سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱
اول دفتر به نام ایزد دانا
صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم، خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بندهنوازی
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵
عیب یاران و دوستان هنر است
سخن دشمنان نه معتبر است
مُهر مِهر از درون ما نرود
ای برادر که نقش بر حجر است
چه توان گفت در لطافت دوست
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱
آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدّعی اَندر پس دیوار نباشد
آن بر سر گنجست که چون نقطه به کُنجی
بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
ای دوست برآور دَری از خلق به رویم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب میگذراند؟
وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر
باری نکشیدم که به هجران تو ماند
سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶
دلبرا! پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوَست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقهٔ دریای غمند
خون صاحبنظران ریختی، ای کعبهٔ حسن
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶
رفتی و نمیشوی فراموش
میآیی و میروم من از هوش
سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش
پایت بگذار تا ببوسم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶
ای کودک خوبروی حیران
در وصف شمایلت سخندان
صبر از همه چیز و هر که عالم
کردیم و صبوری از تو نتوان
دیدی که وفا به سر نبردی
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳
تو پریزاده ندانم ز کجا میآیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
راست خواهی نه حلال است که پنهان دارند
مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی
سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴
کبر یک سو نِه اگر شاهد درویشانی
دیوِ خوشطبع بِه از حورِ گرهپیشانی
آرزو میکندم با تو دمی در بستان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی
با من کشتهٔ هجران نفسی خوش بنشین
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد؟ که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
[...]
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۵ - در تغیر روزگار و انتقال مملکت
شنیدم که در مصر میری اجل
سپه تاخت بر روزگارش اجل
جمالش برفت از رخ دل فروز
چو خور زرد شد بس نماند ز روز
گزیدند فرزانگان دست فوت
[...]
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۲ - حکایت حاتم طائی
ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد
طلب ده درم سنگ فانید کرد
ز راوی چنان یاد دارم خبر
که پیشش فرستاد تَنگی شکر
زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟
[...]
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۳ - حکایت
یکی را خری در گل افتاده بود
ز سوداش خون در دل افتاده بود
بیابان و باران و سرما و سیل
فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل
همه شب در این غصه تا بامداد
[...]
سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۷ - حکایت
قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب
مرا یک درم بود برداشتند
به کشتی و درویش بگذاشتند
سیاهان براندند کشتی چو دود
[...]
سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۸ - حکایت
شکر خندهای انگبین میفروخت
که دلها ز شیرینیش میبسوخت
نباتی میان بسته چون نیشکر
بر او مشتری از مگس بیشتر
گر او زهر برداشتی فیالمثل
[...]
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۳ - گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن
عبادت به اخلاص نیت نکوست
وگر نه چه آید ز بی مغز پوست؟
چه زنار مغ در میانت چه دلق
که در پوشی از بهر پندار خلق
مکن گفتمت مردی خویش فاش
[...]
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۶ - حکایت
طریقت شناسان ثابت قدم
به خلوت نشستند چندی به هم
یکی زان میان غیبت آغاز کرد
در ذکر بیچارهای باز کرد
کسی گفتش ای یار شوریده رنگ
[...]
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۴ - در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر
نخست او ارادت به دل در نهاد
پس این بنده بر آستان سر نهاد
گر از حق نه توفیق خیری رسد
کی از بنده چیزی به غیری رسد؟
زبان را چه بینی که اقرار داد
[...]
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۱ - موعظه و تنبیه
خبر داری ای استخوانی قفس
که جان تو مرغی است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید
دگر ره نگردد به سعی تو صید
نگه دار فرصت که عالم دمی است
[...]
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۲ - حکایت
به صنعا درم طفلی اندر گذشت
چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت
قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد
در این باغ سروی نیامد بلند
[...]