روفیا در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:
خوب مولانا خیلی خوب کاری کرد که اون همه با لطافت گفت منم خوب کاری کردم که اینجوری عامیانه حرف زدم شما هم خیلی خوب کاری کردید که منتقدانه نظرتونو گفتید منم دربارش فکر میکنم اگه نظرم عوض شد روش صحبت کردنمو عوض می کنم . بی هیچ تعصبی معلم گرامی .
روفیا در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
چه نقشها که ببازد چه حیلهها که بسازد
به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد
در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت
چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد
کل این غزل حافظ چی میخواد بگه ؟
میخواد بگه رها و ازاداندیش باش تا به وصال حقیقت نائل بشی ؟
میخواد بگه :
ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش
پیش امد پیش او دنیا و بیش
یا میخواد بگه دست رو دست بگذار و هیچ کار نکن چون طرف یا روزگار خیلی بدقلقه ؟
میاحیان در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح یاری را که او را یار نیست. قید وبندهایمامرا بگسلیم و قفل روح به مفتاح الله بسپاریم . بنه سر اگر رشته نمی گنجد اندر چشمه سوزن از آن باشد که سر دارد. حافظ راه منیر و روشن آدرس دارد .... بعد همگان فریاد می داریم خانه دوست کجاست؟ سر به سرای سعدی و مولانای ایران بنهیم آنان با همه روشنان و بی پروایان الهی هم سفره و مایده اند . درویشی را گفتند تا بهشت چقدر راه است ؟ گفت یک گام پا بر نفس خود نه به بهشت وارد شدی . منی . منیت را بگذاریم یگانه شی باقی مانده آورنده ماست که الحمدلله همیشه فراموش شده است نزد بیگانگان٬ و یار است در پیش درماندگان.
ساحل در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷:
سرکارخانم روفیا
با درودبرشمابانوی بزرگوارکه به پیروی ازحضرت مولاناخواسته ایدخودتان باشیدوبی هیچ نقاب وترتیب وآدابی سخن ازدل بگوییدکه پیش اهل دل، اصل مغزسخن است نه پوسته وظاهر. پس بایدچون آن بزرگوار "رست ازاین بیت وغزل وقافیه ومفعله رابه دست سیلاب سپرد وبه جای پرداختن به مفتعلن مفتعلن"،مغزسخن راپرورد.
من نیز با استناد به دیدن این بیت درغزل "ساقیابده جامی" دربرخی نسخ می اندیشیدم که توسط شیخ بهایی سروده شده باشدولی امروزباتعمق بیشتر،به نظرم می رسدهمبستگی مفهومی بین این بیت با سایرابیات کمرنگ بوده و همچنین است وزن بیت. ازکلیه دوستان ارجمندگنجوروهمچنین ازجنابعالی باتوجه به گستردگی دانش و تحصیلات در این زمینه خواهشمندم چنانچه اطلاع معتبری در این زمینه داریدلطفاً باذکرمنبع اعلام فرمایید. باسپاس
میاحیان در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
خدمت تمام اندیشمند عزیز عرض دارم . اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ..... و الخ بدین معنی است اگر آن زیبا روی شیرازی (ترک در زبان فارسی زن زیبا و نیکو را می نامند) بدست آرد .... نه از نژاد مغول حرفی به میا ن آمده است و نه تازی . ایشان زن زیبا رخ پارسی را گفته است و دعوای قومی و تهاجمی و استیلایی در میان نیست . هرکسی با ظن خود شد یار من . قدرت را به دیگران بسپاریم و آزاد شویم .
ALIREZA MASIHA در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۸:
در مصرع دوم بیت ششم شعر آمده که :
بهر لباس که بتوانم به قدر وسع بکوشم
و به نظر بنده وزن بهم خورده و صحیح این است که بگوییم :
بهر لباس توانم به قدر وسع بکوشم
میاحیان در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲:
مطلع با اگر شروع شده است واین به معنای اختیار است . اختیار در دام افتادن بدین سان که عبد و گرفتار و بنده حق خدای تبارک و تعالی آزاد است . بندگی خدای معامله نیست تجارت نیست چرا که هم تاجر و هم خریدار الله است ما را به سبب اختیارم دوست می دارد و هم چون خود عزیز می خواهد . هر آن چه هست اوست . رندی و بد نامی عاریه و کرایه و نقش بر جام شراب ازلی است چون در افتد هیچ رنگی باقی نیست باشد که در کدو شراب حق بنوشم به زآن که در جام زرین و پر نقش و نگار سرکه نوشم . حافظ اسرا را دانستم که کشف عظیمی نموده است . دیوانش مغایر با دگر بزرگان می نماید دانستم که اعلا عارفان پس از بسم الله ارحمن الرحیم الم ...آمدن و حافظ با بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین سخن آغاز کرد و رحمت و عفو و پوزش را با مردمان تقدیم الله تبارک و تعالی بدیهی نمود . چرا که هر آن درمانده ای جز الله ندارد و بدین گونه است که همگان فال از حافظ می گیرند و استغاثه از سوره حمد و الله دارند مابقی بماند برای دانایان و عالمان ما خواهانیم و درمانده الله . بجز از الله دادرسی ندارم . اوست شفیع همگان و ما مشفع.
Mehr در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند
هزار بادیه سهلست اگر بپیمایند از سعدی
مثالی است برای ” بوکه“ به معنی باشد که ، یا درآرزوی آنکه و به امید آنکه
چنانکه یکی دو نفر از دوستان اشاره فرمودند
موفق باشید
مهری
روفیا در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:
اگه قاب از کعب گرفته شده و اگه ریاضیدانان ایران پیشرو بودند وقتی قبل از انتقال کلمه کعب به فارسی میخواستند ریشه سوم یک عدد رو بگیرن یا توان سه یک عدد رو یا حجم یه مکعب رو حساب کنن چی صداش میکردن ؟!
روفیا در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
ببخشید حالا ایا ما هر چه باید می فهمیدیم رو فهمیدیم فقط همین یه قلم نوع تمایلات جنسی حافظ مونده ؟!
اگه همه رو هم فهمیده باشیم و این الان تنها مجهول زندگی ماست برای فهمیدنش باید چندین کتاب تاریخ رو که دوتاشم در همه موضوعات متفق القول نیستن بخونیم و دربارش فکر کنیم .
کی میره این همه راه رو ؟!
که چی بشه ؟!
چه سرویسی به بشر میده جواب این سوال ؟؟
اقا جان زندگی کوتاهه و چون وقت کمه صرفه گر باشیم و بریم یه تجارت پرسودتر بکنیم که توش کمتر ببازیم و بیشتر ببریم .
از حافظ و مولانا و بودا و محمد هم هر چی فهمیدیم و به دلمون نشست قبول کنیم و هر چی نفهمیدیم صبر کنیم تا روزی که بفهمیم . نگیم این قدیسه اون تبه کاره اون یکی همجنس گراست ببینیم حرفش چیه :
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ...
روفیا در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷:
من فقط به توصیه ی مولانا گوش کردم که گفت:
هیچ ترتیبی و ادابی مجوی
هر چه می خواهد دل تنگت بگوی
فقط خواستم خودم باشم .
Mehdi در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
بیت دوم باید باشد ؛
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز "کویت "
در بسیاری از منابع دیده ام که نوشته شده "زدستت "
استاد ایرج هم در برنامه گلهای شماره 41 آنرا نیز "زکویت " خوانده اند و الحق هم که چه زیبا خوانده اند
دکتر ترابی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
روفیای گرامی، بو در نیم بیت نور زخورشید جوی، بو که برآید
دو مانا دارد نخست ریشه زمان حال بودن است به معنای بود ، باشد ( در فرم دعایی) دو دیگر همانگونه که خود فرموده اید امید و ارزوست.
روفیا در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
از دوستان گرامی که در باره لغت کار کردن یه سوال راجع به ریشه کلمه بو دارم .
در مصراع نور ز خورشید جو بو که براید
بو یعنی بود که یا امید است که .
قبلا از استادی شنیدم که بو که یا بود که ریشه اش کلمه بو است همانطور که بوی خوش گل نوید میدهد که گلی در همین نزدیکیهاست ؟!
مرادعلی رضایی ورمزیار در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ را:
خدمت جناب مروتی خداقوت عرض می کنم بنده هم از نوشته ی شما استفاده کردم. در مکاتب روانشناسی به نوعی موضوع جبر و اختیار مطرح است مثلا رفتارگراها و روانکاوی ها تا حدودی جبر را وانمود می کنند در حالیکه مکتب شناختگرایان اختیار را(به استثنای بندورا که با طرح مثلث جبر متقابل یعنی: تعیین گر متقابل شخص (p)، محیط (E)، و رفتار (B) بر یکدیگر تا حدودی لاجبر ولا تفویض بل امر بین الامرین را به ذهن متبادر می کند)
دکتر ترابی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:
،مرسده بانو ، مهر مانگار ، مگر می شود از این همه احساس پاک که در پس اهنگ این سخن فاخر است شاد و سرشار نشد؟ و دیگر که
دست این کمترین نیز کوتاه است ، تنها به یاد آرامگاه استاد توس دل خوش میکنم و دیگریادها. باری ،
بختتان سبز ، روزگارتان سپید و چهرتان هماره سرخ باد،
سعید در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۶:
انقدر این حکایت لطیف و ظریف و زیباست که چند سال پیش از برش کردم. بویژه آنجا که گفت: ندانم به گلابش مطیب ...
دکتر ترابی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۵۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۲ - کشف شیوهٔ برافروختن آتش به دست هوشنگ و سابقهٔ جشن سده:
آنچه من از سده و سده سوزان به یاد دارم:
در نخستین ساعات روز دهم بهمن که آغاز چله کوچک بود، جارچی مردم را به سده سوزان میخواند: «سده، سده، ، پنجاه روز به نوروز»
میدانستیم و همه اهل آبادی می دانستند کی و کجا سده سوزان است،
به سده گاه می رفتیم به گرد کردن هیمه بزرگان دم دمای غروب می آمدند با آجیل و شیرینی پس آتش در خرمن خاشاک می افکندند، آتش زبانه می کشید و ما دانش آموزان سرود آتش می خواندیم ( دریغا که فراموش کرده ام) .
آتش که فرو می نشست شب که فرو می ریخت برزگران به خنک کردن و بار کردن خاکستر سر گرم می کردند و خوردن آجیل شیرینی ، خاکستر را به کشتمان میبردند تا زمین را گرم و بارور کند. و ما به خانه بر می گشتیم چشم به راه پدر که شاهنامه بگشاید و داستان هوشنگب بخواند.
....بگفتا فروغی است این ایزدی پرستید باید اگر بخردی.
شب آمدبر افروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
کیوان در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۳۷:
از خاک برآمدیم و بر باد شدیم
روفیا در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷: