گنجور

 
ادیب صابر

تا زبرج حوت آهنگ حمل کرد آفتاب

در حمل در هر نباتی صد عمل کرد آفتاب

هر دو شاخی بر کمر بستند چون جوزاکمر

تا سریر شاهی از برج حمل کرد آفتاب

در میان زاغ و بلبل مشکلی افتاده بود

در حمل هر مشکلی کافتاد حل کرد آفتاب

روضه فردوس گشت از ماه تا ماهی جهان

چون زماهی بر فلک منزل بدل کرد آفتاب

از رخ نسرین و روی لاله و دیدار گل

سبزه را پر ماه و مریخ و زحل کرد آفتاب

روضه فردوس گشت از ماه تا ماهی جهان

باغ را در زینت طینت مثل کرد آفتاب

وین همه طینت که اندر زینت بستان نهاد

از برای نزهت صدر اجل کرد آفتاب

ساحت صحرا ز زینت همچو نقش مانوی است

هر کجا چشمت برافتد صورت و نقش نوی است

ابر فروردین ز فردوس برین آید همی

زانکه با ماء معین و حور عین آید همی

گر زمین را پیش از این از آسمان رشک آمدی

آسمان را زین سپس رشک از زمین آید همی

از سماع قمریان قاری خجل گردد همی

وز گلوی بلبلان صوت حزین آید همی

رعد از آن چون مالک اشتر بغرد کز رخش

شعله تیغ امیرالمومنین آید همی

از نسیم گل به تن مشک ختن خیزد همی

وز ضمیر گل به دل در ثمین آید همی

باده خوردن باد بر روی ریاحین، دین ما

کز ریاحین بوی بزم مجددین آید همی

آنکه هنگام خطاب وکنیت و نام و نسب

عمده الاسلام ابوالقاسم علی الموسوی است

آن خداوندی که عالی شد بدو نام شرف

از طرایف مدح او توزد همی نام طرف

تا نیابی بر او ضایع بود رنج طمع

تانگویی نام او مشکل بود نام شرف

خدمت درگاه او توقیع انعام نعیم

فکرت بدخواه او تاریخ ایام اسف

گرچه بی اسلاف او اسلام را رونق نبود

تازه در ایام او گشته است اسلام سلف

قطره باران زلفظ او لطافت یافته است

زان همی لولو شود کافتاد در کام صدف

عقل مست علم گشت از بس که در بزم هنر

ساقی لفظش بدو می داد در جام نتف

شکر چون مرغان به دام ذکر او بسته بماند

تا بدید انعام او را دانه دام لطف

اوست آن عالی نسب کز عدل او و علم او

شغل دولت مستقیم و کار ملت مستوی است

کهترش را در زمانه مهتری کردن سزد

آسمان را پیش قدرش چاکری کردن سزد

همتش را سر ز چرخ هفتمین برتر شده است

بر سران روزگار او را سری کردن سزد

افتخار آل حیدر نیست در عالم جز او

کلک او را کار تیغ حیدری کردن سزد

عدل او با چرخ بی انصاف جوید داوری

هر کجا انصاف باشد، داوری کردن سزد

سیرت خوبش دل سلطان و لشکر صید کرد

هر کجا خوبی بباشد دلبری کردن سزد

لشکرش شد پر طمع تا لشکر جودش بدید

در چنان لشکر طمع را لشکری کردن سزد

برتر از اقبال او اختر ندانم بر فلک

بر فلک اقبال او را برتری کردن سزد

شاه سادات است و گیسو بر سر او تاج او

تاج پر گوهر چه باشد تاج تاج گیسوی است

نیست از قدر و خطر در هفت کشور هم کفوش

زین همی نازد ولیش و زان همی سوزد عدوش

گر عدو خواهد که در راه خلافش دم زند

نم نماند در دهانش دم بگیرد در گلوش

اوج علیین نخوانم همت عالیش را

اوج علیین یکی جزو است ز اجزای علوش

گر غلو با کارها در شرع جدش راست نیست

وقت بذل مال و نعمت چون بود چندان غلوش

همچو نور از ماه و ماه از اختران تابنده شد

سروری از راه و رسمش مهتری از خلق و خوش

گرچه باقی نیست قدر و رتبتش را در جهان

از جهان جز ذکر باقی نیست چیزی آرزوش

آسمان باصد هزاران چشم بینا بر زمین

گرچه بسیاری عجب بیند، نبیند هم کفوش

ای خداوندی که در دست تو آن کلک ضعیف

حجت دولت مبین و قوت ملت قوی است

نیست کس در نیک نامی هم نفس مانند تو

در معالی و معانی نیست کس مانند تو

هیچ نشگفت ار نماند هیچکس فریاد خواه

تا بود در عهد ما فریاد رس مانندتو

از بزرگان گرچه خالی نیست دور روزگار

هم تویی در روزگار خویش و بس مانند تو

سیم و زر با خاک و خس نزدیک جود تو یکی است

کس نبخشد در جهان این خاک و خس مانند تو

از بزرگی کسب کردن بی هوس هرگز نماند

کیست در عالم که باشد زین هوس مانند تو

در شب ظلم از دل عادل عسس داری همی

روز من شب باد اگر باشد عسس مانند تو

یک نفس داریم و از عدل تو در وی صد دعا

ای ندیده نفس ناطق هم نفس مانند تو

در مدیح تو طریق جادوی خواهم سپرد

فعل نیک و صنعت نغز از حساب جادوی است

گرچه صدر عالمی در علم صد عالم تویی

در بزرگی افتخار نسبت آدم تویی

گر در این عالم به از عالم یکی عالم بود

اندر این عالم به از عالم یکی عالم تویی

خواستم تا علم و عالم را دعا گویم یکی

آن دعا هم در تو گفتم زانکه هر دو هم تویی

خاتم پیغمبران اندر جهان جد تو بود

از بزرگی چون نگین جم در آن خاتم تویی

خواهم از ایزد بقای نوح و عمر جم تو را

زانکه در خورد بقای نوح و جام جم تویی

باد عزت بی زوال و باد خرم خاطرت

که اهل عز بی زوال و خاطر خرم تویی

روی شادی بین به چشم دل که از ابنای دهر

آنکه او هرگز نخواهد دید روی غم تویی

خسروانی جام خواه و خسروی ران کام دل

جام جام خسروانی کام کام خسروی است

 
sunny dark_mode