مجتبی خراسانی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:
هنوز طنین صدای ان استاد را در گوش حس می کنم
اب حیات من است خاک سر کوی دوست...
روان و دلپذیر
مجتبی خراسانی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:
زیباست فقط همین را می شود عرض کرد .
مجتبی خراسانی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۱۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷ - بهانه:
نمیدانم چرا این غزل بر دل می نشیند .
احسنت
شاعر خوش قریحه
مجتبی خراسانی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۶ - آیهٔ رحمت:
بله از شعرای خوش طبع و ذوقی هستند
مجتبی خراسانی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵ - شاطر عشق:
جناب صبوحی بسیار خوش قریحه هستند
مجتبی خراسانی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴ - سرخوشم:
به گمانم شاعر اثار دیگری هم داشته باشد.لطفا اگر مطلع هستین بیان بفرمایید
روفیا در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
سلام ساحل گرامی
شما داستان افرینش را به باور برخی خیلی خوب توضیح دادید
در آن خلوت که هستی بی نشان بود
به کنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور
...
ولی من اصلا با تقابل عشق و عقل مشکل دارم .
از استاد گرانقدری شنیدم که عشق همان عقل است که رشد وتکامل پیدا کرده . و به درجه ای از شعور رسیده که حدود و مرزها را شکسته .
مثلا وقتی ما می خواهیم به کسی کمک مالی یا فیزیکی کنیم اگر عقلمان در حد نابالغ باشد نهیب میزند که نکن تو از فردای خودت خبر نداری خودت فردا به این پول احتیاج داری یا اگر کمردرد بگیری که به دادت میرسد .
ولی اگر عقلمان بالغ تر باشد میفهمد که اولا در این خدمتگزاری هزار و یک برکت برای خودمان است . هزار و یک چیز تازه یاد میگیریم . مثلا یاد میگیریم چگونه وقت را مدیریت کنیم که به همسایه مان هم برسیم .
و این مهارت یک عمر ثروت ما خواهد بود . خانواده و همسایه و هموطنان شادتری خواهیم داشت . فرزندانمان در جامعه سالم تری رشد خواهند کرد و غیره ...
میخواهم بگویم این غیر از عشق است ؟!
این را فقط یک عقل بالغ می تواند درک کند . عقلی که اطلاعات اولیه نسبتا خوبی داشته و انها را کنار هم چیده و به دانشی رسیده و دانش ها را کنار هم چیده و به عقل رسیده و عقل ها را کنار هم چیده و به عشق رسیده است !
عقل میخواست کز ان شعله چراغ افروزد .
خوب بیفروزد .
چه اشکالی دارد ؟
چراغ افروزی که نهایت ارزوی بشر است !
چرا باید برق غیرت بدرخشد و جهان را بر هم زند ؟!
کبیر در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد دوم » سراب آرزو:
در متن آخر کلمه "سراب" چی معنی میدهد؟
تشکر
ایوب آگاه در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۳:
مصرع اول بیت پنجم این صحیح است:
"پیرگردیدی و شوخی یک سر مو کم نشد"
مصرع اول بیت هشتم این صحیح است:
"سعی آبی ازعرق میریزد اما سود نیست"
مصرع دوم بیت نهم این صحیح است:
"تا در این آیینه پیداییم عالم عالم است"
سعید سلطانی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۵۸ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:
بی نهایت زیبا و تاثیرگدار بود این غزل. درود بر مولانا فخرالدین عراقی ...
ایوب آگاه در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۰۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:
ای غزل به شک زیر صحیح است:
"هرچند گرانی بود اسباب جهان را
چون نی به خمیدن نکشد ناله کشان را
بیتاب جنون در غم اسباب نباشد
دل زاد ره شوق بود ریگ روان را
بیداری من شمع صفت لاف زبانی ست
دارم ز خموشی به کمین خواب گران را
آفاق فسون انجمن شور خموشی ست
حیرت لگن شمع زبان ساز دهان را
ایمن نتوان بود ز همواری ظالم
در راستی افزونی زخم است سنان را
بنیاد کج اندیش شود سخت ز تهدید
از بند قوی مهره مکن پشت کمان را
ممسک نشود قابل ایمان خساست
تا نشمرد انگشت شهادت لب نان را
ما را به غم عشق همان عشق علاج است
مهتاب بود پنبهٔ ناسورکتان را
خط فیض بهار دگر از حسن تو دارد
جوش رگ گل میکند این شعله دخان را
وقت است کنون کز اثر خون شهیدان
شمشیر تو یاقوت کند سنگ فسان را
عشرت هوس رفتن رنگم چه توان کرد
کردند بهار چمن شمع خزان را
باشد که سراز منزل مقصود برآریم
چون جاده درین دشت فکندیم عنان را
بیدل نفست خون مکن از هرزه درایی
تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را"
فرشید نیکپوری در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰:
واژه چِگِل و یا کنایه شمع چِگِل در ادبیات پارسی به زیبا و زیبارویی مانند شده است.
ویکی پدیا
ناشناس در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۳۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶۳:
بیت 4
غلط : خوش
درست: جوش
بیت 11 ، غلط : زود، درست : زرد
بیت 12:
غلط : سخن
درست: سخت
غلط: سنگ
درست: نیک
ساحل در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
سرکارخانم روفیا
بادرود،اگرچه دانش من دراین زمینه بسیاراندک می باشد، تنهابرای آزموده شدن خویش بی پروایی کرده ودرپیشگاه فرهیختگان بزرگواری چون شماودیگردوستان ارجمندگنجورودرپاسخ به پرسش شمادست به نوشتن می برم.
حافظ بزرگواراین غزل رادرپیروی از اندیشه عرفاکه آفرینش را حرکتی ناشی ازعشق می دانندودرپای بندی برباوربزرگانی چون ابن عربی مبنی براینکه "اگرعشق نبودعالم ازوجودغیبی به وجودعینی درنمی آمد" سروده ودرآن به نقش عشق درآفرینش وسریان آن در تمام هستی اشاره فرموده است.دراین غزل نخست انوارزیبایی خداوندجلوه گری آغازکرده ودراثر حسن وزیبایی بی کرانش عشق پدیداروباپیدایش عشق کل هستی به وجودعینی درآمده وشعله عشق درآن جاری وساری شد. غیرت ناشی ازعشق خداوندی در تمام پهنه هستی محرمی جزآدم راشایسته ندیدوآتش عشق رادرجان وی شعله ورساخت. بیت سوم که موردپرسش می باشدبه دورقیب دیرینه ازنگاه عرفایعنی عقل وعشق وتقابل آندوپرداخته است. عارفان را باورآنست که عقل توانایی دریافت رموزعشق رانداردامااین عشق است که توان گشایش پیچیدگی های عقل راداشته ودرواقع تضادمیان عشق وعقل،تقابل نگرش اشراقی افلاطونی ومشایی ارسطویی است.دراین بیت عقل به توان وقدرت عشق وناتوانی خویش درشناخت واقف بوده ومی خواهد ازشعله فروزان وروشنگر عشق چراغی برافروخته وباتکیه برنورآن درمسیرشناخت راه خودرابیابد.ناتوانی عقل ازآنجاست که دایره ادراک عقل محدودبوده وتنها به ماهیت اشیاء پی می بردوچون خداوندبری ازماهیت است پس عقل را توان وابزاردرک خداوندنبوده وتنهاعاشقانند که باشهودعشق توان سلوک و راه یابی به درگاه آن یگانه رادارند. بنابراین عقل چاره ای جزتوسل به نورعشق نمی یابداماچون به واسطه بی بهره بودن ازعشق نامحرم شمرده می شودبرق غیرت خداوندی درخشیده و جهان را درمدارعشق قرارمی دهد.باسپاس ازهمه بزرگوارانی که راهنمای من خواهندشدوکوتاهی های مرادراین نوشته برخواهندشمرد.
روفیا در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:
من واقعا نمی فهمم فرق میان
هم او ترا رهبر اید
و
هم اویت رهبر اید چیست !
درباره بیت :
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا چو نیک بینی هم اوت رهبر اید
زلف در ادبیات عرفانی نماد کثرت و استعاره از عالم کثرت است که همان نشانه های خدا در جهان است .
زلفش رسنی فکنده در چاه
تا هر که فتد بر ارد از چاه
رخ عالم وحدت است و همان لحظه دیداری که عرفا از ان میگویند یعنی لحظه ای که حقیقت را بی حجاب میبینند .
ای لقای تو جواب هر سوال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
پس مسیر کاملا مشخص است . زلف را گرفته و از ان بالا میرویم و به رخ میرسیم .
از عالم کثرت به عالم وحدت میرویم .
از خلق خدا به خدا میرسیم .
نمیشود که یکباره به رخ برسیم . یعنی در نماز شب خدا را ببینیم . باید از زلف به رخ برسیم . یعنی خلق خدا طبیعت حیوانات جمادات را دوست بداریم و خدمتگزار شان باشیم تا به دیدار او نائل شویم .
حافظ در این بیت شکوه می کند که در زلف پریشان تو گم شده ام . یعنی در عالم پرهیاهو و امد وشد گیج و سر در گم شدم .
خدا میگوید تو اگر خوب نگاه کنی همین زلف پیچ در پیچ تو را به رخ یا وصال رهبری می کند .
فرّخ در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۱:
مصراع دوم بیت 5 اینگونه صحیحست:
عرقی چند به احرام وضو میآرم
محسن در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:
من فکر میکنم با زبان زلیخا نوشته
الف لیل در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
با بیژن موافقم. شاید لازم است جور حاصی خوانده شود. مثلا گر پس از این دمی چنان یابم و قدر دانمش
ferferi در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:
پیرامون بیت
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
صحبت شد. برداشت بنده این است که شاعر از منظر عرفانی استعاره سازی نموده. گلاب همان سالک است و گل همان مجذوب. سالک باید راه طی کند و سرد و گرم بچشد تا به محبوب برسد که همان فرایند را گلاب برای خوشبو شدن طی میکند. (موسی) و گل به شکفتی به همان جا میرسید کما مجذوب که به جذبتی به مقام میرسد. (عیسی)
در تعبیر اجتماعی نیز برخی بنا به داشتهی ذاتی پختهاند بیآنکه تربیتی پذیرفته باشند متانت در ضمیرشان است (گل) و برخی باید سرد و گرم بچشند تا متین شوند. (گلاب)
مجتبی خراسانی در ۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵: