ادیب صابر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰
گر مرا سودای آن یار کمانکش نیستی
دل ز تیر غمزگان او چو ترکش نیستی
شادی از دیدار من پنهان نگشتی چون پری
گر دلم در بند آن حور پریوش نیستی
گر نه خوار از عشق (او) چون خاک پیش بادمی
[...]
ادیب صابر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱
به جان و دل ترا باشم، چه باشد گر مرا باشی
ز جان و دل جدا باشم چو از چشمم جدا باشی
زوال پادشاهی را ستم کردن سبب باشد
مکن بر دل ستم هرگز، چو بر دل پادشا باشی
تمامی داد دل باشد به دلبر دل عطا دادن
[...]
ادیب صابر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲
نگارا صد هزاره گر دلستی
نشان عشق تو بر هر دلستی
سه بوسه زان دو لب دادی به یک دل
دریغا گر تنم یکسر دلستی
کنون از بی دلی بی بوسه ماندم
[...]
ادیب صابر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳
گر نه ز رقیبِ ناخوشستی
با خلوت او مرا خوشستی
گر جمله بلا ز عشق بودی
حقا که همه بلا خوشستی
گر نه ز جفا جدایی افتد
[...]
ادیب صابر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴
مکن از من حذر ای بی معنی
پرده من مدر ای بی معنی
مکن اندر غم آن زلف چو شب
شب من بی سحر ای بی معنی
کار من نیست به جز خوردن غم
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱
ای آتشِ سودایِ تو خون کرده جگرها
بر باد شده، در سرِ سودایِ تو، سرها
در گُلْشَنِ اُمّید به شاخِ شَجَرِ من
گلها نَشِکُفْتَند و برآمد نه ثَمَرها
ای در سَرِ عُشّاق ز شورِ تو، شَغَبها
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲
طبعِ تو دمساز نیست عاشقِ دلسوز را
خویِ تو یاریگر است یارِ بدآموز را
دستخوشِ تو منم، دستِ جفا برگشای
بر دلِ من بَرگُمار تیرِ جگردوز را
از پیِ آن را که شب پردهٔ رازِ من است
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳
خوش خوش خرامان میروی، ای شاه خوبان تا کجا
شمعی و پنهان میروی پروانه جویان تا کجا؟
ز انصاف، خو واکردهای، ظلم آشکارا کردهای
خونریز، دلها کردهای، خون کرده پنهان تا کجا؟
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
چشم و چراغ مرا جائی شگرف و چه جا
جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست برون از وهم ما و شما
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵
ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا
به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا
برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم
به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا
ز بس که بر سر کوی تو اشک ریختهام
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
ز میان برآر دستی مگر از میانجیِ تو
به کران برد زمانه غم بیکران ما را
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷
به سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸
گر، نه عشق او قضای آسمانستی مرا
از بلای عشق او روزی امانستی مرا
گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی
کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا
گر، نه زلف پرده سوز او گشادی راز من
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹
ای پار دوست بوده و امسال آشنا
وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا
ای سفته درّ وصل تو الماس ناکسان
تا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا
چند آوری چو شمسِ فلک هر شبانگهی
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰
اری فیالنوم ما طالت نواها
زمانا طاب عیشی فی هواها
به جامی کز می وصلش چشیدم
همی دارد خمارم در بلاها
عرانی السحر ویحک ما عرانی
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
رخت کهاول ز در مصطبه برداشتیم
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲
درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا
درد مرا نشانه کرد دردْ نشان من کجا
دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم
این همه اشک عاریه است اشک روان من کجا
او ز من خراب دل کرد چو گنج پی نهان
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳
سر به عدم درنه و یاران طلب
بوی وفا خواهی ازیشان طلب
بر سر عالم شو و هم جنس جوی
در تک دریا رو و مرجان طلب
مرکز خاکی نبوَد جای تو
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴
گر مدعی نهای غم جانان به جان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورَهان طلب
خون خرد بریز و دست بر عدم نویس
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵
مستِ تمام آمده است بر در من نیم شب
آن بت خورشید روی وآن مه یاقوت لب
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
[...]
