سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳
کهن شود همهکس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشقِ اولست و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷
مپندار از لب شیرین عبارت
که کامی حاصل آید بیمرارت
فراق افتد میان دوستداران
زیان و سود باشد در تجارت
یکی را چون ببینی کشتهٔ دوست
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است؟
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
برادران طریقت نصیحتم مکنید
که توبه در ره عشق، آبگینه بر سنگ است
دگر به خُفیه نمیبایدم شراب و سماع
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹
صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همیآید و بر خندهی تو
تا تبسّم چه کنی بیخبر از مبسم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵
آب حیات من است خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱
با فراقت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیست
دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست
ترسم از تنهایی، احوالم به رسوایی کشد
ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست
مرد گستاخی نیَم تا جان در آغوشت کشم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت؟
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد
مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳
این که تو داری قیامتست نه قامت
وین نه تبسم که معجزست و کرامت
هر که تماشای روی چون قمرت کرد
سینه سپر کرد پیش تیر ملامت
هر شب و روزی که بی تو میرود از عمر
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱
مگر نسیم سحر بوی یار من دارد
که راحت دل امیدوار من دارد
به پای سرو درافتادهاند لاله و گل
مگر شمایل قد نگار من دارد
نشان راه سلامت ز من مپرس که عشق
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵
بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد
چندین وفا که کرد چو من در هوای تو
وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد
بگریست چشم ابر بر احوال زار من
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
آن کس که دلی دارد آراستهی معنی
گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد
گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱
کی برست این گل خندان و چنین زیبا شد
آخر این غوره نوخاسته چون حلوا شد
دیگر این مرغ کی از بیضه برآمد که چنین
بلبل خوش سخن و طوطی شکرخا شد
که درآموختش این لطف و بلاغت کان روز
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
میبرم جورِ تو تا وسع و توانم باشد
گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت؟
ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد؟
چون مرا عشق تو از هر چه جهان باز استد
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶
در پای تو افتادن شایسته دمی باشد
ترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشد
بسیار زبونیها بر خویش روا دارد
درویش که بازارش با محتشمی باشد
زین سان که وجود توست ای صورت روحانی
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹
تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
کی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفت
عاقلی باید که پای اندر شکیبایی کشد
سروبالای منا گر چون گل آیی در چمن
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲
هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد
یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد
همچنان عاشق نباشد ور بود صادق نباشد
هر که درمان میپذیرد یا نصیحت مینیوشد
گر مطیع خدمتت را کفر فرمایی بگوید
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲
حسن تو دایم بدین قرار نماند
مست تو جاوید در خمار نماند
ای گل خندان نوشکفته نگه دار
خاطر بلبل که نوبهار نماند
حسن دلاویز پنجهایست نگارین
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
هزار فتنه به هر گوشهای برانگیزند
چگونه انس نگیرند با تو آدمیان
که از لطافت خوی تو وحش نگریزند
چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶
توانگران که به جنب سرای درویشند
مروت است که هر وقت از او بیندیشند
تو ای توانگر حُسن، از غنای درویشان
خبر نداری اگر خستهاند و گر ریشند
تو را چه غم که یکی در غمت به جان آید؟
[...]