گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۹۳

 
جلال الدین محمد مولوی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات
 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کآمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

علیرضا افتخاری » مستانه » مرده بُدم زنده شدم

علی تفرشی » شبت خوش باد من رفتم » دولت عشق

گروه نور » آلبا » سماع

شهرام ناظری » شورانگیز » مثنوی

مانی رهنما » تک آهنگ های مانی رهنما » دولت عشق

گلهای تازه » شمارهٔ ۳۶ » (بیات ترک) (۱۰:۰۹ - ۱۰:۵۳) نوازندگان: حبیب‌الله بدیعی (‎ویولن) خواننده آواز: گلپایگانی، سیّدعلی‌اكبر سراینده شعر آواز: مولوی (غزل) مطلع شعر آواز: مرده بُدم، زنده شدم، گریه بُدم، خنده شدم

علی تفرشی » دیوانه شو » دولت عشق

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

barmak در ‫۱۲ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۷، ساعت ۱۱:۲۰ نوشته:

be nazare haghir 2 kalame bayad sahih gardad shaki be shakaki,va hol shodam be mool shodam...gool shodam,mool shodam sahih mibashad
---
پاسخ: تبدیل «شکی» به پیشنهاد شما باعث خراب شدن وزن می‏شود، در مورد دیگر تا آنجا که من اطلاع دارم دیوانهای چاپی به همین صورت ضبط کرده‏اند این شعر را.

 

در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۵۰ نوشته:

گفت که تو زیرککی مست خیال و شککی
---
پاسخ: دوستانی که به دیوان شمس دسترسی دارند، درست این مصرع را به ما اطلاع دهند.

 

علی بی ستاره در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۲۵ نوشته:

به نظر من اگر بجای شکک شککی نوشته شود باید برای بهم نخوردن قافیه بجای خیالی خیال نوشته شود و الا همینطور صحیح است

 

نگین شکروی در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۵۴ نوشته:

با درود وسپاس فراوان
بیت ششم ،بر اساس کتاب کلیات شمس تبریزی،انتشارات امیرکبیر،چاپ دوم،سال 1341، به همین صورت صحیح است
(گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی)

 

بابک در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۵۵ نوشته:

بادرود بسیار
امیدوارم آن دسته ازعزیزانی که به خود اجازه ی اظهار نظر در خصوص اشعار بزرگان معرفت را میدهند توفیق آشنایی بیشتر با( معرفت) را پیداکنند تا متوجه درستی و صحت الف تا واو
بیانات بزرگان شوند. عزیزانم این اشعار نتیجه علم فراوان نیست که بتوان برای تصحیح آن ازطریق علوم و قوانین دستوری در این فرهنگ عمل کرد بلکه حضرت مولوی بعداز بدورریختن کل اندوخته علمی خود که باعث غرور بیش از حد شده بود و ورود به وادی دل اینچنین زیبا سخن گفتند. اگر اهل دل باشید اشعارعارفانه هرچند در طول تاریخ دستخوش تغییرات شوند باز هم مفهوم واقعی خود را به دل اهل معرفت میرساند .
پیشنهاد میکنم در قسمت حاشیه برداشتهای شخصی خود را از ابیات و اشعار بیان کرده تا موجب بالا بردن سطح آگاهی یکدیگر شویم.
پوزش میطلبم از عزیزانی که تلخی سخنم آنها را آزرد.

 

خفی در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۲۱:۱۱ نوشته:

این غزل خبریست از تحقق آیاتی ازآیات خداوند(میراندن وزنده کردن) براستی این مرد سجاده نشین باوقار, عابدوزاهدواین مردمجاهد چه کم داشته که خودرا مرده میدانسته ? مطلب دیگراینکه حضرت مولا و عرفای دیگرراماشاعر نبینیم زیرا شعر فقط ابزاریست دردست ایشان برای نقش کردن رسم الخطی که اهل آن ازآن تناول کنند. /خفی/ یاعلی مدد

 

قاسم نائیبی در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰، ساعت ۲۲:۲۹ نوشته:

سلام علیکم.باعرض ادب واحترام وخسته نباشید حضور همه ی دست اندرکاران سایت وزین ومثمر وبی ادعا وپرمحتوای گنجور .واما بعد :you are too clever by half!he said/drunk with doubt and fantasy/I got deceived,stunned,cut of from all.این برگردان معتبری از بیت مبحوث عنه است که در دوره ی کارشناسی ارشد به ما یاد داده شده!ودر واقع سر دلبران در حدیث دیگران آمده است.زیرکک ومست خیال وشکک در این بیت از باب معنای تصغیر وتسخیر آمده نه از جهت تحبیب مخاطب.در ترجمه ی انگلیسی به خوبی حق مطلب ادا شده وزیرک نصفه ونیمه معنی شده وبه تبع همین واژه لااقل وزن شعری می طلبد که شککی بیاید.والسلام.

 

قاسم سلوکی در ‫۹ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۴۷ نوشته:

در تقطیع هجایی وارکان مست خیالی وشکی کاملادرست باوزن مفتعلن مفتعلن امده در حالی که اگرزیرککی زیرکی بیایداشتباه میباشدکه به جای مفتعلن فاعلن قرار میگیرد و وزن میانی را کم میکند درقسمت پایانی اگر شککی باشد وزن اضافه میاید با تشکر

 

رضا کاشی ساز در ‫۹ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۲۲:۰۹ نوشته:

عزیزان بس است صحبت از تقطیع هجایی واژگان و قافیه و از این دست صحبت ها به درّ کلام مولانا توجه کنید او گفته :رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم . پس بیاییم به جان سخن او بیشتر توجه کنیم. انتظار داشتیم در حاشیه ی این شاهکار مولانا بیشتر مطالبی عرفانی ببینیم نه بحث درباره قافیه و بیت.هرچند که لطافت شعر او نیز شهره عالم است.

 

رضا در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۱۸:۲۵ نوشته:

lمرسی بابک عزیز
من فقط میتوانم سپاسگذار و شکر گذار بودش حضرت مولانا و فعالان این سایت باشم.

 

قسطلی شتوره در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۱۹ نوشته:

جناب قاسم برابرنهادی برای مبحوث العنه نبود جز مستقصی منه !

 

مینا در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۰:۲۲ نوشته:

شمس الحق جانم صلواتی قرائت بفرما .از دست حقیر کاری جزاین بر نمی آید که خاطر شریفتان را منحرف کنم و آنقدر حاشیه مربوط وبی ربط !بر اشعار مولانا بنویسم باشد که این بحث و جدل های بیهوده خاتمه یابد چرا که میدانم هیچ چیز اندازه حاشیه نویسی براشعار مولانا خوشحالتان نمیکند

 

مینا در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۰:۳۶ نوشته:

در مورد گول و هول استاد فروزانفر در فرهنگ نوادر دیوان شمس میفرماید فرهنگ نویسان هول را به معنی درست آورده اند ولی در تمام آن شواهد هول به معنی هایل مناسب است ولی احتمل آنرا داد. که در شعر مولانا به معنی هول زده باشد ولی میان هول عربی و این کلمه که بر وزن گول است ارتباطی نیست.و اما این را خودم اضافه میکنم که گول شود هول شود وز همه معزول شود ..به معنی دستپاچه و دست و پا گم کرده بایستی برگردان شود

 

سعید در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۲۰ نوشته:

باشنده از مصدر باشیدن به جای اقامت زیباست

 

سعید در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۲۵ نوشته:

گمان میکردم کاغذ را اینجا به اشتباه کاغد نوشته اند اما با کمی جست و جو متوجه شدم که کاغذ با این نما در شعر مولانا فراوان به کار رفته است

 

سعید در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۳۱ نوشته:

چرخ بخم میشود چرخ خمیده .ب پیشوند دارندگی است و دیسه کوتاه شده با جنانکه با شکوه را بشکوه مینویسیم و با خرد را بخرد ولی خمیده را باخم و سپس بخم نوشتن به راستی نو است

 

نیلوفر در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۲۱ نوشته:

در دیوان شمس تبریزیِ تصحیح فضل الله گرکانی، بیت ششم، مصرع دوم مول شدم آمده است.
بیت پنجم مصرع دوم هم آمده:
«پیش رخ زندگیش کشته و افکنده شدم»
که از لحاظ معنا به نظر درست تر از «پیش رخ زنده کنش» می آید.

 

آذردیماهی در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۷:۱۸ نوشته:

با درود فراوان بر بابک جان، منهم با ایشان هم عقیده هستم.
اما بازهم جناب شمس الحق عزیز و دوست داشتنی که یکجا می گوید"بگذارید هرکسی تعبیر خودش را از شعر داشته باشد" اما هرجا که نظری مغایر نظر شخصی ایشان ببینند آنرا حواله به آتشدان داده چنان با انزجار و نفرت سخن می گویند تو گویی تنها میراث دار شاعران ایشان هستند.
جناب گوهری، در تاریخ 22 تیر مرقوم فرموده اید که در جستجوی شناسایی شمس تبریزی هستید، (و از شدت شوق هرچه الفاظ رکیک است که البته نشئات گرفته از طرز تفکر شماست نثار ایشان نموده اید) شاید شمس درون شما باشد، آیا تا بحال به درون خود نظر کرده اید؟
بدقت بنگرید، بی تمنا بنگرید، برای لحظه ای عقل و کتابها و مدارک و کرسی های آکادمیک و هرآنچه دارید را بغچه کرده در صندوقخانه دل بگذارید و با گوش دل به نوایی از درونتان گوش دهید.
اورا خواهید یافت.

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۱۲ نوشته:

آزر جان مغز مثنوی فروتنی و نرمدلی است و تو از پشت کشاکشی که با شمس الحق ما می کنی انسانی گفتگو پذیر و گرایسته ( متمایل ) به خداشناسی و خود شناسی هستید . برای روشن شدن دل پر فروغت تکه ای از رساله الطیر سرور دانایان ابو علی سینا می نویسم
باید که آدمی چون شتر مرغ باشد و سنگ پاره آتشین خورد .....ابن سهلان در تفسیر آن می فرماید همه پرندگان سنگ می خورند اما شتر مرغ به مناسبت تنه درشتش سنگ پاره می خورد یعنی این سنگ های آتشین که آدم باید فرو خورد لقمه های آتش خشم است ! که شهوت و ورن درد انسانهای بزرگ نیست و این خشم است که بسیاری را فرو می جود . من بیش از همه نیازمند گوش دادن به سپارش ابن سینا هستم ولی همه را می خوانم که لقمه های خشم را فرو خوریم .به تو درود می فرستم و به ابن سهلان و به ابو علی پاک نهاد باشد که خدای همه مان را پاک کناد .

 

آذردیماهی در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۲۳ نوشته:

جناب امین کیخا
بازهم با حسن برخورد خود مرا خجل نمودید.
براستی که حقیقت را می گویید. شما نیک تر می دانید که مثنوی در زمان حمله مغولان سروده شد اما یک کلمه دشنام و بد دهنی به دشمنان هرگز در آن دیده نمی شود-
من نیز هرگز بدنبال کشاکش نیستم، و مرتبه استاد را مهم می دانم که بسیار دقایق عمر خود را در این راه سپری کرده اند-
حرف من این است: به نظر همدیگر احترام بگذاریم، نظر خود را حجت ندانیم، هیچگاه هیچکس پیدا نخواهد شد که به یقین بتواند بگوید نظر من با نظر مولانا یکیست مگر آنکه عینا شرائط او را بدست آورده باشد،
در این جهان همه چیز تابع قانون نسبیت است. هیچ چیز ثابت نیست الا ذات مقدس پروردگار.
این اشعار جزئی از فرهنگ ایران است، و درک آنها برای یک ایرانی نیاز به تحصیلات آکادمیک و تسلط به زبانهای عربی و انگلیسی و آلمانی ندارد مگر اینکه از فرهنگ خود دور مانده باشد یا اینکه کلا قصدش بررسی علمی بوده و دنبال فهم مطلب باشد و بخواهد معنی لغات را تک به تک بررسی و سپس تفکر نماید.
اینها همه در جای خودش نیکوست.
اما بر پله ای که هزاران هزار نفر همچون من از روی آن به مطلب مینگرند حضرت مولانا خطاب به عقلیون می فرماید:
" پای استدلالیان چوبین بود+پای چوبین سخت بی تمکین بود"
ضمن اینکه اولین مطلبی که همان خارجیها در شروع صحبت به ما می آموزند اینکه بگویید " نظر من این است" چون آنها دریافته اند که برای اظهار نظر راجع به هر مطلبی به تعداد نفرات روی زمین فرصت هست.
اما متاسفانه ما تا بجایی می رسیم، بندگی خدارا هم از یاد میبریم.
با این روند نابخردانه که پیش گرفته ایم می توان کفت اگر خود جناب مولانا نیز هم اکنون ظاهر شود و بگوید منظورم چنین بوده، بر او اشکال بگیریم که نه یادت نمی آید، اینچنین است که ما می گوییم. و بدتر از او جناب حافظ که بعد از حدود شرعی که زده می شود به جرم می خواری به زندان ابد محکوم است اگر اعدامش نکنیم.

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۲۴ نوشته:

آذردیماهی گرامی درود به شما من هم بر این باورم که یزدانشناخت ( عرفان ) به قول بو الحسنو ( شیخ خرقانی ) محبتی است آنسری یعنی اینکه حضرت حق بر بندگانی نگاه می کند و برایشان درک و دریافت راز ها آسمان و زمین و نیز مهندتر ( مهم تر ) از همه هستی انسان را آسان تر می کند . اما چون بنیاد یزدانشناخت بر خیال فعال یا به قول ابن عربی بر پایه حضرت الخیال است وانهفت و توضیح این پندار ها برای دیگران دریافتنی نیست و نیز همه را این قریحه نیست باید خاموش ماند گفتار خرد _بنیاد است فرا خرد میدان خموشی است خواهر جان .ستیز کار رونده نیست. از چشم پروردگار باید دید یعنی اینکه همه زیبا هستند و همه سزاوار بخشایش .شمس الحق دشنام زشتی را دیروز برتابید و شما نیز آشکارا بزرگوارید و من کوچک هر دوی شما هستم .

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۳۴ نوشته:

آذردیماهی بزرگوار تنها دوست دارم آهنگ خواندنت بگونه ای نباشد که من برمنش و مغرور به نگاهتان برسم .درود بر شما من خاکی نیازمند بارش و شارش خداوند هستم و شما جانی پاک و بشگون .درود بر بندگان نرمدل خداوند سلام بر شما همه آنچه را بنویسید می خوانیم با باریک بینی .

 

آذردیماهی در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۲۲ نوشته:

جناب امین کیخای عزیز درود بی پایان برشما.
از راهنمایی شما بسیار متشکرم و اجازه می خواهم تا همچنان نظرم را در مورد اشعاری که گاه بگاه در این وبگاه زیبا می خوانم بنویسم. که فرصتی است مغتنم برای آشنایی با نظر دیگران.
می توانم تقاضا نمایم معنی دقیق کلمه "شاء" و "یشاء" عربی را در لغاتی همچون" یهدی من یشاء و یضل من یشاء" بفرمایید؟

 

آذردیماهی در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۵۲ نوشته:

و درمورد اینکه فرموده اید یزدانشناخت موهبی است یکسویه و خیالی اجازه دهید عرض نمایم به تحقیق 30 ساله همراه با چند صد هزارنفر داوطلب هم در ایران و هم در کشورهای دیگر اثبات گردیده که موهبتی است همگانی برای آنانکه تسلیم شده اند و به مقام صالح رسیده اند و بسیار ساده است برای هرکه بخواهد.
و زکات علم آموختن آن است که اگر غیر از این بود هرگز کتابهایی از بندگان مصلح خدا همچون مولانا، حافظ، صائب، شاه نعمت اله و دیگران برجای باقی نمی ماند.
اما ازبد اقبالی بوده یا سکوتی در پی 6 قرن تبعیت چشم و گوش بسته که همواره این نظر ترجیح داده شده که اگر کسی اسرار حق را دانست محکوم گردد به بسته شدن دهان و کنده شدن پوست، غافل از اینکه اصل وجود تک تک انسانها در این عالم مجازی، دستیابی و درک اسرار حق بوده است در پرتو رحمانیت عام الهی تا هریک از ایشان با تجربه منحصر به فرد خود مجموعه آدم را تعالی بخشند و جواب الست بربک را بیابند و در این راه البته:
"کس بجایی نرسد به توانایی خویش + الا تو چراغ رحمتش داری پیش"
براین اساس اول اینکه امکان دستیابی برای همگان هست تا عدالتش خدشه دار نشود، با برآورده شدن یک شرط ( خواستن و شاهد بودن که توسط شخص میسر می شود که همان تسلیم است و در سوره آل عمران شماره 19 می خوانیم : دین نزد خدا تسلیم است - که البته خودشیفتگان آنرا اسلام معنی می کنند-) و دوم رحمت خداوند است که راه را برای همگان باز گذاشته چه آنانکه دنبال هدایت هستند و چه آنها که در پی تاریکی.
البته شروع این مسیر زیبا بدون مربی امکان پذیر نیست مگر به اشتیاق فراوان و جامه دران که در دوره کنونی بشریت مجالی برای ماندن در غار و گذران کل عمر به عبادت تا یافتن روزن نوری ندارد و تسهیلات حرکت بسیار در دسترس تر و همگانی شده است که وقت بشریت تنگ است و اسرار کشف نشده بسیار و این خواست خود او بوده که کشفش نماییم.
گفته هایش را دوباره مرور کنیم و از ظاهر آنها به باطن نفوذ کنیم و کشف رمز نماییم، همانگونه که مولانا فرمود:
"ما زقرآن مغز را برداشتیم + پوست را بهر خران بگذاشتیم"
در اینخصوص سخن بسیار است و من بی سواد هنوز در پی عبور از الف الرحمن هستم.
متشکر می شوم نظر تکمیلی شما را در این مورد بدانم.

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۰۰ نوشته:

با درود به شما اینکه گفته شد محبتی انسویه است که نوشته من نیست .سخن ابو حسن خرقانی است .اما اینکه خیال فعال و حضرت خیال هم سخن ابن عربی است .من کلا هیچ چیز نگفته ام از خودم . درود به شما . درود به شما پروردگار را با دل پاک بنیا بر رستگاری ما هم . که لطف او همگان را در برگرفته و نیز ویژگان را سرشارکرده است .

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۲۲ نوشته:

شمس الحق جان کلاسدار به فارسی می شود ردومند و منظور فردوسی از ردان با کلاسان بوده است ! باز این هم نمی خورد !

 

تاوتک در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۴۵ نوشته:

اساتید برین پایه ام درود .حتما برناتافتگی مرا خواهید بخشید اما به راستی این حاشیه ها که در زیر این غزل زیبا نوشته اید به راستی درخور و شایسته این غزل بزیب نیست !

 

تاوتک در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۴۷ نوشته:

یکی از به راستی ها اضافه است با پوزش.

 

تاوتک در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۰۷ نوشته:

استاد خرم خویم درود بر بزرگواری و شرفت .آخر حیفم آمد استاد شما با این خرم خامگی و زیبا کنشی نوشتاری و کلامی و البته رفتاری اینچنین بنویسید .به هر روی جسارت بنده را ببخشید.چشم انتظار نوشتارهای امبرآگین(عنبرآگین)شما و استاد کیخا هستم پیوسته و از خداوند بزرگ برایتان سلامتی ناگسستا آرزو دارم

 

اوی شماره .. در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۵۸ نوشته:

سلام
صدای چاکاک تیز واژه ها برگرفته از ذهن های جوشان و بران بر سخنان مدری بی ذهن مردی هیچ دهن و هیچ نفس ؟ ؟ عجبا ؟ مووی اویی بود همانند شما بیهوده کاری است داشتن اسم کدام نام ؟ اویید نمی بینید هرچه هست و هرچه نیست اوست مولوی در جوانی مرد رمز او شدن همین بود حضور او را دریافت او شد شیرین شد کدام دنیا کدام رفیق کدام مال و منال کدام کدام کدام به قدر ذره ای از حضور اوست دریای آرامش است اقیانوس عشق است معشوق معشوووووووق

 

امید در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۱۷ نوشته:

درودبر خوانندگان ودرودی بی حساب برجناب مولانا که بیش از سی هزار بیت شعرگفته و امروز خوانندگانی چون ما برسر یک کلمه از آن,منظورم شککی است, بحث میکنیم و آخرسر نمیفهمیم.براستی چرا ما انسان ها بجای فهمیدن این ابیات وبکارگیری آن در زندگی روزمره برسر یک کلمه ای که درستی آن مبرم است,وقت خودرا ضایع میکنیم؟
بیایید خودرا تغییر دهیم.
باتشکرازگنجور.

 

در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۱۲ نوشته:

مست خیال و شککی
گول شدم مول شدم
از یک دیوان قدیمی دیدم

 

عمر در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، چهار شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۰۵ نوشته:

خفی جان...مولانا یا علی مدد نمیگفت پس شماهم مثل او فقط بگو یا الله!

 

بهناز در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۳۵ نوشته:

من مشتاقم تا معنی این شعر رو بدونم کجا می تونم معنیشو پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

حمید گیوه چی در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۳۰ نوشته:

سلام، جناب حمید گوهری عزیز، حضرت مولانا در نظر دارد که بالانشینی نکند و در هر کجا سخنی مهمی می گوید، آدرس دیگری را می دهد و از انتصاب به خود حذر می کند که مبادا حمل بر تکبر باشد. عزیز دل من، منظور از شمس شما عزیزان هستید که بخوانید و بازگو کنید همانند خورشید که بر همه می تابد. حضرت مولانا درست است که خورشید را نشان می دهد اما شما لازم نیست دست او را نگاه کنید، خورشید را بنگرید، با نور آن خود را گرم کنید. پس هر کس برای دیگرا گرمابخش است، همانا شمس است

 

سینا بهشتی در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۳۵ نوشته:

سلام
من می خواستم بپرسم احیانن می دونین متن انگلیسی زیر ترجمه ی کدوم شعر از رومی هست؟ سپاسگزار می شم راهنماییم کنین.
Doing as others told me, I was Blind.
Coming when others called me, I was Lost.
Then I left everyone, myself as well.
Then I found Everyone, Myself as well.

 

محسن کافی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۲۹ نوشته:

چنان عظیم است بیت بیت این شعر که من کوچک کمتر از آن بهره می گیرم اما همیشه امید هست تکرار و تلاش مثمر شود.
در این شعر و در بیت اول آیا مولانا بیان می دارد که مرده ای زنده شده است یا زنده ای از این دنیا بال و پر کشیده و پرنده ی ادراک را رهانیده؟ چه عجب که این دو هردو یکی است چرا که آن که بمیرد از این دنیا زنده شود و آن که از این دنیا رخت بر بندد بر اهالی دنیا مرده شود...

 

ساناز در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۲۰ نوشته:

لطفا راجب استعارات و تشبیهات و کنایات و کلا هنرهای علم بیان موجود در این شعر هم مطلبیبگذارید من برای پایان نامه ام احتیاج دارم..تمام حوای این شعر را خلاصه کردید در زیرککی یا زیر ککی !!!!!!!!!!

 

پیرایه یغمایی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۰۷ نوشته:

خوانش غزل ، همراه با توضیحات:
https://www.facebook.com/video.php?v=10204676485128840&set=vb.1137252466&type=2&theater&notif_t=like

 

دکتر ترابی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۰۴ نوشته:

اندر شناخت شمس تبریز فرهنگ معین در جلد پنجم ( اعلام) صفحه 911 چنین آمده است:
« ......وقتی در اثنای سیاحت به بغداد رسید و شیخ اوحدالدین کرمانی را که شیخ یکی از خانقاه های ( خانگاه) بغداد بود و عشق زیباچهرگان را اضل مسلک خود قرار داه بود و آنرا وسیله نیل به جمال و کمال مطلق می شمرد ( و شمار اینان بی شمار است) دیدار کرد.
پرسید که در چیستی؟
گفت: ماه را در آب طشت می بینم.
فرمود اگر در گردن دنبل نداری چرا در آسمان نمی بینی؟
مراد اوحدالدین این بود که جمال مطلق را در مظهر انسانی که لطیف است میجویم و شمس الدین بر وی آشکار کرد که اگر از غرض شهوانی عاری باشی همه عالم مظهر جمال کلی است و اورا در همه و بیرون از مظاهر توانی دید.
اوحدالدین به رغبت تمام گفت: الیوم می خواهم در بندگیت باشم.
گفت به صحبت ما طاقت نیاری.
شیخ به جد گرفت
فرمود : به شرطی که علی ملا الناس در میان بازار بغداد با من نبیذ بنوشی!
گفت نتوانم
گفت: برای من نبیذ خاص توانی آوردن؟
گفت : نتوانم.
گفت وقتی من نوش کنم با من توانی مصاحبت کردن؟
گفت : نه نتوانم.
شمس الدین بانگی بزدکه:
از پیش مردان دور شو !! »
آچه در کمانک آمده است جسارت حقیر است.

 

دکتر ترابی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۲۱ نوشته:

بخشهایی از این غزل ناب را ناظری و افتخاری ، هردو خوانده اند. ( تا آنجا که من می دانم)
سفارش میکنم بشنوید و خود داوری نمایید کدام یک حال و هوای شعر را دریافته اند.

 

کوروش ایرانی اصل در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۰۵:۳۷ نوشته:

با کسب اجازه از اساتید ... بخصوص جناب شمس الحق...

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

در بیت بالا شمس به مولانا میگه که هنوز با این همه ادعای خداشناسیت.. به اندازه کافی واله و شیدای حضرت حق نیستی و این همه القابی که به تو داده شده.. همگی بی مصرفند و سرعت روند وصل رو بشدت کاهش میدن و شایستگی تو بالاتر از این القاب دست و پا گیره....
و مولانا هم در جواب خرده گیریهای شمس... باز هم این شرط سنگین ورود به عرصه عاشقی خدا رو قبول میکنه و دست از اون همه اکتسابات دنیوی برمیداره و خودشو آماده ی پیمودن سلسله مراتب عاشقی خدا میکنه...

 

کورش ایرانی اصل در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۰۴ نوشته:

با اجازه بزرگان و اساتید..
جناب محسن کافی...
به نظر حقیر نسبت به بیت اول اگر اینگونه بنگریم بهتر است.. و آن اینکه منظور حضرت مولانا از مرده بودن و زنده شدن؛ جان به جان آفرین تسلیم کردن و وقایع پس و پیش آن نیست... بلکه؛ تغییر نوع بینش نسبت به مقوله خداوند است. میفرماید که دیدگاه من نسبت به خداوند ناقص بود و اکنون کامل شد... و این امر بواسطه راهنمایی های حضرت شمس محقق گردید.

 

شبرو در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۵۵ نوشته:

مرحبا شمس الحق گرامی، سپاسگزارم.

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۶ نوشته:

چرا معنی شو ننوشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کورش ایرانی اصل در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۴۵ نوشته:

با عرض درود و احترام و ارادت خدمت استاد بحق ادب پارسی.. جناب شمس الحق..
از اینکه چکیده 50 سال عمر گرانقدر خود را به راحتی و به رایگان در اختیار حقیر قرار دادید، بسی خرسند و سپاسگذارم... مدت مدیدی بود که سرگشته و حیران و صد البته در آسمان بدنبال چنین پاسخ سرگشوده و بی پرده ای، برای سوالات متعددم میگشتم.. اما افسوس که گوشهایم کمتر شنیدند.. لیکن استاد، هنوز هم برای اینجانب تک سوالی باقیست و آن اینکه؛ هدف از پدید آمدن چه بود یا چیست ؟
در پایان این چند بیت ، که خاصه از برای شما در ذهن این حقیر جای گرفت را بعنوان تحفه ای ناقابل و یادگاری هرچند نا مساوی با بخشش شما، بشما هدیه میدارم. امید دارم که مورد پسند حضرتعالی قرار گیرد...

شمس الحق گنجوری کز فهمِ چو من دوری
تا بود چنین بودی آن ره که تو پیمودی
بسیار کسا باید تا درکِ تو را شاید
کین ناله مستانه از شمس ، دگر ناید
بر سطر چو افزودی فَرّ تو نمایان شد
شَکَّم همه ایمان شد گنجور شکر افشان شد
تا باد چنین بادا تا باد چنین بادا

 

تماشاگه راز در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۰۳ نوشته:

سلام دوستان
امروز چیزی یاد گرفتم با شما هم به اشتراک می گذارم.
در دیوان کبیر بعضی غزلها فاقد تخلص است و بعضی خمش،‌خامش، خاموش و خمش کن در پایان دارد که بعضی در تمامی اینها خاموش / خمش تخلص مولانا است مانند این غزل.

 

تماشاگه راز در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۳۷ نوشته:

سلام جناب شمس الحق
ممنون از توضیحات ارزنده شما
من مدتهاست که از حاشیه تویسی های شما و دیگر بزرگواران در این سایت استفاده می کنم و خوشحالم که بزرگوارانی چون شما در این سایت حضور دارید و شمع محفل این سایت ادبی هستید.

 

تماشاگه راز در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۴۳ نوشته:

جناب شمس الحق
شکسته نفسی می کنید.
درخت هرچه پربارتر سر به زیرتر مصداق شماست.
در تکمیل فرمایش شما "اسفار" جمع سفر است و دوستان نام کتاب اسفار اربعه را حتما شنیده اند.

 

دکتر ترابی در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۰۱ نوشته:

زحمت افزا میشوم،
نخستین پنج بخش عهد عتیق اسفار خوانده میشوند( پیدایش ،خروج، لاویان، اعداد، تثنیه )
اسفار خمسه و اناجیل اربعه در عهد جدید.

 

تماشاگه راز در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۰۵ نوشته:

جناب شمس الحق
ارادتمند
اسفار اربعه با نام کامل الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الاربعة از معروف‌ترین آثار صدرالدین شیرازی (ملاصدرا) شامل آخرین نظرات فلسفی او در حکمت متعالیه است
برای توضیحات بیشتر به لینک زیر مراجعه تمایید :
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%D9%87_%28%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%29

 

سیاه در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۱۵ نوشته:

با سلام و عرض ادب و احترام
جناب شمس الحق عزیز بنده هیچ از ادبیات و ادب نمیدانم
و همینطور هیچ از شمس و خداوندگار
تنها لذتی ناشیانه چون هوس دلیل حضور بنده در این محفل است
از مطالب شما و دوستان حظ میبردم اما...
شما دو سوال از جناب کیخا فرمودید،اما در واقع سوالی نداشتید...
خواستم بگویم بنده هم با نظر اذردیماهی موافقم
فرمودید بسیار بدنبال شمس تفحص نمودید
با صدق تمام و احترامی بی نهایت به علم و ادب شما،بیشتر جستجو کنید که حقیقتا به یافتنش نیاز دارید

 

تماشاگه راز در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۰۳ نوشته:

جناب شمس الحق
ممنون از توضیحات شما

 

Merce در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۴:۵۰ نوشته:

با درود
به ویکی پدیا مراجعه بفرمایید اسفار اربعه در عرفان را خوهید یافت
سفرهای چهارگانه عرفا
سفر اول: سفر من الخلق الی الحق مسافرت از مردم تا خدا
سفر دوم: سفر بالحق فی الحق مسافرت با خدا دربارهٔ خدا
سفر سوم: سفر من الحق الی الخلق بالحق مسافرت از خدا تا مردم با خدا
سفر چهارم: سفر فی الخلق بالحق مسافرت درمیان مردم با خدا

 

دکتر ترابی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۲۰ نوشته:

جناب شمس،
اسفار همان پنج بخش نخستین عهد عتیق اند( پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه)
و انجیل های خهارگانه در عهد جدید ( متی ،مرقس ، لوقا و یوحنا )
با پوزش از گستاخی.

 

فرهـــــــــــــــاد در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۰۳ نوشته:

درود بر استاد بزرگوار شمس الحق عزیز
من که باشم ، اما بنده حقیر انتقادی داشتم
چگونه هست که به راهی که به آن ایمان دارید اینگونه میگویید و راه طی شده را تلف شدن عمر میخونید ؟
رهروان را عشق بس باشد دلیل
ممنون از شما و سایت پربار گنجور

 

کورش ایرانی اصل در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۲۷ نوشته:

بنام خداوند علم....
منّت خدای را که هوشمند است و عالم.
فرهـــــــــــــــاد گرامی...
استاد حق ادب پارسی، بوضوح و مفصل در این باب سخن راندند و آنکه، منظور ایشان از اتلاف عمر، با آنچه که میتوان، برداشت جنابعالی نامید، آشکارا متفاوت است...
استاد میفرمایند که دیگر نباید از طریق و مسلک قدما، خاصه در چند صد سال گذشته ی اخیر، به قصد وصال، راه پیمود... بلکه اکنون زمان آنست که از روزنه ی علم به هوشمندی خالق نگریست و توانمندتر آنکه، دقت کافی و عزم لازم را در جهت اکتشاف جهان علوم، توشه ی مسیر خود قرار دهد...

سپاس....

 

سیاوش بابکان در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۴۳ نوشته:

گرچه بلخی چندان در بند وزن نبوده است که در بند مانا، اما در بیت سوم و مصرع دوم به گمان افزودن و رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم شیوا ترش میکند.
بیت بعدی به گمانم ، گفت که تو مست نه ای رو که ازین دست نه ای و اینکه شاعر میرود و سرمست میشود و آکنده از طرب.
و سر انجام با آن بخش از سخنان آذر که مولوی از بیداد مغولان هیچ نگتفه است صد و چند درصد هم عقیده ام و او شوربختانه تنها نبوده است
و برخی این شیوه‌ی اندیشگی را گونه ای گریز از واقعیت می دانند و ای بسا همین نیز باشد،
مگر نه از بلخ تا به ساحل امن قونیه کوچ کرده بود؟!

 

سیاوش بابکان در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۴۴ نوشته:

کوچ کرده بوده است، درست است

 

hossein در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، چهار شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۲۰ نوشته:

سلام به همهٔ دوستان. این به دو دلیل نمی‌تواند "شکک" باشد. اول این که شکک با معنی‌ شک کردن یک فعل است. در حالیکه "زیرک" یک صفت است. بنابراین می‌توان با افزودن "ک" به "زیرک" "زیرکک" را با معنی‌ زیرک کوچک ( یعنی‌ زیرکی که در واقع زیرک نیست) را استخراج نمود. این کار را با یک فعل نمی‌توان انجام داد. دوم اینکه‌ حتا با فرض اینکه "شکک" را بتوانیم ایجاد کنیم - این معنی‌ شک کوچک میدهد. معنی‌ بیت این است که تو زیرک کوچکی هستی‌ چونکه اصلا زیرک نیستی‌. چرا زیرک نیستی‌؟ چونکه ضعفی بنام "شک" داری. اگر بگوییم دارای شک کوچک میباشی این از اهمیت این ضعف می‌کاهد که مخالف معنی این بیت است.

 

hossein در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، چهار شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۳۵ نوشته:

سلام به همهٔ دوستان. این به دو دلیل نمی‌تواند "شکک" باشد. اول این که شک با معنی‌ شک کردن یک فعل است. در حالیکه "زیرک" یک صفت است. بنابراین می‌توان با افزودن "ک" به "زیرک" "زیرکک" را با معنی‌ زیرک کوچک ( یعنی‌ زیرکی که در واقع زیرک نیست) را استخراج نمود. این کار را با یک فعل نمی‌توان انجام داد. دوم اینکه‌ حتا با فرض اینکه "شکک" را بتوانیم ایجاد کنیم - این معنی‌ شک کوچک میدهد. معنی‌ بیت این است که تو زیرک کوچکی هستی‌ چونکه اصلا زیرک نیستی‌. چرا زیرک نیستی‌؟ چونکه ضعفی بنام "شک" داری. اگر بگوییم دارای شک کوچک میباشی این از اهمیت این ضعف می‌کاهد که مخالف معنی این بیت است.

 

پیرایه یغمایی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۰۲ نوشته:

https://www.youtube.com/watch?v=8C044QgGhKE&feature=youtu.be

 

داریوش احمدی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۲۶ نوشته:

با درود و سپاس
در بیت سوم ، مصرع دوم ، به نطر می رسدبعد از رفتم "و" جا افتاده است:
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 

نگار در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۵۲ نوشته:

من سوالی داشتم
خواستم معنی این بیت رو اگه میشه بهم بگین لطفا
جان به فدای عاشقان خوش هوسی است عاشقی
عشق پرست ای پسر باد هوا است مابقی

 

علی در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۴ دی ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۱۲ نوشته:

سلام.دوستان انچه بنده عرض میکنم میدانم استاتید همه میدانند.صرفا یاد اوری است .یاد اوری موضوعی که میدانیم ولی کم اهمیت دانسته ایم و انچه من از مطالعاتم فهمیده ام تمام پیامبران و تمام عرفا کوششان برای نشان دادن اهمیت این موضوع بوده است : دل بستگی های این دنیایی ما.تسخیر شدگی ما با این دل بستگی ها و هم هویت شدگی ما با اینها و گرفتار من های ذهنی شدن و من واقعی مان را گم کردن.
که تو ان هوشی و باقی هوش پوش خویشتن را گم مکن یاوه مکوش
چون درک این موضوع در عین سادگی بسیاربسیار سخت است.میدانید دوستان چرا سخت است؟نکته ای بسیار ظریف و علمی در اینجا وجود دارد.و ان اینست: ما شناختمان بر اساس اضداد است.ضد را با ضد میفهمیم. ما وقتی سلامتی مان را درک(و نه دانستن)میکنیم که مریض شویم.فهماندن اب به ماهی است.ماهی ای که از داخل اب بیرون نیامده باشد هر چقدر شما سعی کنید به او بفهمانید که داخل اب غوطه ور است نخواهد فهمید و وجود اب را حس نخواهد کرد مگر از داخل اب بیرون بیاورید. نور را وقتی میفهمیم که تاریکی را درک کرده باشیم.دل بستگی ها و وابستگی های این دنیایی ما هم چنین هستند.چنان غرق شده ایم در انها (همچون ماهی در اب)و چنان هم هویت شدهایم با انها که دیگر وجود انها را در "خودمان" درک نمیکنیم.حس نمیکنیم.حال فهمیدن این وابستگی ها در خودمان به همان سختی درک اب توسط ماهی است تا زمانی که داخل اب است.در این مورد (شناخت ضد با ضد)دوستان میتوانند تحقیق بیشتری کنند.
دوستان مشکل عشق به خدا نیست.مشکل وابستگی و دل بستگی های این دنیایی است که ما را اسیر کرده.وبدتر از همه وابستگی های فکری.باورها.پردهایی صد تو در مقابل عقل و بینایی ما.و ما چنان با این وابستگی ها هم هویت شده ایم که دیگر وجود انرا حس نمیکنیم.درک نمیکنیم در خودمان.تنها زمانی ما میتوانیم عشق را درک وتجربه کنیم و ازعشق سخن بگوییم که از این وابستگی ها رها شویم.و جناب شمس الادین درک این وابستگی ها و رهایی از انهاست که به زبان ساده است و در عمل بسیار مشکل.چون به دلیل غوطه ور شدن در این وابستگی ها دیگر وجود انرا حس و درک نمیکنیم.و چون حس نمیکنیم در واقع از نظر ما مثل اینکه وجود ندارد.و قسمت مشکل کار همینجاست :درک و شناخت(عرف.معرفت.شناخت) این چسبندگی ها در خود.وبه نظر بنده کوشش پیامبران و به دنبال ان عرفا در درجه اول سعی در فهماندن این وابستگی ها در ما بوده است.به خود اوردن ما.این دل بستگی هاست که به زبان ساده است.به محض رهایی و تخلیه دل و ذهن از این وابستگی ها عشق خودش سراغ ما می اید.لازم نیست ما دنبال ان بگردیم.و اساسا کاری عبث.این عشق است که به سوی ما اینده است.چون دل ما یا از وابستگی ها(نفس و شیطان) پر میشود یا از عشق.هرگز خالی نمیماند.وظیفه ما تخلیه دل از وابستگی هاست.باید به کیفیت پذیرایی برسیم.و این نمیشود مگر اول دل را از نفسانیات خالی کنیم.
رو "سینه" را هفت اب "شوی" از "کینه ها"(اول) وانگه شراب عشق را "پیمانه" شو "پیمانه" شو(دوم)
رومیان ان صوفیانند ای پدر بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
لیک صیقل کرده اند ان سینه ها پاک از از و حرص و بخل و کینه ها
نقش و قشر علم را بگذاشتند رایت عین الیقین افراشتند
رفت فکر و روشنایی یافتند نحر و بحر اشنایی یافتند
تا نقوش هشت جنت تافته ست لوح دلشان را "پذیرا" یافته ست
صد نشان از عرش و کرسی و خلا چه نشان بل عین دیدار خدا
دولت عشق "امد" و من دولت پاینده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانکه من از لطف و کرم سوی تو "اینده" شدم
حافظ :
خلوت دل نیست جای صحبت "اغیار" دیو چو بیرون رود فرشته "دراید"
کاملا مورد نظر عرفا واضح و روشن است.این معنا(تمیز کردن خودمان از دل بستگی ها و انگاه پذیرا شدن عشق و خدا و ملایک) در مثنوی در غزلیات مولانا در غزلیات حافظ و سایرین موج میزند.
و این رهایی و پاره کردن زنجیرهای دل بستگی است که پیغمبر انرا جهاد اکبر مینامد.جهاد بزرگ!نه جنگ با دیگران که جهاد اصغر است.بلکه جنگ با خود.با منیت های خود.تا ما این وابستگی ها را داریم نه عشق را میفهمیم ونه میتوانیم به درستی اظهار نظر کنیم.چرا؟چون وابستگی و منیت همه چیز را برای "خود" خواستن است و عشق همه چیز را حتی خود را برای "دیگری" خواستن.در یکی فلش وجهت همه چیز به سمت ما است.و در یکی فلش وجهت همه چیز از ما به سمت بیرون.دو جهت متضاد.کجا این دو ضد در یک زمان در یک جا میتوانند قرار بگیرند؟
عشق (همچون دل بستگی ها)واقعیتی قابل درک با ذهن و تفکر نیست.عشق از جنس چشیدنی است.لمس کردنی است.دیدنیست.شهودی است.تجربه است.و نکته جالب اینجاست که حدود 84 درصد ادراکات ما از طریق 5 حس ما حاصل میشود و فقط 16 درصد ان از طریق تفکربدست میاید. چون ما 5 حس داریم و یک ذهن که وسیله تفکر با منطق ارسطویی است.یعنی الف ب کردن و به ج رسیدن.و این نکته ایست که ما غافلیم.و صرفا چسبیده ایم به تفکرات و همه چیز را میخواهیم با تفکر درک کنیم.ببینید دوستان فکر بد نیست.اما فکری که باید همچون حس های دیگریکی از وسیله ها و ورودی های ادراک ما باشد اکنون بر ما مسلط شده و حس های دیگر را تقریبا تعطیل و از کار انداخته و چنان ذهن بر ما مسلط شده و چنان گرفتار گفتگوی درونی هستیم که حس های دیگر برایمان بی اهمیت شده اند.به عنوان مثال ما وقتی گلی را درختی را کوهی را سنگی را و...میبینیم ایا چنان در زیبایی ان غرق میشویم که چیز دیگری را حس نکنیم یا چنان گفگوی درونی داریم که با نیم نگاهی از ان رد شده و باز مشغول افکار پراکنده مان میشویم؟اصلا از دست افکارمان فرصت نگاه کردن به ان را پیدا میکنیم؟بله صرفا نگاه کردن.اگر کمی در خودمان تامل کنیم میبینیم چقدر گرفتار افکارمان شده ایم و چقدر به انها اهمیت میدهیم و از درک های ناشی از حس های دیگر غافل مانده ایم.اصلا به جایی رسیده ایم که حوصله نگاه کردن طولانی به یک گل را نداریم.امتحان کنیم دوستان.چشمهایمان را ببندیم و برای مدت فقط 30 ثانیه به هیچ چیز فکر نکنیم(سکوت درونی)!.انوقت میبینیم چقدر سخت است.این سکوت درونی زمانی اتفاق می افتد که بتوانیم به یک گل ساعتها فقط نگاه کنیم.غرق در زیبایی ان باشیم.فقط یک مشاهده گر باشیم.شهود.اگر دستمان را هم ببرند حس نکنیم.ایا میتوانیم؟اگر بتوانیم یکی از به رهایی رسیدگان هستیم.انگاه ما در اختیار افکارمان نیستیم بلکه افکارمان در اختیار ما است و هر وقت بخواهیم فکر میکنیم و هر وقت بخواهیم خاموش میکنیم.ذهن ما بدون اختیار ما از فکری به فکر دیگر نمیرود.به قول معروف میمون ذهنی نداریم.
و اشتباه ما از اینجا ناشی میشود که میخواهیم درکهایی که از تجربه و حس (همان که عرفا میگویند درک شهودی .درک مشاهده ای.درکی که از مشاهده از دیدن حاصل میشود)در ما حاصل میشود را هم با تفکرو ذهنمان درک کنیم.مگر شما میتوانید طعم یک غذا را و لذتی را که از خوردن ان برده اید با تشریح کردن و توضیح دادن به فردی دیگر کاری کنید که ان فرد نیزعین همان لذت را ببرد؟لذت را مگر میشود گفت وفهماند مگر خود فرد انرا تجربه کند.یا لذتی که از دیدن یک گل درک میکنیم.دردی که از سوختن دستمان درک میکنیم. ما فقط میتوانیم بگوییم این غذا بسیار خوشمزه است من تجربه کرده ام و تو هم اگر دوست داری میتوانی "بخوری".یا ان گل زیباست میتوانی بروی و "ببینی". و هزاران هزار از این مثالها.
عشق کجا و دل بستگی به این دنیا کجا.مثل اب و روغن اند.مخلوط وحل شدنی در همدیگر نیستند.دل ما یا جای عشق است یا دل بستگی به این دنیا.یا جای خدا و ملایک است یا جای نفس و شیطان.یا همه چیز را برای دیگری و دیگران خواستن است یا همه چیز را برای خود خواستن.
اما دوستان اساسا چرا این دلبستگی ها و خود خواهی ها بقول معروف بد هستند؟ما همه شنیده ایم بد هستند.چرا مشکل افرین هستند؟اساسا چرا همه چیز را برای خود خواستن اشتباه است و ما باید از شر این خود خواهی خلاص شویم تا دل مان با عشق پر شود؟ظاهرا به ضرر ما است.در این دنیایی که همه به دنبال جمع کردن مال و مقام برای خود هستند چرا ما همه چیز را برای دیگران بخواهیم؟ایا سرمان کلاه نمیرود؟ایا همه چیزمان را از دست نمیدهیم؟اساسا چه لزومی دارد چنین تغییر جهتی بدهیم؟ چرا پیامبران سعی درفهماندن شر نفسانیات و خیر عشق کرده اند؟چه منفعتی برایمان دارد؟
اینجاست که مولوی در ظرفی به نام مثنوی کوشش کرده به صورتی کاملا علمی و ساده و با دلایل(به نظر بنده تفاوت مولوی با سایر عرفای مشهور) و با هزاران مثال و داستان به ما نفسمان را من ذهنی مان را که از دل بستگی هایمان ساخته شده در درون خود ما (سیر در انفس)به ما"بنمایاند" بفهماند.منظور پیامبران را به ما به صورتی مبسوط بفهماند.غرور و تکبر را و طمع را و ترس را و شهوت را نه در دیگران نه در ذهنمان بلکه در تمام وجود خودمان حس کنیم درک کنیم. (چهار خوی (که همه احساس های حسد وکینه و نفرت و ... از این چهار خوی ناشی میشوند)که نمادش در قران به صورت چهار پرنده وحشی معرفی شده :طاووس و مرغابی و کلاغ و خروس و مولانا در ابتدای دفتر پنجم انرا کامل توضیح داده)
نکته مهم و کار بسیار سخت درک و حس و مشاهده ای چهار خوی در "خود" مان است.و به محض این ادراک کار تمام است.انگاه همانطور که زشتی تکبر و طمع و ترس و شهوت را در دیگران براحتی و فورامیفهمیم و بدمان میاید چهره زشت اینها را در خودمان "میبینیم"(شهود!مشاهده.حس.درک نه از نوع تفکری بلکه از نوع حسی از نوع دیدن).و طبیعی است اگر چهره اینها را زشت ببینیم فورا شروع به خالی کردن خود از این ها میکنیم.این مرحله دیگر اسان است.مهم و مرحله سخت درک و حس و قبول تاریکی ای بود که در ان بودیم.چراغ به دست ها و راهنما ها انجا ایستاده اند.ما را براحتی به سمت روشنایی و نور راهنمایی میکنند.مشکل عدم قبول ما بود که در تاریکی قرار داشتیم.
و علم روز اگر بتواند کاری کند اینست که راه شناخت خود را تسهیل کند.کمک کند که مد نظر پیامبران را راحتترو سریعتر بفهمیم.و به نظر بنده کشف کهکشانها و بیگ بنگ و کلا عالم بیرون کمک چندانی در درک و مشاهده عالم درونمان نمیتواند بکند. و السلام علی من اتبع الهدی.

 

علی در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۴ دی ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۲۷ نوشته:

صد هزاران فضل داند از علوم/جان خود را مینداند ان ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری/در بیان جوهر خود چون خری
که همی دانم یجوز و لا یجوز/خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
این روا و ان ناروا دانی ولیک/تو روا یا ناروایی بین تو نیک
.
.
جان جمله علمها این است این/که بدانی من کی ام در یوم دین
-------------------------
ابتدای دفتر پنجم :
تو خلیل وقتی ای خورشید هش/این چهار اطیار رهزن را بکش
زانکه هر مرغی از اینها زاغ وش/هست عقل عاقلان را دیده کش
چار وصف تن چو مرغان خلیل/بسمل ایشان دهد جان را سبیل
ای خلیل اندر خلاص نیک و بد/سر ببرشان تا رهد پاها ز سد
زانکه این تن شد مقام جار خو/نامشان شد چار مرغ فتنه جو
خلق را گر زندگی خواهی ابد/سر ببر زین چار مرغ شوم بد
بازشان زنده کن از نوعی دگر/تا نباشد بعد از ان زیشان ضرر
چار مرغ معنوی راهزن/کرده اند اندر "دل" خلقان وطن
بط و طاووس است و زاغ است و خروس/این مثال چار خلق اندر نفوس
بط حرص است و خروس ان شهوت است/جاه چون طاووس و زاغ امنیت است
--------------
چشمها و گوشها را بسته اند/جز مر انها را که از "خود" رسته اند
-------------
دفتر سوم :
انچه در فرعون بود ان در تو هست/لیک اژدرهات محبوس چه است
ای دریغ این جمله احوال تو است / تو بر ان فرعون بر خواهیش بست
گر ز تو گویند وحشت زایدت/ور ز دیگر افسان بنمایدت
چه خرابت میکند نفس لعین / دور می اندازدت سخت این قرین
-------------
دفتر اول :
طفل جان از شیر شیطان باز کن / بعد از انش با ملک انباز کن
تا تو تاریک و ملول و تیره ای / دان که با دیو لعین همشیره ای
------------
غزلیات :
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی(اول) /
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو(دوم)
اندیشه ات جایی رود وانگه ترا انجا کشد /
زاندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما /
مفتاح شو مفتاح شو مفتاح را دندانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مالها /
هل مال را "خود" را بده شکرانه شو شکرانه شو
------------
دفتر پنجم :رهایی از من ها ی ذهنی همچون مردن است.اینست که سخت است.اما راهی جز این نیست.
مرده شو تا مخرج الحی الصمد / زنده ای زین مرده بیرون اورد
دی شوی بینی تو اخراج بهار / لیل گردی بینی ایلاج نهار
.
.
روی نفس مطمینه در جسد / زخم ناخن های فکرت میکشد
فکرت بد ناخن پر زهر دان / میخراشد در تعمق روی جان
تا گشاید عقده اشکال را / در حدث کرده ست زرین بیل را
عقده را بگشاده گیر ای منتهی / عقده سخت است بر کیسه تهی
در گشاد عقده ها گشتی تو پیر / عقده چندی دگر بگشاده گیر
عقده ای کان بر گلوی ماست سخت / که بدانی که خسی یا نیکبخت
حل این اشکال کن گر ادمی / خرج این کن دم اگر ادم دمی
حد اعیان و عرض دانسته گیر / حد خود را دان که نبود زین گریز
چون بدانی حد خود زین حد گریز / تا به بی حد در رسی ای خاک بیز
عمر در محمول و در موضوع رفت / بی بصیرت عمر در مسموع رفت
هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر / باطل امد در نتیجه خود نگر
جز به مصنوعی ندیدی صانعی / بر قیاس اقترانی قانعی
میفزاید در وسایط فلسفی / از دلایل باز بر عکسش صفی
-----------
دفتر دوم :
گر چه عقلت سوی بالا میپرد / مرغ تقلیدت به پستی میچرد
علم تقلیدی وبال جان ماست / عاریه ست و ما نشسته کان ما ست
زین خرد جاهل همی باید شدن / دست در دیوانگی باید زدن
هر چه بینی سود خود زان میگریز(طمع را بینداز) /
زهر نوش و اب حیوان را بریز(ترس را بینداز)
هر که بستاید ترا دشنام ده(غرور را بینداز) /
سود و سرمایه به مفلس وام ده(عدم طمع و ترس از فردا.نترس روزی فردا را خداوند مقرر کرده) /
ایمنی بگذار جای خوف باش /
بگذر از ناموس و رسوا باش وفاش
ازمودم عقل دور اندیش را /
بعد از این دیوانه سازم خویش را
----------
غزلیات :
عشق است بر اسمان پریدن / صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن / اول قدم از قدم بریدن
"نادیده" گرفتن این جهان را / مر "دیده" خویش را بدیدن
نادیده گرفتن این جهان را / مر دیده خویش را بدیدن
نادیده گرفتن این جهان را / مر دیده خویش را بدیدن
زان سوی نظر نظاره کردن / در کوچه سینه ها دویدن
-------------

 

در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۰۵:۳۳ نوشته:

ترجمه انگلیسی تقریبا تحت الفظی این شعر:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
I was dead, I became alive. I was weeping, I became laughter.
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
The kingdom of love came and I became the eternal kingdom.
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
My eyes are satisfied. My soul is brave.
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
I have guts of a lion. I became the shining Venus.
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
Said, you are not insane, you do not deserve to be in this house.
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
I went and became insane, crazy and in chain.
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
Said, you are not drunk, go, you do not belong;
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
I went and became drunk, filled with joy.
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
Said, you are not dead, not soaked in bliss;
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
Before his enlivening face, I became killed and fallen.
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
Said, you are shrewd, intoxicated by fancies and doubts.
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
I became simple, clear, and let go of everything.
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
Said, you became a candle, the prayer direction of this group.
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
Group I am not, candle I am not, I became the dispersed smoke.
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
Said, you are the sheik, the head, the leader.
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
Sheik I am not, leader I am not, I will devote myself to your order.
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
Said, you are winged and feathered, I won’t give you feathers and wings.
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
In love of his wing and feather, I became featherless and wingless.
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
Said the new kingdom, do not walk, do not make any effort;
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
For, out of grace and benevolence, I myself come to you.
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
Said the eternal love, do not move for me.
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
I said, I will not, I became still.
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
You are the spring of sun, I am the shadow of the willow.
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
Since you casted on my head, I became exited and in glow.
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
Shining of the life erupted in my heart. It opened and got torn apart.
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
My heart wove a new attire, I became enemy of this shabby clothes.
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
The soul’s figure, at dawn, shouted for joy.
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
I was the servant and the keeper, I became the king and the owner.
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
Your candy wrapper has gratitude, for all your infinite sugar;
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
That he came in my embrace and I became like him.
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
The miserable soil bows in gratitude to the heavens and stars;
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
That from his glance and orbiting, I became the receiving light.
شکر کند چرخ فلک از ملک (و) ملک و ملک
The heavens and stars are grateful to the king of the universe and angles;
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
That from his benevolence and giving, I became bright and generous.
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
The knower of the truth is grateful that he has transcended all.
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
Above the seven heavens, I became the shining star.
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
I was the Venus, I became the moon. I became the two hundred faced wheel.
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
I was Joseph, from now on, I became the birth giver of Joseph.
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
I am from you, the one moon, glance at me and at yourself.
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
That from the influence of your smile, I became the smiling flowers.
باش چو شطرنج روان (کنان) خامش و خود جمله زبان
Be like playing the game of chess, silent but all speaking.
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
That from the face of the king of the cosmos, I became fortunate and blessed.

 

بهرام در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۲۱ نوشته:

آفرین ناشناس ترجمه خوبی بود. پیشنهاد میکنم در خط دوم kingdom نخست را تبدیل به reign کنی.
درود بر تو.

 

نگار . ف در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۱۵:۴۷ نوشته:

اگه یک نفر تو دنیا وجود داشته باشه که بدونه /حمیدرضا گوهری چی گفت ب احتمال هفتاد درصد منم ...!
#درد مشترک
شمس دیوانه کنندس
نمیدونم تا ب حال شده برای کسی که ندیدین دلتنگ بشین؟
این همون حس من ب شمس و مولاناست..
لعنتی کاش میشد از زمان گذر کرد..کاش

 

بابک دیگر در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۲۹ نوشته:

خانوم نگار. ف عزیز،
"گنجی است در این خانه که در کون نگنجد
این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه است"...
گویا پیش از زمان زمانی بوده که زمان نبوده، و در پیش نیز زمانی بیاید که زمان نباشد...
آن زمان همین حال باشد...

 

رهگذر در ‫۵ سال قبل، جمعه ۷ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۲۹ نوشته:

شمس الحق عزیز
شمس مولوی، همان امام زمان(عج) است و آدرس دادن او از شمس منسوب به تبریز، برای رد گم کنی است و گذار و نمادپروری.
خدا بر طول زندگی تان بیفزاید و فعلا شایه شما را برای ما باقی بدارد اما لختی هم با این دید به شمس مولوی بنگرید که شمس، همان مهدی آخر الزمان است. فرزند شموس طالعه.
با مقایسه مجموع دیدگاه مولوی در باب شمس و مقایسه اش با خصوصیات امام از نگاه احادیث شیعیان، یطلع الصبح قطعا.
در شگفت خواهید شد.
با احترام و ارادت بسیار.

 

میترا در ‫۵ سال قبل، سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۰۰ نوشته:

با پوزش به دوستان عزیز بابک و رضا کاشی ساز و دیگردوستان گرامی امیدوارم از این یادآوری من رنجیده نشوید- من هم مطلقا علاقه ای به بحث های فنی و ادبی ندارم اما صرفا پیشنهاد می کنم شاید بهتر باشد اجازه دهیم هرکس دراین بحر بی پایان به سهم و درک خود آنچه برداشت کرده با دیگران سهیم شود - آیا بهتر نیست به جای منع کردن و انتقاد کردن - بیشتر و بیشتر به همه فضا بدهیم . طبق مرام و آموزه های مولانا که رواداری و سلم و اجازه دادن به هرچیز و هرکس که باشد- قدرت پذیرش و سلم و آشتی با آدمها و تحمل و تساهل ومدارا با نگاه و عملکرد دیگران - به نظر من عمل به همان شراب معنوی است که شما را به این صفحه کشانده است - شخصا فکر می کنم به این بیشتر به مرام مولانا نزدیک است تا تغییردادن و انتقاد و ...

 

نشاط در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۵۲ نوشته:

خانم میترا درست می فرمایند به جای آنکه بر سر ظاهر و صورت گفتار مولانا با هم نزاع بپردازیم بهتر است که دنبال مفهوم و معنی گفتار مولانا باشیم ۔ به گمانم این چند بیت مقصودم را به خوبی بیان می کند
چار کس را داد مردی یک درم
آن یکی گفت این بانگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بد گفت لا
من عنب خواهم نه انگور ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت این بنم
من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را
ترک کن خواهیم استافیل را
در تنازع آن نفر جنگی شدند
که ز سر نامها غافل بدند

 

کاوه آهنگر در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۴۸ نوشته:

این غزل نمایانگر تحول روحی و معنوی حضرت مولانا پس از ملاقات با شمس است، این غزل در حقیقت از سه بخش تشکیل یافته است؛ از مصرع اول الی مصرع بنده و خربنده بُدم، شاه و خداونده شدم، بخشی است که حال حضرت مولانا را قبل و بعد از ملاقات با شمس تصویر می نماید، چهار بیت بعدی شکرانۀ ملاقات با شمس و فیوضاتیست که از شمس نصیب مولانا گردیده است و ابیات بعدی همه نشان دهندۀ حالت جدید مولانا است که از آن به «ماه شدن»، «یوسف زاینده شدن» با آن که قبلاً یوسف بوده است، «گلشن خندنده شدن» و «فرخ و فرخنده» شدن تعبیر نموده است.

 

شیدایی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۵۸ نوشته:

جناب شمس الحق عزیز بنده حقیر هم همین سرگشتگی و شیدایی رو به شمس دارم آخر این وجود چه چیزی میتونه باشه که عالم فرزانه ای چون مولانا رو چنان واله و شیدا کنه که اشعاری چنین زیبا در مدحش خلق کنه. همیشه برام سوال بود که اون سر مگو چی بوده که شمس به مولانا بازگو میکنه ولی مولانا اجازه گفتنش رو نداره
در ابتدای دفتر ششم می فرماید:
بو که فیما بعد دستوری رسد
رازهای گفتنی گفته شود
با زبانی که بود نزدیکتر
زین کنایات دقیق مستتر (مثنوی معنوی – دفتر ششم، ابیات 7و8)
در دفتر دوم، خطاب مولوی اندکی جسورانه تر است و با صراحت بیشتری تاکید می کند که اجازه بدهید تمام اسرار را بگویم یا اگر اجازه نمی دهید مرا رها کنید.
یا رها کن تا نیایم در کلام
یا بده دستور، تا گویم تمام (مثنوی معنوی- دفتر دوم- بیت 1555)
آیا مولانا دستوری برای نگارش این اشعار داشته؟
چرا شمس پرنده؟
آیا میتونه به واسطه طی العرض داشتنش باشه؟ انسانی لا مکان!!!!
بعد از مطالعه کتاب معبد سکوت و برخورد با نام شمس در کتاب شباهت های انکار ناپذیری یافتم. آیا این شخص همون شمس تبریزی نیست؟ چرا درباره مولانا اینهمه اطلاعات هست ولی راجع شمس همه چی در حاله ای از ابهام هست!!!!!

 

محمدرضا در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۰۷ نوشته:

جناب اقای حمیدرضا گوهری با فرمایشات جناب عالی موافقم منهای ان چند کلمه ناشایست که البته گفتن چنین کلماتی هم برای کسانی که به دنبال شناخت شمس هستند قابل درک است که البته از دید بنده کاریست بیهوده و در نهایت هیچ نمی فهمیم شخصیتی که ان چنان مولانا را از خود بی خود کرده که میفرماید
در بحر صفا گداختم همچو نمک نه کفر نه ایمان نه یقین ماند و نه شک
اندر دل من ستاره ای پیداشد
گم گشت در آن ستاره هر هفت طبق

 

تلنگر در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۷:۲۳ نوشته:

ارجمندانم از فرود تا فراز:
درود بر همه. سکان داران یزدان شناسی بگذارید از استاد توس آغاز کنم که سرود: خداوند بالا و پستی توئی-----ندانم چه ای هر چه هستی توئی
آیا براستی ما در این جایگاه فراموش کرده ایم که لب خواهش ما چه سرچشمه و فرجامی دارد؟ آیا شیپور را از دهانه گشادش نمی زنیم؟ آیا خدا را در میان برگ های نوشته ها و چامه ها باید جُست؟ پژوهش پندارها و کمانه های سخنوران مست و ملنگ و از خود بیخود باید پایه یزدان شناختی شود؟ اگر چنین می اندیشید باید با کمال کوچکی بگویم نادرستست. و باید گفته سخنور نامور دیگری را بگویم که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را.
پس در پا نوشته ها باید دنبال چه بود؟
1- زبان
2- آئین و رفتار مردم دور و بر سخنور
3- چان مایه اندیشه های سخنور
4- آمیزه های نوین سخنوری
5- و از همه کاراتر پرهیز از سرسپردن به پندارهای سخنوران که موجب کوتاهی و فروگذاری جنایاتیست که در بزنگاه کنونی بر سر مردمان می آید. خود مولانا فرموده خر برفت و خر برفت و خر برفت.

 

روفیا در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۱۷ نوشته:

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
راستی چشم سیری دلیری و گستاخی از نوع خوبش را به دنبال خواهد داشت، چشم سیری با شکم سیری فرق دارد، شکم بیچاره یک فضای محدود و مشخصی دارد، اگر نه با یک وعده، با دو وعده حتما پر خواهد شد، سایر اعضای بدن نیز ، با چند تکه لباس پوشیده خواهند شد و زیر یک سقف از باد و بوران در امان خواهند بود، این چشم است که سیر کردنش به این سادگی نیست، چشم است که می ترسد، از فقر، از حس ناامنی، از بی اعتمادی،از از دست دادن!
وقتی چشمی گرسنه شد و به بیماری جوع دچار شد، از بیم به دست ناوردن یا از دست دادن روح را زبون و ذلیل می کند، زبان راست گو را کوتاه می کند و دست کژ را دراز!
آنچه میلیونها انسان را به کام قحطی و جنگ و مرگ کشانده، چشم گرسنگی عده قلیلی است که خیال می کنند می توانند بیش از یک شکم بخورند و در بیش از یک بستر بخوابند!
مولانا در جایی دیگر می گوید :
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
اینجا نیز نبود دلیری، پشتداری،جانسپاری و چشم سیری را محصول نوعی نگاه می داند:
که نمی بیند جز این خاک کهن!
ثروت آدم ها به اندازه آنچیزهایی نیست که بر کاغذ پاره هایی به تملک خود در آورده اند، ثروت آنها به اندازه آن چیز هایی است که چشمشان گرسنه آنها نیست! هر چقدر دایره دوم بزرگتر باشد ثروتمندتر هستند. از استادی شنیدم که ابونصر فارابی در بازار بغداد که هم ارز با وال استریت امروز بود بالا و پایین می رفت و با خرسندی می گفت چه بسیار چیزها در این بازار داد و ستد می شود که من بدانها نیاز ندارم!
چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی
هر که خواهد گر سلیمان است و گر قارون گداست
کسی که مملوکاتش اندک است گدا نیست، کسی که می خواهد چیز های بیشتری را به تملک خود در آورد گداست!

 

احسان در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۳۷ نوشته:

وقتی این شعر زیبا رو خوندم ، بعدش نوشته های عزیزان رو میخوندم و بعضا لذت میبردم تا جایی که یکی از دوستان پرسیده بود:
هدف از خلقت جهان و ما و کل آفرینش چیه و اصلا چرا خداوند دست به خلقت زده..؟ ..
فقط به این نکته توجه داشته باشید که خداوند پیش خودش نگفته که به این دلیل جهان رو خلق کنم، چون هدف ، نشانه رسیدن به مطلوب است و او خودش همان مطلوب است ، هیچ کم و کاستی نداشته که دنبال رسیدن به چیزی باشد یا نیاز به احساس رضایت

 

سایلنت در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۳۱ نوشته:

گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم

شرط رسیدن به حقیقت، رها کردن است. رها کردنِ هر آن‌چه آموخته‌ای و باور کرده‌ای
باورمندی، زیرکی است. باور، از آن جهت که پذیرشِ چیزی است که خود ندیده‌ای، خیال است و مولوی به زیبایی و به عمد، "باورمند" را "مستِ خیال" دانسته
"مستِ شک" اما معنایی عمیق‌تر در خود دارد
رها کردن باورها، یعنی شک کردن به هر چه هست. اما این کافی نیست. بسیاری هستند که شک می‌کنند و درمی‌مانند چرا که "شک داشتن" خود می‌تواند به باورمندی تبدیل شود

شک بی محابا، که جان دلیر می‌خواهد و زهره‌ی شیر، یعنی آن‌که به خودِ شک کردن هم رحم نکنی. در آن هم شک کنی. فقط این‌گونه است که دست از هر چه داری خواهی شست
تا "گول" و "هیچ‌دان" نشوی، راه نمی‌یابی
رسیدن به طرب بی‌پایان، زمانی است که نه فقط از خیال (باور)، که از شک نیز گذشته باشی
زمانی که نه فقط از "پاسخ" که از "سوال" نیز دست شسته باشی
زمانی که از همه برکنده شوی، فقط مشاهده‌گر باشی
از راه رفتن و معنا کردن و پرسیدن که بایستی، حقیقت خود به سویت خواهد آمد. چرا که حقیقت همواره همراه تو بوده است و آن‌چه حجاب بوده، پاسخ‌ها و پرسش‌ها بوده، خیال‌ها (باورها) و شک‌ها

 

هادی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۲۴ نوشته:

آقای شمس الحق
با اینه کینه و اخلاق بدت چقدر از شمس الحق دوری.

 

مست در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۸ نوشته:

این شعر به خصوص و شعرهایی مثل این برای من قرار نذاشته اند. نوشته های برخی از شما مثل شمس الحق و آذردیماهی رو که می خونم به ناچیزی خودم بیش‌تر پی می برم. ناامیدتر می شم. گاهی فرجی هم می شه و مسیر رو بیهوده نمی بینم. اما مجموعا از جامعه فاصله گرفتم و هر چه به گمانم جلو می رم بیش‌تر گم می شم، هدفم رو گم کرده ام. کسی هست که به من به عنوان یک معلم کمک کنه؟ کسی که تجربه شخصی داره نه فقط علم. کسی که مسیر رو رفته و می تونه منو برای چندی به شاگردی قبول کنه تا خودم رو کمی پیدا کنم و جهت مفیدی در این دنیا داشته باشم.

 

قطره اای از باده های آسمان در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۰۰ نوشته:

با سلام . نظر دوستان و اساتید رو خوندم . بعضی هاش دالنشین بود برای من . بعضی هاش هم بوی دنیا و نخوت و غرور و نفسانیت. تمام حرف مولانا بر این است که " نِی باش و خالی از نفسانیات تا نوای اون روح الهی در تو دمیده بشه " . مولانا و مثنوی چیزی نیست که دور هم بنشینیم و تفسیرش کنیم . بلکه آینه ای است که ما درون خودمان را در آن می توانیم بینیم.
مثنوی را شاید بشود تفسیر کرد .که اینجا اینطور گفته فلان جا آن طور گفته اما تا زمانی که قلب ما و روح ما قطره ای از اون باده ی آسمانی را که مولانا را از خود بیخود و مدهوش کرد ، نچشیده باشیم ، فرسنگ ها از عمق موضوع دور هستیم .
بجای اینکه فقط دنبال اثبات برتری خود بر دیگران باشیم و همه ی آنچه که دیگران می گویند و درک کرده اند را غلط بشماریم و صرفا نظر خود را صحیح بدانیم ، بهتر است در این دریای مثنوی کمی شنا بکنیم کمی بچشیم و بعد هم که چشیدیم ، دیگران را هم از آن مزه و چشیدن و حال خوش بی نصیب نکنیم .
تنها چیزی که برای بنده آشکار است این است که اگر کسی در این بحر عمیق شنا کرده باشد و ذره ای از آن را با جان دل چشیده باشد ، تمان این " من بودن و من گفتن و منیت " را رها می کند و بعد هم زبان در کام فرو می برد و غرق در مستی خود می شود . .... من چه می گویم یک رگم هوشیار نیست . ای کاش ثانیه ای و لحظه ای به این ناهوشیاری نائل بشیم.

 

عیسی در ‫۳ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۱۸ نوشته:

من هیچ مخالفتی با نوع جهانبینی هر انسانی از جمله هموطنان مولوی دوستم ندارم ولی نقدی بر منطق و تحلیل این هموطنان گرامی دارم: در ابتدا باید عرض کنم همگی آگاهیم که انسان متفکر و نکته سنج از زمانی که برتری هوشش را نسبت به دیگر موجودات محل زندگیش درک کرد، در طول تاریخ با پیگیری، کنجکاوی و وسواس، در پی افزایش معلومات و تجربیاتش از چگونگی رفتار اجزای هستی و قدرت تفکر و تحلیل شگفت انگیزش و به تبع آن شناخت خود بوده و همواره از انشعابات غیرعلمی که در کنار این مسیر توسط دیگر انسانها ایجاد میشدند مستقل عمل میکرده چون بدرستی دریافت که ادعای فهم اصل داستان هستی و وجود و باورها و ایده آل های مطلق گونه بشر باعث کمرنگی کنجکاوی و علم و به بیراهه رفتن تمام دست یافته های دانشی میشود که قطره قطره جمع شده اند، و همین دغدغه زیبا بود که تاکنون پیشرفت پر سرعت و پیوسته ما انسانها را در پی داشته است. لذا بنظر من تقدس دانش و شخصیت هر انسانی در هر برهه تاریخ زیست بشر، هرچند که آن انسان قدمی بزرگ در راه شناخت هستی برداشته باشد و زدن پیوندهایی چون عالم الغیب و صاحب افکاری بی نهایت و همه چیز دان و همه چیز درک و مشابه آن، نه تنها پرده ای از اسرار دنیا و زندگی بروی ما میگشاید بلکه با ایمانی متعصب گونه در بند بند گفته هایش بدنبال شبیه سازی ایده آل های ذهنیمان میگردیم تا ترس های ناشناخته خود را از عاقبت و چیستی هستی کمتر و کمتر کنیم تا جایی که کاملا از بین بروند. ولی عالمان و اندیشمندان علمی و منطقی همواره در طول تاریخ، بارها و بارها ثابت کردند که هیچ راهی صحیحتر و پاسخگوتر از افزایش دانشمان به تدریج و پله پله و با استفاده از منطق و صبر و حساسیت و وسواس تجربیمان نیست. پس بنظر من اکثر تمجیدها و توصیفاتی که از جناب مولوی میشود، شرح حال ایشان نیست و جناب مولانا نیز اندیشمندی پر دغدغه در طول حیاتش بوده که البته در برهه ای از عمرش امیال و ایده آلهایش را بدون منطق علمی و کاملا آزادانه در اشعارش بیان نموده که مطمئنا ارزشی علمی نداشته و فقط جهت همزادپنداری دیگران با این دغدغه های شیرین قابل دریافت است. با سپاس و احترام به همه هواخواهان مولانا و سبک و مسلک عرفانی وی. اینها همه نظر شخصی من بود نه چیزی فراتر از آن .... به امید پایداری زیبایی های هستی و درک پیوسته آن

 

مهریار در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۳۳ نوشته:

به نظر چرخ دوصد چاه درسته نه چرخ دوصد تاه چون بحث یوسف هم هست ...
با تشکر

 

نورالله در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۰۹ نوشته:

سلام علیکم ، به آقای مست فرمودید کسی هست کمکتان کند بله هست .
خداوند برای انسان هادی های زیادی خلق کرده
چنانچه سپاه گمراهی نفس اماره و شیطان و جنودان شیطان بسیارند ولی خداوند کریم سپاه و امداد خود را بیشتر آفریده و نسبت ترازو به سمت هدایت بیشتر است تا گمراهی
اولین هادی نفس مجرد خود انسان است و قلب او وزیرش و خفی و اخفی و سر وزیران او روح پیامبر اکرم و آل او و صحابه گرام و اولیا الله معاونین او ششصد فرشته هادی که سیصد آن در هنگام روز و سیصد آن که هنگام شب تو را به خوبی دعوت میکنند خود خداوند که هدایت اصلی در دست اوست .
در هر سیصد فرشته سرهنگان و سربازان در اختیار تو هستند مانند سپاه سیصد نفری در روز و سیصد نفری در شب که این هادیان هم دعوت و گاه اجبار می کنند ولی شیطان و نفس اماره تنها دعوت میکند در این قسمت هم باز ترازو به سمت هدایت به سمت خوبی است .
حال شما اولین کارتان تنها تزکیه نفس است و فراگیری شریعت محمدی یعنی اصول را بدانید تا از اصول شریعت در دام توهمات شیطان نیفتید مثلا جایی که بگوید نماز نخوان چون دیگر نیاز به نماز نداری و این گمراهی است البته شریعت از نظر من شریعت اسلام اهل سنت است و دیگر مذاهب را قبول ندارم .
در اصل ما خدا را پیدا نمیکنیم یا به سمت خدا نمی رویم بلکه همه چیز در جای خود است و یک اشارت به شما بگویم که اصول راه باشد فرض کنید شما یک کوزه پر از نفس هستید یعنی تمامی زشتی ها درونتان هست اول این کوزه را از زشتی ها خالی و پر از خوبی می کنید سرشار از خوبی که شدید چون بیرون کوزه تماما خدا بود و داخل کوزه هم تماما خوبی ها یعنی صفات خدا شده حال شما می خواهید از صفات خدا به ذات خدا برسید تنها راه شکستن کوزه است و از خوبی های خود هم رد میشوید و نابود می شوید که در بود او باشید . فنا شده و به لقا می پیوندید . این مراحل از تزکیه قلب شروع می شود و ذکر نقشبندیه یا ذکر خفی بهترین آن است . قلب که مطمعن شد ارجعی الی ربک راضیه مرضیه است که از سر به اخفی و خفی و در نهایت چنان باریک و لطیف می شود نفس او که نفس در پایان مرده و تنها روح مجرد باقی می ماند و آن همان دم خداوند است که ما آن دمیم برای همین اسم اولین ما آدم شد منظور آن آ که خداوند در ما دمیده شد از اسرار خداوند تنها یک آ بیرون شد که همه را حضرت محمد درک کرد و بقیه هیچ درک نکردند یعنی ایشان تماما نور و دم خداوند شدند کسی به ختمی مرتبتی نرسید الا او . پس آن آ یا دم خداوند حضرت ختمی مرتب محمد مصطفی (ص) است ذکرالله را بر قلبتان بکوبید بلکم این شک های قلبی قلبتان را زنده به نور الله کند و تپیدن گیرد و زنده به آتش زنده شود . از گرفتن مدد از ارواح پاکان فراموش نشود از الله مدد بخواهید که او کریم است و خسیس و چشم تنگ نیست بلکه چنان صمد است هرچه بخشد کم نشود و رمزش این است که هرچه بخشد یعنی از قسمت زشتی تو برمدارد و از خود پر میکند پس از او کم نمی شود بلکه از تو کم میشود پس اینکه سواب شود چرا وقتی میبخشد پس چیزی کم نمی شود اینگونه است مثل این است که سایه ای باشید هرچه نور به سمت سایه مایل شود سایه کمتر شده و در شعاع مستقیم چیزی از سایه نماند از نور چیزی کم نشده تنها این مکان سایه است که دیگر پر نور شده و نیست شده البته اینها امثال مجازی است که بتوان در عالم نقصان تا حدی درک را رساند وگرنه اگر خدا هست نه مکان است نه زمان نه چیزی لا موجود الا الله و بعد از مرگ چون بنگرید این عالم مثل خواب بوده و تنها یک خاطره ای بیشتر به ذهن باقی نیست که آنهم محو می شود . خلاصه برادر مطالعه کن آثار خوب را با دلی سفید نه با دلی کینه توز دل روشن گردد به نور عارفان . خداوند به امت محمد ذکر عطا کرد که هیچ امت نداد مگر در حال داشتن طهارت ولی از امت محمد نخواست داشتن طهارت در حال ذکر را بلامانه کرد پس در حال خواب چه به پشت چه به پهلوی راست چه پهلوی چپ ذکر الله بگو چو خواهی صید بزرگ بگیری دام و دانه بزرگ می طلبد دانه الله دام قلب و صید صفات حق که در اصل در می یابید که صیاد اوست چون اول او بنده را ذکر کند تا بنده او را ذکر کند مگر این نیست که میگوید ای بنده مرا بخواه تا استجابت کنم هر حال او تورا خطاب میکند ای بنده مرا بخوان مرا بخوان پس اول او یاد کرد بنده را نه بنده اورا پس دو اگر یاد کردی و دوام دادی بقیه راه هم همین است تنها اطاعت است ولاغیر .

 

جوان در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۱۷ نوشته:

سلام و عرض ادب و احترام به علاقه مندان جان
دوستان بزرگوار حقیر را عفو بفرمایید زیرا که مطلبی خواهم عرض کرد که شاید خوشایند نباشد
ساده خواهم گفت و عامیانه باشد که کارگر شود و مفید اید
بیش از 110 حاشیه بر این اثر بزرگ نبشته شده
اما افسوس
هیچکدام به اصل توجه نکرده اند
چه شد که اینگونه شد که ایشان همچین اثری را خلق کردند
بگردیم دنبال ان لحظه اوج حضرت مولانا
باشد که درک کنیم مفهوم را
انشانی که دست شصت از هر چه بود
مرده بود در تمام انچه داشت
بله داشته هایش ارزشی در برابر انچه میخواست بدشت بیاورد نداشت پس ترک کرد و دل کند و مرد
سپس زنده شد به چی
به نگرشی نو
که اغازگر دیدی عظیم بود به انچه ندیده بود
عشق را درک کرد و دارنده دولت پاینده شد
درک عشق مرحمتی است الهی
به سعی خود نتوان پی برد به گوهر مقصود

تفکر

یا الله
یا ارحم الراحمین

 

یکی در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۱۵ نوشته:

منزل به منزل و کو به کو فیوضات والا تر و شرط کسب آن نیز دشوارتر می شود . نکته ای که مولانا در این شعر بدان پرداخته و به نوعی حجت را تمام کرده است.
روی سخن با آنانیست که ظاهرا خود را در سرمنزل مقصود می دانند و نایل به وادی ایمن می شمارند که سرمستی دیروز برای منزل امروز جوابگو نیست . دیروز با یک تسلیم و سرسپردگی به داخل کشتی آمدی ولی امروز اگر تحفه ای برای ناخدا عرضه نداری حتی ممکن است از کشتی به دریا انداخته شوی !
همانگونه که عاشقی تحفهء جدیدی برای معشوقش نبرد از چشم او خواهد افتاد سالک نیز اگر قدرت کسب فیض جدید درخود نپرورد محکوم به هبوط است.
در هر حالی از هر جه که با آن در ارتباطی باید شکرگزار باشی و این عمل باعث گشودگی درهای بسته می گردد.مداومت در شکرگزاری باعث تعالی در سیرسعودی است.
در عین سکون و بی عملی خود نهایت فاعلیت خواهی شد چنانچه نظر آن جان جانان را جلب نمایی.

 

شهرام در ‫۲ سال قبل، شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۰۸ نوشته:

در اشعار مولانا پنج بار به جمله دولت عشق و تنها یک بار به ملت عشق ( در مثنوی عتاب موسی و شبان ) اشاره شده است.
سوالی که مطرح می شود این است که این اعداد در خصوص جملتات ذکر شده چه نقشی می توانند داشته باشند؟

 

شهرام در ‫۲ سال قبل، شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۱۶ نوشته:

در اشعار مولانا پنج بار به جمله دولت عشق و تنها یک بار به ملت عشق ( در مثنوی عتاب موسی و شبان ) اشاره شده است.
سوالی که مطرح می شود این است که :
این اعداد در خصوص جملتات ذکر شده چه نقشی می توانند داشته باشند؟

 

عاصی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۷ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۰۵ نوشته:

درود بر اساتید گرامی و بزرگوار
بنده به تازگی به اشعار مولانا علاقه مند شدم و میخواستم ببینم برای یک تازه کار و برای شروع آشنایی با معنی و مفهوم این اشعار چه پیشنهادی دارید
سپاسگزارم که تجربیات خود را در اختیار این حقیر میگذارید

 

محسن در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۱۳ نوشته:

در بیت 19 اگر به جای تاه .کلمه چاه باشه به نظر من بهتره چون با مصرع بعدی بیشتر هماهنگه و همچنین با چرخ چاه که با اون آب از چاه میکشن

 

مجتبی قاضی‌مرادی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۳ نوشته:

با درود
این شیوه‌ی خوانش آقای علی مراقب برای کسانی که جوان هستند و در پی طرز ادای صحیح کلمات هستند مناسب نیست، خیلی تند است.
با احترام

 

مرتضی در ‫۱ سال قبل، شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۳۸ نوشته:

به نام حق و حقیقت
اولا خدا را شکر
اما بعد،از دست اندرکاران سایت وزین گنجور و همه ی آن 111 نفری که تا قبل از من حاشیه ای بر این ابیات پرحاشیه نوشته اند هم متشکر هستم.همه ی حاشیه ها را خواندم ، بعضی چنان جذاب و گیرا بودند که با دقت بیشتری خواندم.شمس الحق حاشیه ای دردناک نوشته بود،دوستی میگفت که عشق قماره ، همانطور که شمس با همه ی این چیزهایی که به مولانا گفت قولی به اون نداد.اما مولانا به دنبال راه بود نه بهانه و قمار کرد و شاید برد. استاد شمس الحق فرمودند که به جای اینها دست به دامن علم و تکنولوژی باشید، بسیار خب ، علم که نقصانی ندارد و منتهای کمال است اما انسان نقصان را دارد و به مرور ایام اشراف انسان به علم بیشتر می شود . همانگونه که امروز مکاتب روانشناسی غرب یکی از بهترین روش های درمانی را مایندفولنس یا ذهن آگاهی می داند، مگر علمایی مثل فروید و یونگ انسان رو از نظر روانشناختی به روش علمی تحلیل نکردند؟ چه شده که روشهایی که آموزه های یهود و بودا و همین مولانا قرن ها قبل از این اساتید گفتند امروز راهگشای محافل علمی شده است؟
استاد شمس الحق شما در آن سیر و سلوک به قول خودتان بعد از پنجاه سال باختید و این‌ حقیر هم به همین علم و تکنولوژی باختم.
خنک ان قماربازی که بباخت هر چه بودش.
در میان حاشیه ها به نظرم وزین ترین حاشیه را "علی" نوشته است و هر چه که من‌ میخواستم بگویم کامل ترش را نوشته بود و سپاسگزارم که از این نوشته ی ایشان بهره و لذت بردم.
البته حاشیه های خوب بسیار بود، اما این حاشیه ی " علی" بسیار کامل و خواندنی است .
در مورد ابیات چیزی ندارم و ندانم جز این که مولانا بهانه ها را رها کرد و دست به قمار بزرگی زد که نتیجه اش مثنوی شد که خود در ابتدا می گوید این اصول اصول دین است که در ضمنی که می تواند مایه ی هدایت باشد ، بسیار گمراه کننده هم هست . چه بسا بسیارانی که به همین واسطه گمراه شدند و شاید برای همین است که مسلمانان در هر نماز دو بار از خدا می خواهند که آن ها را از گمراهان قرار ندهد ( ولاالضالین).
دوستان عرفان و شناخت مختص دین اسلام نیست بل در همه ی ادیان وجود دارد، حتی مختص ادیان نیست و در بین خداناباوران هم عرفان وجود دارد .
دوستانی که شمس برایشان معماست بدانند که مولانا هر آینه شمس است و مرید و مراد و عاشق و معشق یکی می شوند ، معشوق همینجاست بیایید بیایید.
دوستانی که بر سر مسائل ادبی هم بحث میکنند ، به نسخ اصلی رجوع کنید و زیاد هم به جناب مولانا خرده نگیرید که ایشان خود ادعای شاعری نداشته اند، هر چند که در شعر و ادب پارسی نیز سر آمد هستند.تا جایی که می دانم موارد زیادی هست که اوزان رعایت نشده است و حتی با کمی دستکاری می توانید جوری بیت حضرتش را اصلاح کنید که بهتر بنشیند.
اما اجازه ی این کار را نداریم چون صاحب اثر نیستید و باید این کوزه ی زیبا را برای آیندگان نیز حفظ کنیم، در ثانی گفتند که قورمه را با غین کنند یا با قاف ، گفت نمیدانم و فقط این دانم که با گوشت و حبوبات و نمک و ادویه کنند.
جان کلام را دریابیم که چه کشتی شکستگان باشیم و چه کشتی نشستگان باز باید باد شرطه برخیزد.
یا حق

 

پوریا در ‫۱ سال قبل، پنج شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۰ نوشته:

با سلام
من یه دانش آموز کنکوری هستم و درک ادبی و تفسیر و... من در حد و اندازه های شما بزرگواران نیست
در یکی از کتاب های کنکور بیت اول این شعر با مفهوم ( ازلی بودن عشق و آفرینش عاشقانه) ارائه شده
میشه لطفا اگه صحیح هست توضیح بدین
با تشکر

 

احسان در ‫۱۱ ماه قبل، دو شنبه ۹ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۹ نوشته:

با سلام و احترام
هر کسی از ظن خود شد یا من از درون من نجست اسرار من
بنظرم جناب شمس الحق
هم دیدگاهش را گفته و قابل احترامه
ولی به اتکا دین و معنویت و اخلاق خداگونه انسانهای بزرگ عدالت طلب ظلم ستیز و اخلاق مدار و حق طلب شکل گرفته همین اتفاق بزرگی است
بعد معنوی ما سرچشمه انسانیت در وجود انسانهاست. همین کافی است
و چه از این بالاتر
آثار خداطلبی و حقیقت طلبی بر همگان عیان هست
حالا اگر فردی یا افرادی قبول ندارند
دلیل بر نبود آفتاب نیست
ما که نور می بینیم
دیگران نمی بینند
نبینند
چه ایرادی دارد
ما که عاشق خدا و انسانیت و اخلاقیم
خود من به اتکا به خداوند هم آرامش و هم موفقیت داشتم
حالا دیگران می گویند دروغ است. خب باشد
مهم اینست که خودم قبول دارم و باور دارم
و لو به دیدن یک گل باشد
سهراب سپهری و بزرگان معنوی ایران رو دوست داریم و لذت می بریم از اندیشه شان همین کافی است
حالا فلانی لذت نمی برند نبرد

 

احمد آذرکمان در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۴۸ نوشته:

مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم
دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم

انگار هیچ چیز تازه ای به وجود نمی آید و هر چه هست فقط جابه جاییِ قدیم هاست.

در این بیتِ مولوی انگار صفی از مُردگی و گِریِگی جای خود را به صفی از خندگی و زندگی می دهد تا باز در وقتی معین به خود رنگِ تازه تری بپاشد و برگردد.

فرشته پناهی در یکی از هایکوهای خود می نویسد: « لباس زیر قرمز دیده می شود زیر رختِ عزا»
چه قدر خوب بود اگر آدمی متوجه این جابه جایی ها می شد تا به اندازه ذوق کند به اندازه دِق کند.
#احمد_آذرکمان، حسن آباد فشافویه، هجدهم مهر 99

 

احمد آذرکمان در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۴۳ نوشته:

از میان پاسخ هایی که به پرسش یک دوست دادم:
وقتی مولوی می گوید مرده بُدم زنده شدم ...
آن زنده شدن به این معنی نیست که دیگر نشانه ای از مردگی در عاشق نخواهد ماند بلکه آن مردگی در ذهن او به عقب رانده می شود تا در فرصتی مناسب با شکل و شمایل شاید جدیدتری باز گردد.
آن لباس سیاه به هر حال درخواهد آمد و سیاه پوش به هر حال با لباس زیر قرمزش به میان زندگی خواهد دوید ولی همچنان امکان بازگشت آن لباس سیاه هست حتی وسط رابطه با لباس زیر قرمز.

هر دو شعر دارند از یک مردگی به سمت یک زندگی می روند
ولی ممکن است در یک فرصت مناسب دوباره سرکله ی آن مردگی و آن سیاهی که عقب رفته و یا عقب خواهد رفت پیدا بشود
وجه اشتراک آن بیت مولوی با آن هایکو فقط در جابه جا شدن دو حس است و این که هر دو از یک مردگی دارند به سمت یک زندگی می روند ... در بیت مولانا به ظاهر محرک زندگی یک عشق بیرونی است و در آن هایکو پوشیدن آن لباس سیاه هم انگار اشاره ای است به اجبار بیرون. هر چند به گمانم تا خود آدم نخواهد سیاه نمی پوشد یا احساس زندگی و خندگی نمی کند... و چکیده ی کلام این که به اعتقاد من هم حس خوب در آدمی هست هم حس بد و هیچ کدام به محض ورود دیگری نابود نمی شود بلکه به عقب رانده می شود تا در فرصتی دیگر باز گردد ...
وقتی مولوی می گوید گریه بدم خنده شدم او دلش خنده می خواسته و حالا بهانه اش پیدا شده
وقتی زیر رخت عزا لباس زیر قرمز هست به نظر او دنبال زندگی است و دنبال بهانه است
فروید می گفت سرکوب، نابودی نیست بلکه عقب راندن است.

 

سامان در ‫۵ ماه قبل، سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۰۲ نوشته:

چه کرده استاد افتخاری بزرگوار با این اشعار

 

سلام در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۱ نوشته:

سلام، چرا بازخوانی اشعار که صوتی هستش کار نمیکنه؟
بارگزاری نمیشه؟
طبیعیه یا من فقط این مشکل رو دارم؟
---
پاسخ: با سپاس از تذکر شما، به نظر می‌رسد مخزن کد معروف jQuery که کدهای نمایش فایلهای صوتی گنجور به آن متکی است یا فیلتر شده یا برای ایرانیان از دسترس خارج شده. کد مورد نیاز به سرور گنجور منتقل شد و اکنون کاربران اینترنت داخلی ایران هم نمی‌بایست مشکل داشته باشند.

 

امیر در ‫۱ ماه قبل، یک شنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۲۲ نوشته:

سلام من دانش آموز پایه دوازدهم رشته ریاضی هستم این شعر در کتاب قرابت معنایی ما بود و من رو جذب خودش کرد خیلی خوش حال میشم لطف کنید حضرت مولانا این شعر را در چه حالی و درر چه زمانی سروده و مفهوم کلیش چیست/این ضحبت ها با خداست یا با شمس؟

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.