گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶

 

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشوز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبعسخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش
وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلکزهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جامنی گرت زخمی رسد آیی چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰۲

 

می کند برتن گرانی سرچو می افتد ز جوش
چون سبوخالی شد ازمی بار می گرددبه دوش
صحبت اشراق راتیغ زبان درکار نیست
صبح چون گردید روشن شمع می گردد خموش
می شود دست نوازش باعث آرام دل
خشت اگر مانع تواند شد خم می را ز جوش
در سخن لب جلوه زخم نمایان می کند
می شود تیغ دودم هرگاه می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰۳

 

پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش
آب را کف می کند دیگی که ننشیند ز جوش
می کنند از سود، مردم خرج و ازبی حاصلی
می کند از مایه خود خرج دایم خود فروش
از هزار آهو یکی راناف مشکین داده اند
صوفی صافی نگردد هرکه شد پشمینه پوش
هرچه می گویند بامن ناصحان شایسته ام
بی تأمل پنبه غفلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰۴

 

تا به همواری برآید کار درتندی مکوش
بدخماری دارد ازپی این شراب خامجوش
طوطی از همواری آیینه می آید به حرف
ای که می خواهی سخن ازما، به همواری بکوش
شاهد خامی بود وجد وسماع صوفیان
تا رگ خامی بود در باده ننشیند ز جوش
دست بر سر چون سبو فردا برآرد سرزخاک
هرکه باری برنگیرد ناتوانی را ز دوش
پرده مردم دریدن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰۶

 

میکند جان درتن امید، لعل باده نوش
روی آتشناک، خون بوسه می آرد به جوش
چین ابرو در شکست دل قیامت می کند
ساعد سیمین سبکدست است درتاراج هوش
از هوسناکان خطر دارند گل پیراهنان
وای برآن گل که می افتد به دست گلفروش
در سینه مستان نمی باشد نصیحت را اثر
سرمه نتوانست کردن چشم گویا راخموش
غنچه در دست نسیم صبح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱

 

برکنار طاس گردون زد هلال انگشت دوش
عاشقان رامژده ایام عید آمد به گوش
ماه نورابا شفق دانی قران بهر چه بود
عید شد یعنی ز جام زر شراب لعل نوش
میفروشی هر چه هست از خودفروشی بهتر است
چند عیب میفروشان می کنی ای خودفروش
پرده از عیب کسان برداشتن نبود هنر
گر نیاری پاک شستن عیبشان باری بپوش
هرزه گویی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸

 

آشیان می سازد از خس بلبل بی صبر و هوش
می کند ز اغیار حال خویش را خاشاک پوش
وقت گل باشد غنیمت جز به عشرت مگذران
دمبدم در گوش هوشم گوید این معنی سروش
روی همت کی کند در مسند تمکین شاه
چون نهد بر خم می پشت فراغت میفروش
ضعف پیری را دوا کردم طلب گفت آن حکیم
نوجوانی جوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۶

 

ای خریداران رویت عاشقان جان فروش
شور در مردم فتاد از عشق رویت رو بپوش
با قفاداران انجم ماه نتواند زدن
با رخت پهلو اگر خورشید باشد پشت روش
من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخن
چون دم اندر نی کنی لابد برآید زو خروش
آفتاب گرم رورا کآسمانها در قفاست
گر مدد زآن رخ نباشد یخ بگیرد آب روش
بس عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵۵

 

مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش
سالکی دیدم نشسته پیش پیر می فروش
گشته از دنیا و مافیها به کلی اختیار
از پی یک جرعه می بر باده داده عقل و هوش
مطربان افتاده بی خود هر یکی بر یک طرف
از نفیر آسوده چنگ و از فغان بربط خموش
شمع مجلس ایستاده زرد و لرزان و نزار
آتشی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

لحن اسماعیل و رویش آفت چشمست و گوش

آن برد از چشم خواب و این برد از گوش هوش‌

حسن او دل را به‌رقص آرد ولی از راه‌چشم

صوت او جان را به وجد آرد ولی از راه گوش

شوق دیدار نکویش پیر را سازد جوان

شور آواز حزینش خام را آرد به جوش

چون به بزم باده برخیزد ز لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۹

 

بار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوش
ورنه خواهد سوخت خرمن هر کرا عقل است و هوش
روی گندمگون نمود و جان ما یک جو فروخت
از چه شد بار اینچنین گندم نمای جو فروش
شاهدان از گوشها کردند درها را رها
بر حدیث نازکت بک بک چو بنهادند گوش
صوفی پشمینه پوشته گر به بیند چشم مست
زاهدی از سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰

 

تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوش
تا ابد هرگز نخواهیم آمد از مستی بهوش
آمد آوازی بگوش جان از جانان ما
ما بر آن آواز تا اکنون نهادستیم گوش
از سماع قولِ کُن وز نغمه روز الست
نیست جان ما دمی خالی ز فریاد و خروش
ساقیا درده شرابی کز شرار آتشش
چون خم و دیگی و دل جان آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی