گنجور

 
۱
۴۵۷
۴۵۸
۴۵۹
۴۶۰
۴۶۱
۶۵۹۲
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱

 

عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد

عشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد

بر جمال و چهرهٔ او عقل‌ها را پیرهن

نعرهٔ عشق از گریبان تا به دامن چاک زد

حسن او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بست

[...]

۱۰ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲

 

خوبت آراست ای غلام ایزد

چشم بد دور! خه! به‌نام‌ایزد!

نافرید و نیاورید به حسن

هیچ صورت چو تو تمام ایزد

در جهان جمالت از رخ و زلف

[...]

۱۶ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳

 

زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزد

زهی خوشخو زهی والا بنامیزد بنامیزد

غبار نعل اسب تو به دیده درکشد حورا

زهی سیرت زهی آسا بنامیزد بنامیزد

ز شرم روی و دندانت خجل پروین و مه هر شب

[...]

۵ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴

 

زهی چابک زهی شیرین بنامیزد بنامیزد

زهی خسرو زهی شیرین بنامیزد بنامیزد

میان مجلس عشرت ز کم‌گویی و خوشخویی

زهی سوسن زهی نسرین بنامیزد بنامیزد

میان مردمان اندر ز خوش‌خویی و دلجویی

[...]

۱۰ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵

 

چه رنگ‌هاست که آن شوخ‌دیده نامیزد

که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد

گهی ز طیره‌گری نکته‌ای دراندازد

گهی به بلعجبی فتنه‌ای برانگیزد

به هیچ وقت به بازی کرشمه‌ای نکند

[...]

۱۰ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶

 

دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد

جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد

ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا باشد

ترا چون من فراوانند مرا چون تو کجا باشد

جفاهای تو نزد من مکافاتش به جا باشد

[...]

۶ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷

 

معشوق که او چابک و چالاک نباشد

آرام دل عاشق غمناک نباشد

از چرخ ستمکاره نباشد به غم و بیم

آن را که چو تو دلبر بی باک نباشد

در مرتبه از خاک بسی کم بود آن جان

[...]

۶ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸

 

هر دل که قرین غم نباشد

از عشق بر او رقم نباشد

من عشق تو اختیار کردم

شاید که مرا درم نباشد

زیرا که درم هم از جهانست

[...]

۶ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹

 

در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد

ایمان و کفر من همه رود و شراب شد

زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی

تحقیقها نمایش و آبم سراب شد

ایمان و کفر چون می و آب زلال بود

[...]

۴ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

 

از دوست به هر جوری بیزار نباید شد

از یار به هر زخمی افگار نباید شد

ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد

با عشق خوش شوخی در کار نباید شد

گر زان که چو عیاران از عهده برون نایی

[...]

۷ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱

 

دل به تحفه هر که او در منزل جانان کشد

از وجود نیستی باید که خط بر جان کشد

در نوردد مفرش آزادگی از روی عقل

رخت بدبختی ز دل از خانهٔ احزان کشد

گرچه دشوارست کار عاشقی از بهر دوست

[...]

۱۱ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲

 

ما را ز مه عشق تو سالی دگر آمد

دور از ره هجر تو وصالی دگر آمد

در دیده خیالی که مرا بد ز رخ تو

یکباره همه رفت و خیالی دگر آمد

بر مرکب شایسته شهنشاه شکوهت

[...]

۸ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳

 

بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند

هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند

گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتاب

گه عبیر بیخته بر لالهٔ احمر کند

گرد زنگارش پدید آمد ز روی برگ گل

[...]

۱۴ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴

 

گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند

صدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند

باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزد

هر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند

من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنم

[...]

۸ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵

 

وصال حالت اگر عاشقی حلال کند

فراق عشق همه حالها زوال کند

وصال جستن عاشق نشان بی‌خبریست

که نه ره همهٔ عاشقان وصال کند

رهیست عشق کشیده میان درد و دریغ

[...]

۱۷ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶

 

مردمان دوستی چنین نکنند

هر زمان اسب هجر زین نکنند

جنگ و آزار و خشم یکباره

مذهب و اعتقاد و دین نکنند

چون کسی را به مهر بگزینند

[...]

۱۲ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷

 

گر سال عمر من به سر آید روا بود

اندیکه سال عیش همیشه به جا بود!

پایان عاشقی نه پدیدست تا ابد

پس سال و ماه و وقت در او از کجا بود

ای وای و حسرتا که اگر عشق یک نفس

[...]

۷ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸

 

آفرین بادا بر آن کس کو ترا در بر بود

و آفرین بادا بر آن کس کو ترا در خور بود

آفرین بر جان آن کس کو نکو خواهت بود

شادمان آن کس که با تو در یکی بستر بود

جان و دل بردی به قهر و بوسه‌ای ندهی ز کبر

[...]

۴ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹

 

چون دو زلفین تو کمند بود

شاید ار دل اسیر بند بود

گوییم صبر کن ز بهر خدا

آخر این صبر نیز چند بود

خواجه انصاف می بباید داد

[...]

۶ بیت
سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

 

عاشق و یارِ یار باید بود

در همه کار یار باید بود

گر همه راحت و طرب طلبی

رنج‌بردار یار باید بود

روز و شب ز اشک چشم و گونهٔ زرد

[...]

۶ بیت
سنایی
 
 
۱
۴۵۷
۴۵۸
۴۵۹
۴۶۰
۴۶۱
۶۵۹۲
 
تعداد کل نتایج: ۱۳۱۸۳۳