مصطفی در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من
به نظر به جای بحث در باب قالب و ظاهر شعر، پسندیده تر آن باشد که به جان کلام و معنای آن پرداخته شود.
مهرداد پارسا در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵:
این رباعی برای انسان تداعی کنده پایان مجلس شراب و گفتگوی سقراط و دوستانش در رساله «ضیافت» افلاطون است. سقراط و دوستانش پس از یک شب پر گفتگو و شراب، با طلوع افتاب همه در خواب کنار هم آرمیده در خواب اند و سقراط زودتر از بقیه برمی خیزد و مجلس را ترک می کند و دوستان را پشت سر بجا می گذارد.
یک نمای عمیق و تراژیک که این رباعی نیز با همان قدرت حسی تراژیک را در آدم بر می انگیزد. و شاید ملهم از رساله افلاطون!
مهرداد پارسا در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳:
برای زیبایی وزنی بهتر است که مصرع آخر این گونه باشد:
معلوم شدم که هیچ معلوم نشد
خود شاعر هم اگر فرصت اصلاح پیدا می کرد بی شک همین کار را می کرد. البته در بیشتر موارد شعر در اثر گردش در زبان عامه مردم تغییر شکل ممکن است بدهد، و خود شاعر آن را درست بیان کرده باشد.
پدرام در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۲۹ - آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی:
در مصرع اول بیت پنجاه و هفتم نوشته:
نادرست: میبود چو مراغ پر شکسته
درست: میبود چو مرغ پر شکسته
لطفا اصلاح نمائید.
مهرداد پارسا در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲:
به نظرم خیلی از اشعاری که شاعران می سرایند معنای آنچنان پیچیده و باطنی ای که خوانندگان تصور می کنند در دل خود ندارد. صرفا بیانی زیبایی شناسانه از یک لحظه کشف و هیجان و شکفتگی هنری است.
اینجا هم کاملا مشخص است که ساده ترین معنی این رباعی مقصود شاعر بوده؛ یعنی وقتی موقع طلوع خورشید که لاله و بفشه خودشان را اینقدر به زحمت می اندازند و یکی به گریه و تشویش می افتد و دیگری در برابر کسان سر خم میکند، غنچه وجاهت و وقار خودش را حفظ می کند و دامن بر می چیند و آرام عبور میکند! هم معنایی انسانی دارد و هم در این معنی که آن گریه و تعظیم برای غنچه است معنایی رندانه و صرفا زیبایی شناسانه.
می بینید چقدر معنای قشنگ و ساده ای در این شعر نهفته است! و اصلا زیبایی شعر یعنی همین سادگی و خلوص و یک رنگی، نه تفاسیر آنچنانی که حتی خود مفسران هم به درک واقعی آن نائل نشده اند و تنها در قالب واژگان آن را می گویند.
مهرداد پارسا در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۰۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱:
فریدریش نیچه نیز در کتاب «فراسوی نیک و بد» به نوعی با این رباعی خیام هم داستان است؛ آنجا که می گوید:
«آدمی همین که شناخت های خود را با دیگران در میان می گذارد، دیگر آنها را چندان دوست نمی دارد.»
از این بُعد نیز می توان به این رباعی خیام نگاه کرد. آدمی تا وقتی حقیقتی درونی را برای دیگران بازگو نکرده همچنان مایل است که آن را تکمیل کرده و بهبود ببخشد اما وقتی آن را برای دیگران بازگو کرد دیگر میلی ندارد که حرف خودش را نقض کند یا صورتی تازه به آن ببخشد؛ و این یعنی مرگ آن حقیقت.
مهرداد پارسا در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶:
مهسا،
بله! «کِش» مخفف »که اش» است که به خاطر ضرورت وزنی و درست در آمدن وزن شعر معمولا در شعر شاعران کلاسیک مورد استفاده قرار گرفته است. نمونه هایی از این دست زیاد است؛ مانند:
نک که مخفف «اینک» است
کت که مخفف «که ات» است
مهرداد پارسا در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵:
من چندان در ادبیات کلاسیک مطالعه نداشته ام، اما برای جالب است که خیام به فرایند تبخیر و ساخت ابر در شعر خود اشاره کرده و نگاهی کاملا تجربی و واقعگرایانه به این پدیده داشته است. خودم تا کنون در شعر هیچ شاعری این نگاه به فرایند شکلگیری ابر از تبخیر آب را مشاهد نکرده بودم.
مهرداد پارسا در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲:
مهسا،
معنی این رباعی این است که همه افرادی که درباره مسائل بنیادین بشری آمدند و نظریه صادر کردند، مسائل بنیادی بشری مهمی مثل مرگ، زندگی، خدا، حقیقت و... تنها دییدگاه و پسند و نظرگاه خودشان را بنا بر تجربیات خودشان بیان کردند، اما کسی نتوانست به اثبات یقینی آن مدعاهای خود که برای پاسخ به این مسائل مهم ارایه کرده بود اقدام کند و به قول آن رباعی معروف «ره زین شب تاریک نبردند برون/ گفتند فسانه ای و در خواب شدند» اما اصل واقعیت که همان وجود این مسائل است باقی است. امروز هم می بینیم این مسائل اینقدر لاینحل است که مکتبی مثل اگزیستانسیالیسم تمامی آنها را از سر نو مورد بررسی قرار می دهد. یعنی عملا مکاتب پیشین بشری هیچ راه حلی کاربردی ای ارایه نداده اند و امروز بشر با همان شدت و حرارت باز به این مسائل دارد می پردازد.
محمد صادق در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹:
بیت سوم چون که باید نوشته بشه " چونک " معنی دیگه ای می ده
رامین خسروی در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۹:
گمان کنم کوته را کرته نوشته اید
MX۳ در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۲۲ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » ترجیعات » ترجیع چهارم:
سلام
در این مصراع
نه به صورت ولیکن از منی
"منی" باید به "معنی" تغییر پیدا کند
غلامرضا پرهیزکاری در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۱۶ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):
اصل هجو نامه اینه ....آقای یا خانم گمنام 1 بخوان شاید نظرت عوض شد
ایا شاه محمود کشور گشای
زکس گر نترسی بترس از خدای
که پیش از تو شاهان فراوان بدند
همه تاجداران کیهان بدند
فزون از تو بودند یکسر به جاه
به گنج و کلاه و به تخت و سپاه
نکردند جز خوبی و راستی
نگشتند گرد کم وکاستی
همه داد کردند بر زیر دست
نبودند جز پاک یزدان پرست
نجستند از دهر جز نام نیک
وزان نام جستن سرانجام نیک
هر آن شه که در بند دینار بود
به نزدیک اهل خرد خوار بود
گرایدون که شاهی به گیتی تراست
نگویی که این خیره گفتن چراست
ندیدی تو این خاطر تیز من
نیندیشی از تیغ خونریز من
که بد دین و بد کیش خوانی مرا
منم شیر نر ، میش خوانی مرا
مرا غمز کردند کان بد سخن
به مهر نبی و علی شد کهن
هر آن کس که در دلش کین علیست
ازو خوار تر در جهان گونه کیست
منم بنده ی هر دو تا رستخیز
اگر شه کند پیکرم ریزریز
من از مهر این هر دو شه نگذرم
اگر تیغ شه بگذرد بر سرم
نباشد جز از بی پدر دشمنش
که یزدان بسوزد به آتش تنش
منم بنده ی اهل بیت نبی
ستاینده ی خاک پای وصی
مرا سهم دادی که در پای پیل
تنت را بسایم چو دریای نیل
نترسم که دارم ز روشندلی
به دل مهر جان نبی و علی
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوند امر و خداوند نهی
که من شهر علمم علیم درست
درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخن راز اوست
تو گویی دو گوشم بر آواز اوست
چو باشد تورا عقل و تدبیر و رای
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است این رسم و راه منست
به این زاده ام هم به این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
ابا دیگران مر مرا کار نیست
براین در مرا جای گفتار نیست
اگر شاه محمود ازین بگذرد
مر اورا به یک جو نسنجد خرد
چو بر تخت شاهی نشاند خدای
نبی و علی را به دیگر سرای
گر از مهر شان من حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم
جهان تا بود شهریاران بود
پیامم بر تاجداران بود
که فردوسی طوسی پاک جفت
نه این نامه بر نام محمود گفت
به نام نبی و علی گفته ام
گهر های معنی بسی سفته ام
چو فردوسی اندر زمانه نبود
بد آن بد که بختش جوانه نبود
نکردی درین نامه ی من نگاه
به گفتار بد گوی گشتی ز راه
هر آنکس که شعر مرا کرد پست
نگیردش گردون گردنده دست
من این نامه ی شهریاران پیش
به گفتم بدین نغز گفتار خویش
چو عمرم به نزدیک هشتاد شد
امیدم به یکباره بر باد شد
به سی سال اندر سرای سپنج
چنین رنج برم به امید گنج
ز ابیات غرا دو ره سی هزار
مر آن جمله در شیوه ی کار زار
ز شمشیر و تیر و کمان و کمند
زکوپال و از تیغهای بلند
ز بر گستوان و ز خفتان و خود
ز صحرا و دریا و از خشک رود
ز گرگ و ز شیر و ز پیل و پلنگ
ز عفریت و از اژدها و نهنگ
ز نیرنگ غول و ز جادوی دیو
کزیشان به گردون رسیده غریو
ز مردان نامی به روز مصاف
ز گردان جنگی گه رزم و لاف
همان نامداران با جاه و آب
چو تور و چو سلم و چو افراسیاب
چو شاه آفریدون و چون کیقباد
چو ضحاک بد کیش بی دین و داد
چو گرشاسب سام نریمان گرد
جهان پهلوانان با دستبرد
چو هوشنگ و طهمورث دیو بند
منوچهر و جمشید شاه بلند
چو کاوس و کیخسرو تاجور
چو رستم چو رویین تن نامور
چو گودرز و هشتاد پور گزین
سواران میدان و شیران کین
همان نامور شاه لهراسب را
زریر سپهدار و گشتاسب را
چو جاماسب کاندر شمار سپهر
فروزنده تر بد ز ناهید و مهر
چو دارای داراب بهمن همان
سکندر که بد شاه شاهنشان
چو شاه اردشیر و چو شاپور او
چو بهرام و نوشیروان نکو
چو پرویز و هرمز چو پورش قباد
چو خسرو که پرویز نامش نهاد
چنین نامداران و گردنکشان
که دادم یکایک ازیشان نشان
همه مرده از روزگار دراز
شد از گفت من نامشان زنده باز
چو عیسی من این مردگان را تمام
سراسر همه زنده کردم به نام
یکی بندگی کردم ای شهریار
که ماند ز تو در جهان یادگار
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بر این نامه بر عمرها بگذرد
بخواند هر آنکس که دارد خرد
نه زین گونه دادی مرا تو نوید
نه این بودم از شاه گیتی امید
بداندیش کش روز نیکی مباد
سخنهای نیکم به بد کرد یاد
بر پادشه پیکرم زشت کرد
فروزنده ی اخگر چو انگشت کرد
اگر منصفی بودی از راستان
که اندیشه کردی در این داستان
بگفتی که من در نهاد سخن
بدادستم از طبع داد سخن
جهان از سخن کردهام چون بهشت
از این بیش تخم سخن کس نکشت
سخن گستران بیکران بودهاند
سخنها بی اندازه پیمودهاند
ولیک ار چه بودند ایشان بسی
همانا نگفتند از ایشان کسی
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
جهاندار اگر نیستی تنگدست
مرا بر سر گاه بودی نشست
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
به دانش نبد شاه را دستگاه
وگرنه مرا برنشاندی به گاه
چو دیهیم دارش نبد در نژاد
ز دیهیمداران نیاورد یاد
اگر شاه را شاه بودی پدر
بسر بر نهادی مرا تاج زر
و گر مادر شاه بانو بدی
مرا سیم و زر تا به زانو بدی
چو اندر تبارش بزرگی نبود
نیارست نام بزرگان شنود
کف شاه محمود عالی تبار
نه اندر نه آمد سه اندر چهار
چو سی سال بردم به شهنامه رنج
که شاهم ببخشد به پاداش گنج
مرا از جهان بی نیازی دهد
میان یلان سر فرازی دهد
به پاداش گنج مرا در گشاد
به من جز بهای فقاعی نداد
فقاعی نیرزیدم از گنج شاه
از آن من فقاعی خریده به راه
پشیزی به از شهریاری چنین
که نه کیش دارد نه آیین دین
پرستار زاده نیاید به کار
اگر چند دارد پدر شهریار
سر ناسزایان برافراشتن
وز ایشان امید بهی داشتن
سر رشتۀ خویش گم کردناست
به جیب اندرون مار پروردناست
درختی که تلخاست وی را سرشت
گرش بر نشانی به باغ بهشت
وراز جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوۀ تلخ بار آورد
به عنبر فروشان اگر بگذری
شود جامۀ تو همه عنبری
و گر تو شوی نزد انگشت گر
از او جز سیاهی نیابی دگر
ز بد گوهران بد نباشد عجب
نشاید ستردن سیاهی ز شب
به ناپاکزاده مدارید امید
که زنگی به شستن نگردد سپید
ز بد اصل چشم بهی داشتن
بود خاک در دیده انباشتن
چو پروردگارش چنین آفرید
نیابی تو بر بند یزدان کلید
بزرگی سراسر به گفتار نیست
دو صد گفته چون نیم کردار نیست
جهاندار اگر پاک نامی بدی
در این راه دانش گرامی بدی
شنیدی چو ز اینگونه گونه سخن
ز آیین شاهان و رسم کهن
دگرگونه کردی به کامم نگاه
نگشتی چنین روزگارم سیاه
از آن گفتم این بیتهای بلند
که تا شاه گیرد از این کار پند
کزین پس بداند چه باشد سخن
بیندیشد از پند پیر کهن
دگر شاعران را نیازارد او
همان حرمت خود نگهدارد او
که شاعر چو رنجد بگوید هجا
بماند هجا تا قیامت به جا
بنالم به درگاه یزدان پاک
فشاننده بر سر پراکنده خاک
که یارب روانش به آتش بسوز
دل بندۀ مستحق برفروز
بنده در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
باسلام
رساله در علم کلیات وجود خیام:
پیوند به وبگاه بیرونی
متن خطبه توحیدیه ابن سینا و ترجمه خیام:
پیوند به وبگاه بیرونی
متن اصلی و ترجمه رساله الجواب عن ثلاث مسائل؛ ضروره التضاد فی العالم و الجبر و البقا:
پیوند به وبگاه بیرونی
متن اصلی و ترجمه رساله فی الوجود:
پیوند به وبگاه بیرونی
نسخه خطی رساله فی الوجود؛ موجود در کتابخانه،موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی؛ صفحه 97 فایل پی دی اف؛ برای دانلود یا نمایش به قسمت پیوست ها در پایین سایت زیر مراجعه شود:
پیوند به وبگاه بیرونی
متن اصلی رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس ثلث مقالات؛ موجود در کتابخانه،موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی؛ صفحه 17 فایل پی دی اف؛ برای دانلود یا نمایش به قسمت پیوست ها در پایین سایت زیر مراجعه شود:
پیوند به وبگاه بیرونی
ناهید در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۸:
در نسخهٔ تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی، کلمهٔ "مازحه" ضبط شده، زنی مازحه یعنی: یک زن شوخطبع و مزاحکننده
عبدالرحمان در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:
اما در این غربت مریخی که ماهی هوا می مکد ،
باد را می بینم بی در و پیکر ،
مثل اول راه آبی ام ،
و انارهای حیاط که میگویند جای ما اینجا نیست ،
ای ته دورم ، سیاه پُر سپیدم ،
آبی ام کن ، خالی ام کن ،
تا قطره ای شوم برای گل
عبدالرحمان در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:
در سوره انسان ( دهر ) میفرماید که انسان به یاد داشته باشد که قبل از تشکیل شدنش ، چیز بود اما چیز قابل ذکری نبود و این دقیقا همان معنی ذره است ،
در ثانی وجه انسان کامل را خورشید مینامند که نور و گرمایش برای همه عالم و عالمیان است ( اما خود را در معرض نور و گرمای او قرار دادن _ تسلیمش شدن _ به معنی پرستش او نیست و این معنی کاملا واضح است.
بدرود
Mahyar در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰:
به نظر می رسد مولوی درباره «طبیعت» (mother earth) شعر میگوید.
جان منست او هی مزنیدش آن منست او هی مبریدش
آب منست او نان منست او مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش
متصلست او معتدلست شمع دلست او پیش کشیدش
مهدی طباطبایی در ۶ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۷:
در مصرع که از کاخ مهراب ، روشن روان
روشن روان اشاره به کیست؟
به مهراب یا رودابه؟
پدرام در ۶ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۲۹ - آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی: