احمد در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:
در هرزمان مجذوبان وعشاق پوشیده ای وجود دارند که بعضی از اولیاء آنان را میشناسند چه بسا فخرالدین عبدالصمد یکی از آنان بوده باشد . این عشاق به خداوند بسیار نزدیک اند که بقیه از آنان طلب کار گشایی مسایل روحی را میکنند.
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
***************************
شرح غزل 170
***************************
بنام حضرت دوست
وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
1- زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
........................................
در حافظ نامه خرمشاهی با بحث اینکه در این بیت بجای کلمه زاهد حافظ درست است بعد با عدله و استنتاج زاهد را درست بر میشمارد ( رج ص 647 غزل 98)
در شرح عرفانی غزلیات حافظ ( ختمی لاهوری ) ( در ص 1250 جلد 2 غزل 183 )
شان نزول این غزل داستان ملاقات شمس تبریزی و حضرت مولانا در بازار شکر ریزان میداند و با تعریف این داستان که بنده خیلی به اختصار عرض میکنم .ماجرای گفت گو بین شمس و مولانا و سئوالات و جواب مشهور( در باره مقایسه حضرت محمد و بایزید بسطامی) و در نهایت دعوت مولانا از شمس بخانه اش برای خلوت نشینی و مباحثه در خلوت و قبول کردن شمس با سه شرط (1- زنی زیبا روی هر شب 2- پسر شاهدی زیبا 3- شراب ناب)(برمنوال آزمایش بمی سجاده رنگین کن )
دعوت را قبول میکند و مولانا هم میپذیرد.که در شب اول زن خود و پسرش و کوزه شرابی از محله جهودان به خدمت شمس میبرد و شمس نعره ای میزند و میگوید که اینها برحسب امتحان گفتم و الی آخر...و بنا بر این ماجرا ،غزل را شرح میکند
زاهد خلوت نشین = چله نشین همان مولاناست و بمیخانه شدنش تهیه صبویی از شراب برای شمس
از سر پیمان گذشت یعنی غرور و ابهت روحانی و زاهد بودنش را زیر پا گذاشت بر سر پیمانه شد هم رجعت از بابت تهیه شراب به محله یهودان و معنی دیگرش اینکه میدانست پیمانه شمس تبریزی حاوی شرابی روحانیست و مولانا به لحاظ معنوی از آن مستطیع خواهد شد. بر سرآن شد در ازای و بهای ترکِ من ذهنی زاهدانه اش و شخصیت کاذ ب ملبس به روحانی که مولانا را بود.
پیمان و پیمانه هم جناس زائد هستند.
از سر پیمان رفتن = فراموش کردن عهد و شکستن پیمان .
در جای دیگر گوید: در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند/ تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
باسرپیمانه شد=یعنی بر سر پیمانه رفت .به سراغ جام شراب ومیخواری رفت
شرح ساده: دیشب حافظ خلوت نشین به میخانه آمد، پیمانی را که برای ترک باده گساری بسته بود شکست و به سر وقت پیمانه و شراب رفت .
******************************************
2- صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
.................................
صوفی مجلس در نسخه لاهوری (صوفی مجنون ) آمده است
در نسخه ختمی لاهوری نگاشته : آن زاهد خلوت نشین و بی خبر از عقل معاد که دیروز پریروز بر مقتضای عقل معاش جام و قدح رندان را می شکست( اصطلاحا آنها را عیب میکرد) و از آن احتراز مینمود دوش به یک جرعه می از دست مغبچه میفروش به مستی عارفانه رسید و صاحب عقل معاد که (عقل فرهیخته که عقل معاش را در تقابل است) شد و حقیقت رندی را واقف شد.
شرح ساده: صوفی عقل از دست داده که دیروز آلات باده گساری را می شکست ، با نوشیدن یک جرعه می ،باز بر سر عقل آمد
*****************************************
3- شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
....................................
شاهد عهد شباب=ایهام دارد و دو معنی افاده میکند:
الف)معشوق ایام جوانی .
ب) ایام جوانی و خود جوانی که در حکم شاهدی خوب و خواستنی است درجای دیگر گوید:
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب / رجعتی میخواستم دیگر طلاق افتاده بود
که باز این بیت هم ایهام دارد بر دو معنی مذکور در الف ) و ب) بالا
(پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتاد که باز محتمل بر دو یا سه معنی است)
ختمی لاهوری:در تفسیر این بیت رابطه شمس و مولانا را پیش میکشد.اینکه در عنفوان جوانی مولانا که عشق ازلی نهفته در وجودش در تمنا و طلب مرشد عشق بود شبی در خواب میبیند که جوانی در کمال و غایت وجاهت و نورانیت رو نمود وبا دلجویی گفت که علاج درد تو منم اما این موقوف به گذشت زمان خواهد بود.که آن اتفاق ملاقات شمس با مولانا در چهل سالگی ( پیرانه سر) اتفاق افتاد که در مناقب العارفین نگاشته که مولانا میفرمود تا به مصاحبت و ملاقات شمس رسیدم هما نا آتش عشق او در درونم
شعله ای عظیم کشید و مرا دیوانه او ساخت.!!!
معنی ساده: چهره زیبایی محبوب دوران جوانی ، در خواب به خیالش آمده بود و بار دیگر ، سر پیری عاشق و شیدا و بی قراری شد.
*****************************************
4- مغبچهای میگذشت راهزن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
.......................................
مغبچه = در لغت بمعنی بچه مغ است و اصطلاحا پسر بچه ای که در میکده ها خدمت میکند
حافظ در جای دیگر گوید:
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش / هوای مغبچگانم درین و آن انداخت
در اصطلاح عرفا مغبچه = مرشد کامل و پیر مکمل را گویند که در ولادت معنوی نسبت کامله او به کاملی دیگر میرسد و آن کامل را باز به کاملی دیگر.بطنا عن بطن که طریق ائلیا الله است.
لاهوری این بیت را در باره جستجوی شمس مولانا را عنوان میکند که مولانا بعد از دیدن شمس از همه برید و باوی به خلوت آمد
معنی ساده : پس از آشنایی با مغبچه یی که دل ودین را می ربود و در آنجا به رفتار آمده بود ، از همگان پیوند آشنایی را بردید.
*****************************************
5 - آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
......................................
خنده شمع =چهره خندان شمع (لرزه های شعله شمع)،علامه قزوینی مینویسد: (( مکر حافظ و لابد شعرای دیگر او ( = شمع ) را به خنده وصف کرده اند،ولی درست نفهمیدم که مرادشان از خنده شمع چه بو ده است و چه اوضاع و حال و وصفی را از شمع به خنده تشبیه کرده اند. البته که گریه کردن شمع پر واضح است که قطرات مذاب و در حال ریزش شمع است ولی خنده اش چیست؟
در جای دیگر: چهره خندان شمع آفت پروانه شد.
از دیدگاه این حقیر با دریافت معنی از بیت زیر میشود به خنده و در عین حال گریه شمع واقف شد.
که میگوید: بر خود چو شمع خنده زنان گریه میکنم / تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من
در می یابیم که به حالت سوختن شمع و نور افشانی او و لرزش شعله اش (تشبیه به خنده، شده ) در عین خنده گریه هم میکند خنده اش پر تلالو و روشن و در تظاهر و جلو چشم همگان است و روشنایی بخش ولی گریه اش پنهانی و دور از نظر که همان مذاب شدن وقطرات جاری در بدنه شمع است چه بسا که کسانی آنرا نه به عنوان گریه شمع بگیرند بلکه قطرات شبنم عرق چهره شمع از ذوق و شوق و خنده اش بدانند (خی) و گریه کردنش هم دور از نظر بماند.
عطار گوید: امشب به صفت شمع دلفروزم من / میخندم و میگرم و میسوزم من
در معنی عرفانی بیت لاهوری گوید: گل = مغبچه مذکور است و بلبل =زاهد خلوت نشین .همچنین در مصرع دوم نیز شمع =مغبچه و پروانه = زاهد خلوت نشین ) ومعنی بیت را به آندو اختصاص میدهد. الله اعلم بصواب
و این معنی از بیت استنباط میشود:چهره سرخ و آتشین گل بلبل را از پای در آورد و بدام محنت های عشق انداخت و خانه خرابش کرد. و چهره پر خنده شمع نیز پروانه را دچار عشق و آفت کرد یعنی عشق به مدد زیبایی است که عاشق را گرفتار میسازد و از پای در میآورد
معنی ساده: سرخی آتشگونه چهره گل ، خرمن هستی بلبل را به آتش کشید و چهره خندان شمع بلای جان پروانه شد.
آتش آن نیست از شعله او خندد شمع / آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
*****************************************
6 - گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
گوهر یکدانه =گوهر نا یاب یا کمیاب دُردانه
گوهر شدن قطره = از دید گاه قدما قطره باران در دهان صدف می افتاد و پس از پرورش یافتن تبدیل به دُرّ میشود
در شرح عار فانه بیت لاهوری گوید: ما در این جا همان زاهد خلوت نشین است که با اطاعت و پیروی از مغبچه نقصانی نکرد و گریه شام و سحر زاهد خلوت نشین با انداد مغبچه شکر که بی ثمر نیافتاد و ضایع نگشت و هر قطره از اشک او درسایه و برکات عشق بدیل به دُردانه شد.
معنی ساده : سپاس خدای را که گریه های شبانگاهی و سحری بی اثر نماند و دانه های اشک ما به مروارید گرانبها و بی مانند تبدیل شد.
*****************************************
7 - نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
نر گس ساقی = چشم ساقی / آیت افسونگری = ساحری باعشوه و غمزه حالات چشم
اوراد = جمع ورد و ادعیه و دعا هست
حلقه اوراد= در جمع خانقاه صوفیانه گرد هم نشستن ومداومت در ذکر و دعا خواندن بطور دسته جمعی
که در معنی این بیت مد نظر است (حلقه ٔ ذکر ؛ حوزه و مجمع صوفیان که در آنجا همه گرد با یکدیگر ذکری را مداومت کنند)
در قدیم و حالاهم بعضا بعضی ها برا ی از اثر انداختن جادو و جنبل و محافظت از چشم زخم و بلایا ی غیر منتظره در یک کاغذ مطول دعا و ادعیه و آیات قرآن نوشته و بصورت حلقه در میاوردند بطوریکه با سه بار گذشتن از داخل آن حلقه اوراد مکتوب خود را در حصار و سپر آن و در حفظ و استتار و بدور از بلایا می ساختند (بزعم خودشان)
مجلس افسانه شدن= حلقه ورد و ذکر ما تبدیل به محل گفت و شنود عاشقانه و عارفانه شد.
در معنی عارفانه ختمی لاهوری گوید: نرگس در اصطلاح =نور ذات و مراد آن نور ذات ساقی است
و ساقی هم همان مرشد کامل است که از روی کنایت همان مغبچه در این غزل است که شمس تبریزی
باشد. یعنی در حوزه مدرسه و مجالس مولانا که مجلس اوراد وذکر و بحث مسایل فقهی و زاهدانه بود
در سایه و تبرک وجود و حضور شمس تبریزی تبدیل به مجلسی رندانه و عاشقانه و عارفانه شد که از آن مدعیان ومعاندان و عوام افسانه ها ساختند و پرداختند.
معنی ساده: چشم ساقی ، آینه سِحر خواند(وبرما دمید) و انجمن ورد دعای ما را به محفل گفت و شنود عاشقانه بدل ساخت
*****************************************
8 - منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
در معنی عارفانه این بیت مذکورست:اینجا مراد از حافظ همان زاهد خلوت نشین(مولانا) است
و پادشاه همان مغبچه (شمس) که اکنون خانه و کاشانه مولانا بارگاه شاهی همچون شمس است
و با این ترتیب دل در جستجو و تمنا به دنبال دلدار(معشوق جانانه) خود رفت و یافت و با وی
همنشین و قرین گشت.
معنی ساده: حالیا منزل حافظ به منزله آستان بزرگی و عظمت الهی است دل او، دلداری را باز یافته و جان او به محبوب پیوسته است.
*************************************
نظری بر شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی
در بیشتر نسخه ها ، در مطلع این غزل به جای ( حافظ ) کلمه( زاهد) و در مقطع آن به جای ( بارگه کبریا) (بزمگه پادشا) یا (بارگه پادشا) ضبط شده است . در واقع می توان گفت اگر کلمه صحیح حافظ با (زاهد) عوض نمی شد هرگز لزومی نداشت که بار گه کبریا هم به بزمگه پادشاه تغییریابد. به عبارت دیگر عدم درک صحیح نظریه عرفانی شاعر سبب شده که بعضی از کاتبین در گذشته در برگشت ضمیر به کار رفته در ابیات این غزل دچار توهم و در نتیجه از مقصود نهایی شاعر دور بمانند توضیح بیشتر اینکه در این غزل حافظ شخص خود را مثال می زند و خویشتن را در ابتدای امر به صورت یک صوفی گوشه گیر متعبد و خلوت نشین که از همه مناهی بریده معرفی می کند که حسن و جمال یک محبوب ایام جوانی او دو باره در دلش وسوسه ایجاد کرده ودر نتیجه حسن وجمال یک مغ بچه ساقی میخانه یی پای عشق او را به میخانه باز کرده واو را یک متعصب خم شکن بیش نبوده بر سر عقل ومعرفت آورده و چشم بینش و دیده جهان بین او را باز کرده به طوریکه دل او دلدار خویش را باز یافته و جان او به محبوب خویش پیوسته و در نتیجه منزلگاه او به منزله آستان با عظمت الهی در آمده و حالیا جایگاه او در بارگاه شاهِ جهان یعنی مقام کبریایی خداوند قرار دارد. معانی ابیات پیش گفته شد این غزل به نحوی است که با قرائت آن می توان به طور وضوح به نظریه عرفانی حافظ دست یافت.
جاوید مدرس (رافض)
21/ 12 / 96
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
****************************
تضمین غزل 169
جاوید مدرس (رافض)
****************************
شد کویری باغ الفت لطف باران را چه شد
پرده پوشیدند بر رخ ، گلعذاران را چه شد
یاد باد آن بانگ نوش وشاد خواران را چه شد
*
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
**************************************************
ساقیا خالیست دستت کوزه پر می کجاست
آن صدای شاد رود و سوز و ساز نی کجاست
آن طریق مهربانی ها که کردی طی کجاست
*
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
*************************************************
تا که با بی مهری ایام رویا روستی
زهر نوشی از لبانی که چُنان کندوستی
بر تنت بینی که مانده استخوان بر پوستی
*
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
************************************************
رو ی ما بیچارگان همواره بر سوی خداست
آنکه نور مهر می پاشید بر دلها کجاست
حالیا گردون پر از تزویر نامرد و ریاست
*
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
************************************************
کس نمی بینیم دیگر میرد از بهر نگار
تفرقه افکند بر جمع محبّان روزگار
در افول آمد چرا آن طلعت خورشید وار
*
شهرِ یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
**************************************************
جای شادی و طرب دل را به یأس آکنده اند
طالبان مهرخود در حسرت یک خنده اند
مهربانان هرچه باشد عشق را چون بنده اند
*
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
*************************************************
آسمان خون گرید ار از ابر بر حالم رواست
بر طلوع عشق دست ،طالبان اندر دعاست
آنکه پر میسازد این دنیا ز عدل ودین کجاست
*
صد هِزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هَزاران را چه شد
************************************************
عدل پرور خود به قلبی داد دین و دل فروخت
مرغ لال آمد دگر در پیش گل منقار دوخت
دل نمی شاید که دیگر چهره از می برفروخت
*
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
***********************************************
تخته شد میخانه ساقی گم تبه باده فروش
چنگ مطرب دیگر افتاد از تب و تاب و خروش
باز گرم از حیله شد بازار پیر خرقه پوش
*
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
جاوید مدرس ( رافض)
19/12/96
اسماعیل آیینی در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۱:
پس از خوانش نخستین خط از این چهار پاره دنیای جدیدی از یک حس زیبا در من جوانه زد که با سه پاره ی پی امدش همسنگ نبود، نه نه که همسنگ نبود در سمت و سویی دیگر بود سمت و سوی زیبا بینانه ی عشق و دلدادگی و یکی شدن و این شروع یک چهار پاره در من شد با پیروی از هستی ای که پاره ی نخست به من داد ان را نوشتم و سالها پیش در کتاب شعر دوم خودم اورده بودم و این چهار پاره نوشته شده خود را برای آقای همایون شجریان هم فرستادم:
عشقت به دلم در آمد و شاد برفت
یک بار دگر شادتر از شاد برفت
غافل من زار که اول(کاول) امد دل برد
واخر عقلم تا که دل از یاد برفت.
این چهار پاره را نوشتم چون ورود عشق به دل، به خانه ی خود، قابلیت و شایستگی صاحب دل را می طلبد که پس از ورود عشق به دل، عشق به دل روح کامل می دمد چون عشق شایستگی دل را برای ورود به آن تایید می کند.
nabavar در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶:
پوزش
مثل اینکه شعر سعدی را ویران کردم :
ای که مشتاق منزلی ، مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تک رود به شتاب
واشتر آهسته میرود شب و روز
nabavar در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶:
آتنا جان
گویا می گوید : هر کس در پی آمال و ارزوی خود در تقلا و تکاپوست.
به تک رفتن = تند و با عجله دویدن
اسب تازی به تک رود به شتاب
شتر آهسته می رود شب و روز
زنده باشی
رضا در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:
سلام.در مورد بیت اول من در جایی (حجاب نفسانی) هم شنیده ام
آتنا در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶:
سلام دوستان
هرکس به مراد خویش یک تک بدوند معنی میکنید لطفا
روفیا در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:
اختیار دارید دوست جان
شما هم در ساده کردن عاری از جانبداری و ستیز اشعار سرزمین مان کوشا و کامروا بوده اید.
برگ بی برگی در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۰:
زنجیرها را بر دریم ما هر یکی آهنگریم
آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم
عارفان و بحضور رسیدگانی همچون مولانا که زنجیرها یتعلقات به دنیا را دریده و قفسهای بندگی نفس را شکسته اند و زین پس زنجیر و قفس منیت ها ، بر آنان کارگر نخواهد بود اکنون این قابلیت را دارند که ترس آهن دلان سست عنصر را ریخته و همچون گاز انبری که آهن را داخل آتش می بره این انسانها را برای زدودن و رهایی از دردها و هم هویت شدگی هاشون به درون آتش ببرند و البته که آتش خود درد آور خواهد بود به این معنا که برای رهایی از این غل و زنجیرها انسان بایستی این دردهای موقت را تحمل کنه و با تلاش و کار بسیار بر روی خود به حضور رسیده و رستگار شود .
آتش در این عالم زنیم وین چرخ را بر هم زنیم
وین عقل پای بر جای را چون خویش سرگردان کنیم
بزرگانی همچون مولانا این چرخ و دور باطل که اسارت جان توسط عقل ست را بر هم میزنند و این عقل من ذهنی که در درون انسانها برای هزاران سال جا خوش کرده را از درون انسانها بیرون و سرگردان میکنند بمانند شخص عارف که خود را متعلق به این جهان مادی نمیدونه و سرگشته و پریشان ،هر لحظه آرزوی وصل به اصل خدایی خویشتن را داره.
گوییم ما بی پا و سر ، گه پای میدان گاه سر
ما کی به فرمان خودیم ، تا این کنیم و آن کنیم
ما همچون گوی چوگانیم بدون سر ( من ذهنی ) و پا ( اراده ای ازخود ) تسلیم محض که که توسط شاه به حرکت در می آییم و بالا و پایین های فراوان داریم . البته که هر کاری میکنیم به اراده و مشیت اوست .
نی نی چو چوگانیم ما ، در دست شه گردان شده
تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم
در اینجا حضرت مولانا از مرحله پیشین گذشته و به حضور یافتگان چون خود را به چوگانی تشبیه میکنه در دست پادشاه که وظیفه راهنمایی صدها هزار انسانهایی که طالب معرفت و نزدیک شدن به اصل خدایی خود میباشند از طرف پروردگار به عهده اون بزرگان گذاشته شده است . خوشا به حال کسانی که خود را چون گوی و تسلیم محض در مقابل پادشاه جهان قرار دهند تا هر کجا که مشیت او باشد ببرد.
HS در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۷ - در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی:
بیت زیر به زیبایی مفهوم غفلت را می رساند و توسط دکتر سروش تفسیر شده است.
عقده را بگشاده گیر ای منتهی
عقدهٔ سختست بر کیسهٔ تهی
در گشاد عقدهها گشتی تو پیر
عقدهٔ چندی دگر بگشاده گیر
؟ در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
برام خیلی جالبه که چطور بعضی ها صوفیه و عرفان رو به تشیع ربط می دن
نستوه در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:
1- در مصرع دوّم بیت نخست، یک هجا کم است و همین کمبود، وزنِ مصرع را مختل کرده است. احتمالاً «غمها» به اشتباه «غم» نوشته شده است.
2- در بیت 2 بهتر است «باستخوان» مثل بیت نخست، به صورت «به استخوان» باشد.
2- در بیت 3 «پای» اشتباهاً «یای» تایپ شده است.
3- در بیت 9 «برخواست» باید «برخاست» تایپ شود.
4- در بیت 14 «از خوش» باید «ای خوش» باشد. «بمهر جان» نیز نادرست است؛ یعنی گذشته از آن که حرف اضافۀ «به» متّصل به کلمۀ «مهر» نوشته شده که زیاد مهم نیست، بین «مهر» و «جان» فاصله افتاده است. همین فاصله سبب کژخوانی و عدم درک معنای درستِ کلمۀ «مهرجان» که به معنی مهرگان (مجازاً پاییز) است، شده است. «آنکسکه » نیز بهتر است به شکل «آن کس که» باشد.
5- در بیت آخر نیز «عقبیش» بهتر است به شکلِ «عقبی اش» باشد.
مجید محمدپور در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶:
فاقه : نیازمندی ، تنگدستی .
جگربند : مجموعه جگر و شُش و دل .
جگربند پیش زاغ نهادن کنایه از تحمل هر رنج و خطری را به جان خریدن .
فاسق : زناکار ، نزدیکی مرد و زن بطور نا مشروع .
غمّاز : سخن چین .
روسپی : زن بدکاره .
گازُر : جامه شوی .
مخافت : ترس ، خوف .
متعنّت : خرده گرفتن ، عیب جستن .
مجید محمدپور در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶:
مشار الیه: مورد مشورت .
معتمد علیه : مورد اعتماد .
اَلا لا یجأرَنَّ . . . : هان تا گرفتار بلا فریاد و زاری نکند چون خداوند مهربان را لطف های نهان است .
حمید رضا۴ در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵:
درود جناب H.Ghanbarian،
من هرگز نگفتم در مکتب مولانا مخالفتی با علم و ثروت و پیشرفت بشر دیده می شود. من فقط مخالفتی با آن جمله که فرمودید راه دیگری میسر نیست داشتم.
فرمودید هم ذات و هم هویت شدن با علم و ثروت و … است که خطر اصلی ست و دلیل مصایب امروز جهان.
فراموش نکنیم فراوانند انسانهایی که از علم و اموال و شهر و فرزندان خود صرف نظر می کنند و در راه وصل به اصل خدایی، انسانهای بیگناه را قربانی می کنند.
نتیجه گیری اینکه برای دسترسی به رستگاری و خوشبختی که فرمودید، نیازی به پیروی از هیچ آیین و اعتقادی نیست.
فقط باید عقل را بدرستی بکار گرفت و هر چیزی را بجای خود گذاشت تا تعادل زندگی بهم نخورد.
با احترام
۸ در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۵۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - بازگردیدن پادشاه اسلام از سفر عراق:
عراق یا عراق با صدای زیر معرب پهلوی ایراک است
به معنای کرانه نهر یا دریا ، ساحل.
مقامی از موسیقی و آن گوشه ایست از نوا که درافشاری و ماهور نیز خوانده میشود
شاعری خسته در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۵۰ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۷۹:
*علی اصغر وفادار استهبانی؛
نگذارید که بی باده بمانم گاهی
نگذارید که از سینه برآرم آهی
تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم
نگذارید که بی باده سرآید نفسم
همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید
آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید
عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید
راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید
بگذارید مرا داخل یک تابوتی
تخته هایش همه از خوب رز یاقوتی
هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید
از می خالص انگور خرابش بکنید
مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید
مست مست از همه جا حال خرابی بدهید
بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید
اندرون دل من یک قلم تاک کنید
به نمازم مگذارید بیاید واعظ*
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالین سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت
*شاهکار بینش پژوه:
روز مرگم همه را مست کنید از می ناب
باده نوشید فراوان همگی مست و خراب
بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید
بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب
شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند
نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند
واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع
مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند
جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند
حیف زیباییشان است لچک باز کنند
همه اموال مرا میکدهای باز کنند
آنقدر مست نمایند که پرواز کنند
باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است
سر ِ خود را و خدا ،جنس ِکلاه از نمد است
پارسی نزد خداوند نمازم خوانید
که خداوندِ جهان، جمله زبانها بلد است
این بهشتی که بگویند مرا مفت گران
که زموسیقی و از می خبری نیست در آن
شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت
هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان.
*شعری که به حافظ نسبت میدهند ولی مطمئن نیستم و از طرفی منبع اصلی و شاعر شعر را نیز نیافتم(آلبوم آیین مستان خلیل عالی نژاد):
من از آنکه گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید
به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
مبادا عزیزان که در مرگ من
بنالد به جز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر ز مستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب
۸ در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۱۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - بازگردیدن پادشاه اسلام از سفر عراق:
جناب 7
، در باره نمونه هاتیی که آورده ایدخود به از همه کس میدانید
در باره عراق اما ،شما را به فرهنگ معتبر معین حوالت می دهم.
موسوی اعظم در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱: