، و به صفی هشدار میدهد که خطر در کمین است و باید هوشیار باشد.
هوش مصنوعی: به هوش باش و آنچه میگویی را خوب در نظر بگیر. یک لحظه به گفتههایت توجه کن و هوشیارانه صحبت کن.
هوش مصنوعی: در این شب تاریک و پرخطر، به نظر میرسد که دیگر راهی برای پیشرفت وجود ندارد و همه چیز بینتیجه به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: در خواب با دوستانت صحبت میکنی، اما مردم نمیتوانند راز تو را درک کنند.
هوش مصنوعی: بیا که مثل یک پری به تو حرف و سخن بیاموزم، اما هیچگاه رازها را از ریشه فاش نکن.
هوش مصنوعی: دریا نزدیک است، پس گوشت را تیز کن که صدای موج از دور به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: در این مکان، شایسته نیست که خواب بروی و خود را در مشکلات فرو ببری.
هوش مصنوعی: چشمانت را باز کن، زیر پا گلی وجود دارد که در لب دریا است و اینجا ساحل قرار دارد.
هوش مصنوعی: بیدار شوید، صدای امواج به گوش میرسد، وقت خواب نیست. همراهان در دل و جان خود ترس و اضطراب دارند.
هوش مصنوعی: در جایی که دریا وجود دارد و زیر گل و لای قرار گرفته، ابرها به سمت بالا هستند و از پشت سر صدای شیر و ببر به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: ما در جستجوی تو به پایان نرسیدهایم، چشمانت را باز کن که ما از خیالات و توهمات مردهایم.
هوش مصنوعی: من در این جا حس ناامیدی دارم و ترس و دلشوره مرا فراگرفته است. به من بگو که ما را به کجا خواهند برد.
هوش مصنوعی: ببین چه میگویی؛ اگر کسی در صف نباشد و خوابش ببرد، نتیجهاش این است که در آب غرق میشود.
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو در کنار منی، نگذار خیالات و تصورات بیاساس تو را به انحراف بکشاند و در مسیر مانع پیشرفت ما نشود.
هوش مصنوعی: نترس، چون همراه تو کسی است که از همهی مسیرها و مقصودها آگاه است.
هوش مصنوعی: همرنگ من مشو و برای من خودت را ناراحت نکن.
هوش مصنوعی: من در اینجا به صدای آب گوش نمیدهم، بلکه در واقع موجهای خروشان دریا را میبینم.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که شخصی که از این ساحل آگاه است، خودش میداند که دریا در اینجا وجود دارد. به او توصیه میشود که با ترس به دریا وارد شود، زیرا دریا دارای دل و عمق است. این دوایر به بیان قدرت و عظمت دریا اشاره دارند و نشان میدهند که باید به آن نزدیک شد و از ترس دوری کرد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو در مسیر مشخصی حرکت میکنی، کسی که تجربه و دانش دارد، به مانند ناخدای کشتی است که در لحظهی احتیاج به یاری میآید.
هوش مصنوعی: اگر زمین خاکی است، نگران نباش، این فقط خیال و توهم توست. این نی، نماد ذهن و تفکر توست.
هوش مصنوعی: اینجا دریا نیست، اما به نظر میرسد نزدیک است، ولی برای مسافر، شب تاریک و آشفته است.
هوش مصنوعی: نگران صدای ببر و شیر نباش؛ این صدای افرادی است که در راه حقیقت قدم میزنند.
هوش مصنوعی: وقتی که مقصد به ما نزدیک میشود، از شادی و خوشحالی، صداها و نعرهها از همه سمت به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: با افرادی که همفکر و همدل هستند، همراه شو و از دل خود پیروی کن. چه به سمت ساحل بروی و چه به سوی دریا، هر چه زودتر اقدام کن.
هوش مصنوعی: وقتی گفتی که خواب میزنم، منظور تو این است که اکنون در حال صحبت کردن هستی و بیتابی میکنی.
هوش مصنوعی: فریادهای دریای خروشان، خیالت را دچار آشفتگی کرده و تو در ذهن خود تحت تأثیر تصورات قوی قرار گرفتهای.
هوش مصنوعی: اگر به سخنان من گوش دهی، متوجه خواهی شد که خود از شلوغی و بینظمی درونت غافل هستی.
هوش مصنوعی: تو به مانند دیوانهای شدهای، اما با ما مانند یک خُمارزده و سرمست صحبت میکنی.
هوش مصنوعی: تو بیدلیل و بیهدف در حرکت هستی و در درونت آگاهی ای وجود ندارد. سخنانت تنها نمایش دیوانگی توست.
هوش مصنوعی: شما خودتان بارها گفتهاید که من دیوانهام؛ برای من خجالتآور است که در کنار فرد عاقل و باهوش باشم.
هوش مصنوعی: اگر میتوانی از دنبال کردن دیوانگان بگذری، پس حرفهایشان را هم رایگان بشنو.
هوش مصنوعی: تو که بر دیوانگان تسلط داری و میتوانی نام و سخنانشان را به خوبی ثبت کنی.
هوش مصنوعی: این گفتهها با عقل ما سازگار نیست و همچنین با روایتها و اطلاعات ما تناقض دارد.
هوش مصنوعی: تو با حالتی شاد و مست، به سوی جلو میروی و هر لحظه بر اسب خود ضربه میزنی تا تندتر براند.
هوش مصنوعی: بدون فکر و تأمل به سفر میروی و در این راه دوستانت نیز به تو ملحق شدهاند و در این مسیر دچار سختی و چالش میشوید.
هوش مصنوعی: ما تا اینجا به دنبال تو آمدهایم و حالا در حالت مستی به تماشای تو نشستهایم، ولی بدون می تو، حال و روزمان خوش نیست.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که در پناه نادانی و خیالات بیاساس، عقل انسان دچار اختلال میشود و در نتیجه رفتارهای او نیز تحت تأثیر قرار میگیرد و نادرست میشود.
هوش مصنوعی: ما دیگر مسیر را نمیدانیم و دیگر نمیجنگیم تا به جایی که از آنجا آمدهایم برگردیم.
هوش مصنوعی: ما دیگر نمیدانیم که به خاطر شدت و فشار چه چیزهایی را تجربه میکنیم، زیرا فقط میبینیم که در حال مستی و بیخبری هستیم.
هوش مصنوعی: تو به راه خود ادامه میدهی و همچنان در این دریای مشکلات پیش میروی. به ما بگو که در نهایت هدف و مقصود تو چیست؟
هوش مصنوعی: بار ما بهیکجا در گِل نشسته است، حال آنکه گِل تو گویی وجود ندارد و این فقط یک وهم و خیال است.
هوش مصنوعی: در این قالی که به تن داری، کاملاً غرق شدهای؛ حالا یک لحظه به عقب برگرد و خودت را نشان بده.
هوش مصنوعی: من در خاک و گِل افتادهام و تو هنوز میگویی که بلند شوم و بایستم.
هوش مصنوعی: از این پس، من از هستیام بهرهای نخواهم داشت، چون مانند آب دریا در اثر آشوب و طوفان، از وجودم چیزی باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: هشیار باش! چه میگویی؟ گوشِ دیوانه نمیشنود. برای چگونگی گفتگو باید از این مسائل گذر کرد.
هوش مصنوعی: زندگی تو همچون بار سنگینی است که آن را به دوش میکشی، بگذار و بیخیال شو. مثل گل، در این دنیا میمانی و این سرنوشت توست.
هوش مصنوعی: اگر تو برای من شوقی داری، به دنبال من بیا؛ وگرنه من به دنبال بیذوقها نیستم.
هوش مصنوعی: این مسیر را به دقت مشاهده کن؛ در این سرزمین خطر، برتری و زیبایی زیادی وجود دارد.
هوش مصنوعی: من ابتدا تو را از این مسیر آگاه کردم و به تو گفتم که جانها در این راه هدر میروند.
هوش مصنوعی: کمتر کسی توانسته از این بیابان به سلامت عبور کند، زیرا مردانِ راه تمام وجودشان را برای عبور از آنجا فدای میکنند.
هوش مصنوعی: در این مسیر، برای هر کسی که در آن حرکت میکند، موانع و سختیها مانند سنگ، خار، کوه و آب در یک سطح قرار دارند و همه به یک اندازه پیش روی او هستند.
هوش مصنوعی: نگران او نباش که در شرایط سختی قرار گرفته است، بگذار هر جا میخواهد برود و بار زندگیاش را به دوش بکشد، ما نیز در همین گِل و سختیها ماندهایم.
هوش مصنوعی: ای سالکِ این راه پر از ترس، تو که پناهی، کی ممکن است که از صدای شیر و ببر از مسیر خود منحرف شوی؟
هوش مصنوعی: اگر صدایی در گوش جانش نمیرسد، او در هیچ کجا آرامش نخواهد یافت.
هوش مصنوعی: وقتی دلی در این مسیر نداری و این عشق هم در زمین تو نیست، پس چرا در اینجا قدم میزنی؟
هوش مصنوعی: اکنون هرچند که در وضعیت و شرایط سختی قرار داری، اما باید تلاش کنی چون در نهایت به مقصد و هدف خود خواهی رسید.
هوش مصنوعی: اگر در جایی خطرناک زندگی کنم، تنها اگر تو در این شرایط باشد، خونت بیهوده نمیشود.
هوش مصنوعی: بیا با ناز و چرخش در پی من بیفت و بلند شو، اگر در جایی بمانید، من همواره در کنار شما هستم.
هوش مصنوعی: از ابتدای راه تو همیشه در کنارم بودی، هر کجا که مکانی برای توقف و استراحت باشد، اما حالا مانع ادامهی مسیرم شدهای.
هوش مصنوعی: وقتی گفتی که عقل و دانش نمیتوانند به حرف من پی ببرند، نمیدانی که چه میگویم مگر اینکه خودت تجربهاش کنی.
هوش مصنوعی: برخی از افراد، حتی اگر خود را فقیه یا حکیم بنامند، ممکن است در واقعیت نادان و بیخبر از واقعیتهای عمیقتری باشند. بنابراین، نباید به راحتی به قضاوتها و نظریات آنها اعتماد کرد.
هوش مصنوعی: من با عالم و دانا هستم، بفرما چه ارتباطی بین ما و آن دیوانگانی که در حال رفتن هستند، وجود دارد؟
هوش مصنوعی: حرفهایم و احوالم خیلی آشفته و گیجکننده است؛ انگار در یک حالت عمیق از حیرت فرو رفتهام.
هوش مصنوعی: من خود نمیدانم که این حرفهایم به که مربوط میشود و این سخنان بینظم و پراکندهام از چه چیزی حکایت دارد.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که مردم درست میگویند، زیرا من در حالی که در خواب هستم، بدون دلیل چیزی میگویم.
هوش مصنوعی: رفتهای، و من در خوابهای خود همچنان به یاد عشق تو هستم و درباره زیباییهای آن عشق فکر میکنم.
هوش مصنوعی: دلم همیشه به یاد هندوستان است و مثل فیلی که در خواب به سر میبرد، در حسرت آنجا رنج میکشم.
هوش مصنوعی: در خواب، من پری را میبینم که به خاطر نزدیکیام با همزبانانش، در کنار پری رویان دیگر است.
هوش مصنوعی: در خواب خود، انسانی شبیه پری و زیبا میبیند و این سخنی از دلش است که دربارهی آن زیبایی میگوید.
هوش مصنوعی: این دنیا و آن دنیا دو چیز متفاوت هستند. روح من تماماً در آن سوی دیگر، در سرای ابدی حضور دارد.
هوش مصنوعی: در کنار من خواب و بیداری یکی شده است؛ من در خوابم، اما در عین حال در مسیر بیداری هستم و از هم جدا نیستند.
هوش مصنوعی: چشمان کسانی که با قلاویز و قفل سر و کار دارند، به خواب نمیرود، حتی اگر آتش سوزان هم به خواب برود.
هوش مصنوعی: اگر راهبان و عابدان یکدفعه خوابشان ببرد، رهروان و مسافران را شیطان نفس از مسیرشان منحرف میکند.
هوش مصنوعی: این بیداری و هوشیاری ناشی از عشق و احساسات درونی ماست، نه به خاطر تصنع و تظاهر.
هوش مصنوعی: نمیدانم خوشی چیست، چون در عمق عشق فرو رفتهام و راهی به جز خیال و تصور نمیبینم.
هوش مصنوعی: خواسته یا ناخواسته، اگر مسیرت خطرناک یا امن است، ای فقیر، به خودت نگاه کن؛ من اکنون در آنچه دارم غرق شدهام.
هوش مصنوعی: در این زمان از من درخواست نکن که راهی را برای رسیدن انتخاب کنم، چون نه به پیشرفت خودم فکر میکنم و نه به اینکه چگونه باید راه را طی کنم.
هوش مصنوعی: صبوری کن تا من به حال خود برسم و تمام آنچه را که باید بگویم، درباره مسیر و راهی که باید بروم، با تو درمیان بگذارم.
هوش مصنوعی: حرفهای درست و غلط برایم مانند یک افسانه است و گاهی باعث سردرگمیام میشود.
هوش مصنوعی: کم کن این داستانهای باطل و دروغین را، چرا که در حال حاضر، من در دریاچهای از جنون غرق شدهام.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر یک نوع جنون عمیق و مستمر است. این جنون نه بهصورت کم و زیاد به وجود میآید، بلکه یک حالت از جنون در دل جنونهای دیگر جای دارد. به عبارت دیگر، این یک غرق شدن در حالتهای مختلف جنونی است که همواره در حال تکرار و تجدید است.
هوش مصنوعی: نمیدانم از چه کسی باید حال خود را بپرسم، چرا که فال من را از کتابهای عقل نمیتوان فهمید.
هوش مصنوعی: در حالت جنون، هرچند وضعیت مرا میبینی، چرا به دنبالم آمدهای؟
هوش مصنوعی: عاقلان از دیوانگان دوری میکنند، اما تو ای مجنون، بگو که چه کاری با من داری؟
هوش مصنوعی: اکنون از این دیوانه دوری کن و از این بیماری احتیاط کن، زیرا که مسری است.
هوش مصنوعی: اگر این بیماری دلت را به چالش بکشاند، از دو جهات باید نگران باشی.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی مانند من بیخانمان شوی، باید از ننگ خود و آشفتگیهای جهان آگاه باشی.
هوش مصنوعی: در دنیای هستی، هر لحظه ممکن است با مشکلات و خطرات زیادی روبهرو شوی و در پی آن، به دنبال راهی برای نجات و آرامش باشی.
هوش مصنوعی: هر کسی ناگهان دچار این حس و حال عجیبی شد، باید به دقت در چهرهاش نگاه کرد تا از وضعیتش باخبر شویم.
هوش مصنوعی: اگر این تب و شور در مسیح بیشتر بود، جایگاه او در آسمان چه بود؟
هوش مصنوعی: این شخص، که در حال تجربهی شوق و عشق است، به مرحلهای از کمال رسیده که هیچ نیازی به تعریف، شرایط، محدودیت یا مکانی ندارد. او به حقیقتی بزرگ و بینهایت پی برده و در آن غرق شده است.
هوش مصنوعی: این تب و حالتی که من دارم، از آن شخص نصرانی است که نه تنها از فنا رها شده، بلکه از بقاء نیز در امان است.
هوش مصنوعی: افتخار عیسی مریم به چه سبب است؟ او به هیچ دلیلی بر سایر پیامبران برتری ندارد.
هوش مصنوعی: از میان پیروان عیسی، کسی است که خردمند و عاقل است، اما در عین حال، مانند یک شاعر دیوانه زندگی میکند و به دنیای خراباتیها تعلق دارد.
هوش مصنوعی: بیخبر و شادان از خانه بیرون رفت و به در خانهاش زد و خود را دیوانه کرد.
هوش مصنوعی: آدمی از زهد و لباس خود عاری شد و به تنهایی به دنیای هویت و حقیقت وارد گشت.
هوش مصنوعی: آتش غیرت، شعلهور شد و هر چه که بود، در آن سوخت.
هوش مصنوعی: شخصیت و وجود خود را به یك عارف (قلندر) نشان داد تا به وسیله عیسی (نماد هدایتی) از حیث ظاهر و باطن خود محافظت کند و خود را عرضه کند.
هوش مصنوعی: در میان پیامبران، عیسی به خاطر یک نیاز خاص به این شکل مطرح شده و مورد توجه قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: بیا ببین چه چیزی میخواهم بگویم؛ با آن مسیح، چه رویی باید داشته باشم، پیش عاشق عیسی و موسی حرف نزن.
هوش مصنوعی: این جمله به نحوی به پیروان عیسی و همچنین به خود عیسی اشاره دارد، به گونهای که به تنوع و تفاوتهای مذهبی و معنوی اشاره کرده و بیان میکند که آیا عیسی به پیروانش تعلق دارد یا خود ملتی بزرگ و متفاوت از دیگران است. در واقع، این جمله به فلسفه و مسائل مربوط به دین و مذهب و تفاوتهای فرهنگی میان انسانها میپردازد و از نوعی تعمق در مسئله قومیت و مذهبی بودن صحبت میکند.
هوش مصنوعی: مرد عشق بهگونهای است که نه ملت و نه مذهب نمیتوانند او را درک کنند، زیرا او با جمال عشق نشسته و در آن غرق شده است.
هوش مصنوعی: عاشقان یک دین و آیینی دارند که مختص خودشان است و این آیین آنها را از سایر ملتها متمایز میکند.
هوش مصنوعی: عاشق نه خدا را میشناسد و نه دیگران. از این موارد خود را دور کرده و بیاعتنا به این مسائل، در دنیای عشق غرق است.
هوش مصنوعی: ای صفی، این حالت پرخروش و طغیانی را رها کن و حال او را با اهل دل در میان بگذار.
هوش مصنوعی: به چه دلیلی او اینگونه دیوانه شده و از جنونش در دنیا داستانها ساختهاند؟
هوش مصنوعی: شخصی که به جنون دچار شده، دوباره جان تازهای پیدا کرده و بعد از اینکه تمام امیدها و آرزوهایش سوخته، باز هم تلاش میکند و انرژی جدیدی میگیرد.
هوش مصنوعی: به سخنانم گوش کن تا حال او را برایت بگویم، شاید بتوانی از پی او بروی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.