گنجور

 
شمس مغربی
 

تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوش

تا ابد هرگز نخواهیم آمد از مستی بهوش

آمد آوازی بگوش جان از جانان ما

ما بر آن آواز تا اکنون نهادستیم گوش

از سماع قولِ کُن وز نغمه روز الست

نیست جان ما دمی خالی ز فریاد و خروش

ساقیا درده شرابی کز شرار آتشش

چون خم و دیگی و دل جان آید از گرمی بجوش

باده گر بهر آن صدره گرو کرده است پیش

خویشتن را پیر ما در پیش یار میفروش

روی هر ساعت بنقشی مینماید آن نگار

مرد میباید که تا بشناسد او را در نقوش

شد جمال وحدتش را کثرت عالم حجاب

روی او را نقشهای مختلف شد روی پوش

کی تواند یافتن در پیش یار خویش یار

هر که یار هر دو عالم را ندید ز دوش

از زبان مغربی آن یار میگوید سخن

مدتی باشد که او شد از سخن گفتن خموش