گنجور

حاشیه‌ها

مریم در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۵:

در نرد وفابردهمین باختنی بود ینی چی

Hosein در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

وزن دیگری که میشه برداشت کرد

مجتبی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱:

یک تفسیر طنز گونه از این شهر در اینجا آمده:
پیوند به وبگاه بیرونی

برکه در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:

خاقانیا سپاه غم آمد دو منزلی
جان را دو اسبه خیز به خدمت به در فرست

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:

خیز و در کاسه زر آبِ طربناک انداز
پیشتر زان که شود کاسه سر خاک، انداز
خیز به معنایِ از جای پریدن یا برخاستنِ همراه با جهش و خیز برداشتن است و حافظ میفرماید ای انسان به یکباره خیزش کن و از جای برجه ، زیرا که فرصت بسیار کم است و تو پادشاه ملک وجودی خود هستی پس آن آبِ طربناک و شادی بخش یا میِ ایزدی را در جامِ زرین و ارزشمندِ وجودِ خود انداز. در اینصورت تو شادی و آرامش را برای خود و دیگران به ارمغان خواهی آورد، اما وقت تنگ است و انسان که برای همین امرِ مهم به این جهان آمده باید در قالب همین جسم به این کار بپردازد زیرا پس از رخت بستن از جهان ماده چنین امکان و قابلیتی از وی گرفته میشود. اختیارِ این شرابِ عشق به دستِ شخصِ انسان است و او با تقاضا و دریافتِ آن می تواند پای در طریقتِ عاشقی گذاشته و پس از طی طریق به مرتبه اعلای خردورزی رسیده و جهان را از دید و نگاه حضرت معشوق بنگرد. در مصرع دوم خوانشِ پیوسته ی خاک انداز اشتباه می نماید و بلکه انداز در مصرع دوم ادامه و مربوط به امرِ مصرع نخست و تاکید بر انداختنِ آبِ طربناک در جامِ زرین و ارزشمندِ وجود است، علاوه بر آن بکار بردنِ الفاظی مانندِ خاک انداز و بیل چه و امثالِ آن از لطافتِ طبعِ حافظ بدور است، پس‌ حافظ با توضیحِ دلیلِ این تعجیل میفرماید پیش از اینکه کاسه ی سرت خاک شود یا از این جهان رخت بربندی باید به این امرِ مهم بپردازی، خاک نمادِ جسم و ذهن است و کاسه ی سر نمادِ محدودیتِ ذهن که بی ارزش است و در مقابلِ کاسه زر آمده است، خاک شدنِ کاسه سر همچنین می تواند کنایه از تسلطِ کاملِ ذهن در سرِ انسان باشد که در نتیجه، بینش و جهان بینیِ خداگونه آغازینِ او تبدیل به دیدِ جسمی و ذهنی می گردد.
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
وادی خاموشان به ظاهر قبرستان است اما منزل واقعی انسان نیست چرا که انسان نیز از جنس خدا بوده و نامیرا میباشد، پس عرفا که خاموش کردن ذهن را شرطِ یکی شدن با حضرت معشوق و وصل او میدانند همه تعلقات دنیوی از هر گونه اش را برآمده از ذهن دانسته و معتقدند تنها با رها کردن واقعی آنها ست که ذهن خاموش شده و انسان به منزلِ اصلی خود بازخواهد گشت .در این حال از گنبد افلاک که همه باشندگان عالم در آن حاضر هستند غریو و بانگ شادی برخاسته و غلغله ای بر پا میگردد. فرشتگان و ملایک و کل کاینات فریاد برمیدارند که ببینید انسانی در حالیکه در فرم و ماده بسر میبرد به زندگی زنده شد و یا به بیانی دیگر در واقع خدا به چنین باشنده ای بر روی زمین زنده شده و در تمامیِ صفاتش در انسان ظاهر شده است و همگان بر این امر مبارک صحه میگذارند که آن گنج پنهان بواسطه باشنده ای از جنس خود در زمین فرم آشکار گردید.
چشمِ آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
در این بیت حافظ میفرماید به منظورِ وفای به الست و گام نهادن در طریقتِ عاشقی برایِ نیل به منظورِ حضور در این جهان نگاه و جهان بینی آلوده خود را تغییر ده و با چشم پاکِ خداوندی به این جهان بنگر که تنها در اینصورت به دیدار رخ جانان یا حضرت معشوق نایل خواهی شد . نگاه پاک خداگونه عاری از هرگونه تعلق و دلبستگی دنیوی بوده و علاوه بر آن کینه ، حسد ، دشمنی ، حرص ، حس برتری و جاه طلبی ، حس انتقام جویی و خشم ، نیاز به تایید و توجه و هر آنچه برآمده از ذهن انسان است جایی در نگاه و دید خداوند به جهان نداشته و بجای آن باید مهربانی و سایر صفات خداوندی جایگزین این نگاه آلوده انسان گردد، پس از این تغییر نگاه است که دل انسان صیقلی و تبدیل به آینه ای پاک میشود و انسان با نظر در چنین آینه ای خداوند را در آن خواهد دید ، یعنی با او به وحدت رسیده و در صفات از یکدیگر تمییز داده نمیشوند .
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
پس از آنکه آیینه دل انسان صیقل خورده و پاک گردید او یا عاشقی چون حافظ به سر سبز زندگی یا خدا سوگند میخورد حال که تبدیل به زرِ ناب شده است هرگز حاضر به بازگشت به خاک نمی باشد و به ذهن و ماده نخواهد رفت، پس از حضرت معشوق میخواهد که ناز از سر باز نهاده و سایه لطف خود را بر سر این خاک مستدام بدارد ، یعنی تنها با لطف اوست که انسان قادر به حفظ این مرتبه از جهان بینی خواهد بود وگر نه هیچ تضمینی برای حفظ این آینه پاک وجود نداشته و به آسانی توسط ذهن امکانِ خاک شدنِ دوباره اش وجود دارد .
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه تریاک انداز
زلف حضرت معشوق همه وجود در جهان فرم را شامل شده و تمامی باشندگان عالم را در بر میگیرد علاوه برآنکه این سر زلف میتواند انسان را به سوی خالق اینهمه زیبایی رهنمون گردد ، در عین حال بسته به بینش و نگاه انسان به این جهان میتواند همچون ماری سمی عمل کرده و انسان را زخمی کند . پس حافظ از خدا میخواهد که اگر بار دیگر هنگام بهره بردن از مواهب این جهان نسبت به آنها تعلق خاطر و دلبستگی پیداکرد که در اینصورت حتماً توسط مار این زلف زخمی خواهد شد ، پس خدا با نظر عنایت و کام دهی دوباره به او (انسان) گذار او را به شفاخانه ای بیندازد که تریاک یا پادزهر را به او ارزانی میکنند . حافظ از این شفاخانه بارها با عنوان میکده یاد کرده است .
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
دنیا مزرعه آخرت است و بر اساس این حدیث انسان هرچه در این جهان بکارد در آخرت برداشت میکند .حافظ میفرماید این ملک یا جهان هیچ ثبات و آرامشی به انسان نخواهد داد و به هر چیز این جهان که دل بستیم سرانجام آفل و همچون باد هوا بود پس کشت در این مزرعه به امید برداشت در ملک دیگر یا آخرت با نیت رسیدن به خوشبختی و ثبات در جهان دیگر نیز بیهوده است
پس خداوندا با آن شراب به رنگ جگر ، آتشی بر هر دو ملک یا جهان بزن . یعنی ترک دنیا و ترک عقبی و بریدن طمع از بهشت و نعمتهای ذکر شده آن، در عوض حافظ (انسان ) درخواست آن می آتشین را برای زنده شدن به حضرتش دارد . یا بنا بر قول مولانا : "از خدا غیر خدا را خواستن / ظن افزونی ست و کلی کاستن "
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
این اشک چشم علاوه بر درد فراق انسان از اصل خدایی خود نشانه و کنایه ای از رها کردن دلبستگی ها و آزاد شدن از دردهای ناشی از آن میباشد، دردهایی مانند رنجش ، خشم ، کینه ، دشمنی و قس علیهذا ، یعنی با نگاه داشتن این دردها در دل و مرکز خود ، انسان پاک نخواهد شد و با حفظ این دردها دیدگان او به جمال آن پاک یگانه روشن نمیشود . در غزلی دیگر میفرماید "دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت"
یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دودِ آهیش در آیینه ادراک انداز
دود یا غبار آه که معمولاً با بازدم نفس بر روی آیینه شکل میگیرد بسیار زودگذر و ناپایدار است و به همین دلیل حافظ برای زاهدِ خود بین یا خویشتنِ کاذبِ انسان دعا میکند تا این مقاومت و لجاجت او برای پذیرش این مطالب معنوی مانند آه بر روی آیینه ناپایدار باشد و انسانِ دارای خویشتنِ توهمی و ذهنی خیلی زود آیینه ادراکش شفاف شده و نگاهش به زندگی و جهان را تغییر داده و در عوضِ خدای ساخته و پرداخته ذهن خدای حقیقی را پرستش کند .
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز
حافظ دقیقاً و به چالاکی چنین کرده است و قبایی بی نظیر از بوی خوش خداوند یا زندگی برای خود ساخته و این قبا را نیز در راهِ او یا زندگی گسترده است تا همگان را از فیض این نکهت الهی بهره مند کند .

امیرحسین محمدی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

حافظ غزل 78 رو از این غزل برداشته

کیومرث محمدی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:

استاد شجریان در آلبوم "آه سحر" به زیبایی این شعر را اجرا کرده اند

Jespy در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۶:

عالمی گُم کردم آخر،. دل شدم

دلباخته‌ی ادبیات فارسی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۱ دربارهٔ ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۳۴:

به جای "طلبه" باید "طبله" قرار گیرد. طبله به‌معنی سینی و طبق چوبی‌ست که بوی‌فروش کالای خویش را روی آن گذاشته عرضه می‌کند.

حمیدرضارستمی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:

موج بی پروای دریای حقیقت!... بسیار زیبا وپرمحتوا.

جواد در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:

راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از این
می خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم
این بیت جا افتاده بود!

nabavar در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

نغمه

nabavar در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

گرامی محمد
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزاردستانیم
هزار دستان لقبی ست که به بلبل داده اند
می گوید: من مانند بلبل هستم که عاشق گلهای تازه رُسته است
هزار دستان به مانای هزار نغمه و آهنگ است، چون می گویند هر نغنه ای که بلبل می خواند با آهنگ قبلی آن متفاوت است

محمد ناظمی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

سلام به عزیزان
معنی این بیت رو متوجه نمیشم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزاردستانیم
ممنون میشم کسی توضیح بده

Göttin در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:

حافظا، عجب قند و شکری می‌ریزی!
انگار که واقعا خودِ اشعار و روح ایشان در اشعار وجود آدمی را لمس می‌کند. :)

فرزانه در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۲:

مفهوم کلمات ستاره دار و شرح مختصر بر غزل 1792
خصر و الیاس: به اعتقاد اکثر مسلمانان این دو تن به سبب نوشیدن آب حیات در قلمرو ظلمات، عمر ابدی یافته اند، خضر در بیابانها و الیاس در دریاها درماندگان و گمشدگان را یاری و راهنمایی می کنند.
سُرمۀ سپاهان: بهترین سنگ سرمه، سنگ سرمۀ اصفهان.
جَنّتهُ الماوست : اشاره به عِندَها جنَّهُ المَاوی ، به نزدیک آن درخت است بهشت که ماوای دوستان است و جان های شهیدان.
تَنگ: به‌معنی بار است
آتش در رخت زدن: نابود کردن
سرخوانی: گویندگی و خوانندگی، احتمالا به معنی سرود و آوازی که بر سر خوان می خوانده اند.
پیشانی: گستاخی، پر رویی
بردابرد طر قوا: کلمه ای که به هنگام عبور شاه یا امیر، نگهبانان وی در پیشاپیش او می رفتند و می گفتند، دور شوید.
موسی عمرانی: اشاره به عبور موسی از رود نیل
«قُلماش» واژه‌ای ترکی است و به معنی بیهوده، یاوه، هرزه و نامعقول است.
وحدانی: اشاره به وحدانیت
****
مولانا میداند آن کیست، سوال از درک بزرگی و عظمت او ایجاد شده کسی که مولانا از عظمتش با تعجب از خود میپرسد این کیست ؟
مولوی به گوهر درون خود رسیده ، او در ذهن و فکر به این شهود نرسیده بلکه با رها کردن نفس به اصل خود رسیده است به یک فضای بی نهایت، یک سرور مدام، یک حضور مستمر
مولوی از وحدتی که رسیده میگوید: من همان اسحاق، داود ،سلیمان، موسی و .... هستم . او دیگر شخص نیست و در وحدت با همه است، گوهر درون او را میخواند آگاهی از خویش آگاه ،ملاقات روح خویش.
بار دیگر در کلام مولانا به تسلیم محض خداوند بر میخوریم او معتقد است انسان در براب خداوند مانند گوی در دست چوگان باز تسلیم باشد.( همانطور که چوگان باز به هر طرف که می خواهد گوی را با ضربه های خود هدایت میکند و گوی بدون هیچ مقاومت به آن سو
می رود انسان هم در برابر اراده الهی و حوادث که بر او می رود تسلیم محض باشد.)

دکتر محمد ادیب نیا در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

چـو حـافــظ گـنــج او در سـیـنــه دارم
اگــــر چــه مـُـدّعــی بـیندد حـقـیــرم
این گنج همان محبت و عشق الهی است که حق تعالی بواسطه آن پیمان و میثاق خود را درازل و در عالم ذر به همه انسانها از جام محبت خود بدانها نوشانده است، لذا هرکسی در نهان ضمیر خویش وجود خداوند متعال را حس می کند و به اوعشق می ورزد و در این مسیر هر چند مدعی عاشقی یعنی شیطان از روی حسادت باطنی به آدمی، او را حقیر دانسته و خلقتش را پست می شمارد. این مصرع آخراشاره به آیه 12 سوره اعراف است که می فرماید: قَالَ مَا مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ ۖ قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ؛ خداوند بدو(شیطان) فرمود: چه چیز تو را مانع از سجده (آدم) شد که چون تو را امر کردم نافرمانی کردی؟ پاسخ داد که من از او بهترم، چرا که مرا از آتش و او را از خاک آفریده‌ای. والحمد لله رب العالمین علی کل حال

سیدشهاب الدین بدیع زادگان در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۷ - جواب طعنه‌زننده در مثنوی از قصور فهم خود:

مصرع ششم به این گونه هم نوشته شده است:
کی گروهی=که ای گروهی...
مصرع هفتم هم این گونه آمده است:
مر مرا افسانه می‌پنداشتید
این بیت پس از بیت چهارم هم آمده است:
خود بدیدید ای خسان طعنه زن
که شما بودید افسانه نه من
بیت: خود بدیدید آن که... این گونه هم نوشته شده است:
تا بدیدید ای که ...

احمد نیکو در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹:

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌است
آلاله ز خون شهریاری بوده‌است
هر شاخ بنفشه کز زمین سر برزد
خالی است که بر روی نگاری بوده‌است

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر

تا روزگار ِ نه چندان دور نیز زیبارویان رخساره را بوسیله برقع یا روی بند پوشیده می داشتند و در معابر و بازار تردد می کردند اما اگر با عاشقِ دلسوخته ای روبرو می شدند برایِ ابرازِ میلِ متقابل آن روبنده را از رخ برگرفته و اصطلاحن روی به او می نمودند، شاعران و عارفان از این استعاره برای معشوقِ ازلی که خود را در حجاب قرار داده است بهره ها برده و مضمون پردازی هایِ زیبایی خلق نموده اند، حافظ نیز در اینجا چنین کرده و خطاب به معشوقی که در عینِ پدیدار بودن در مظاهر، در ذات ناپیدا و در حجاب است از او می خواهد تا دَم و آنی رخساره بنماید و در ازایِ آن از عاشقی چون حافظ بخواهد تا از جانِ خود دل برگرفته و آنرا تقدیم و نثارِ حضرتش کند، اما با نگاهی به ادامه غزل درمی یابیم این جان نه آن جانی ست که چون برافشانده گردد شخص از دنیایِ فانی برود و مُرده شود، بلکه عاشق آن جانی را که برایِ ذهنِ خود و چیزهایِ آفل و جسمانیِ این جهان قائل است از دل برگرفته و تقدیمِ معشوقی می کند که رویِ زیبایِ خود را به او نمایان کرده است. سپس حافظ در مصراع دوم مثالِ شمع و آتشِ عشقی که در وجودِ پروانه است را آورده و می فرماید سوختنِ پروانه نیز بواسطه آتشِ شمع نیست بلکه درواقع آتشِ عشقِ درونیِ اوست که موجبِ سوختنِ جانش گردیده و هر روز عاشق تر از پیش می گردد. (سوختنِ پر و بالِ پروانه بر اثرِ آتشِ شمع ظاهرِ امر است )

 زین آتشی که نهفته در سینه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
یعنی چنین آتش و شعله ای لازمه بی توجه شدن و کم اهمیت دانستن چیزهای ذهنی و مادی ست و عاشق صرفاً و فقط با اظهار عشق موفق به دیدار روی معشوق نخواهد شد، بلکه این آتشِ درون است که کارساز می شود.
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
اما آن آتشِ درونیِ عاشق موجبِ لب خشکی و تشنگی می‌گردد و تنها با لطف ساقیست که آبِ حیات بخشِ زندگی در او جاری خواهد شد، لب تشنه کنایه از طلب و احساس نیاز به یکی شدن وبازگشت انسان به اصل خدایی خود است و تنها وقتی آب حیات بخش در انسان جریان پیدا خواهد کرد که حضرت معشوق لب تشنه و نیاز انسان را برای زنده شدن به او ببیند و در آنصورت است که آبِ زندگانی را از او دریغ نخواهد کرد . در مصراع دوم با جریان یافتن این آب حیات، انسان به خویشتنِ کاذبِ ذهنی و مادی خود خواهد مرد ، یعنی بود یا نبود ثروت های کل جهان نیز برای او اهمیتی نخواهد داشت و همچنین هر چیز ذهنی دیگری که انسان متوهمانه از آنها طلب اعتبار و هویت میکند برای او بی معنا و بی ارزش خواهد بود در مصراع دوم میفرماید پس از آنکه انسان نسبت به خویشتنِ ذهنیِ خود کشته شد و جان اصلی و خدایی او بر جا ماند، پس آنگاه حضرت معشوق بر سر این کشته حاضر خواهد شد و او را از این خاک برخواهد گرفت، یعنی که خداوند این انسان را به خود زنده خواهد نمود و این زنده شدن حیات جاودان است که اولیاء خدا و بزرگان به آن نایل شدند که تمثیلِ چنین انسانی حضرت خضر است.
مولانا نیز درباره رها نشدنِ عاشق پس از کشته شدنش مثالی زده و میفرماید :
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
یعنی همانطور که قصاب جسم بی جان گوسفند را با دم و نفس خود پر خواهد کرد، معشوقِ ازلی نیز چنین کرده و پس از کشته شدنِ این خویشتنِ کاذب و توهمی، عاشق را با دمِ مسیحایی اش به خود زنده می کند.
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش
در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
حافظ خود یا انسان را فقیر میداند ، فقر یا احساس نیاز به حضرت معشوق از ضروریات ابتدایی سالک کوی عشق برای رسیدن به حضرت معشوق میباشد و فقیر یا در اینجا درویش نسبت به زر و سیم یا کلیه چیزهای این جهان بی نیاز و نسبت به حضرتش سر تا پا نیازمندی ست . در مصرع دوم حافظ اشک چشمان و زردیِ همچون زرِ روی سالک کوی عشق که هردو نتیجه احساس درد فراق از معشوق هستند را بسیار ارزشمند دانسته و دارایی درویش یا در اینجا سالک کوی عشق را که همین درد فراق میداند با سیم و زر مقایسه میکند و البته که از سیم و زر مادی بسیار ارزشمند تر است، "سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُرّ یابند "غم فراق را تنها کسانی احساس میکنند که خود را نیازمند به معشوق میدانند و از همین روی است که اشکِ چشمِ عاشق همچون دُرّ و گوهر گرانبهاست.
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
نواختن چنگ همان آهنگهای زندگی و یا کن فکان و قضای الهی ست که توسط زندگی یا حضرت معشوق نواخته میشود و حافظ میفرماید انسان باید با این درد فراق بسازد زیرا که تقدیر و قضای الهی بر این فراق از حضرتش بنا شده است و چاره ای جز ساختن با این غم و تسلیم در برابر آن نیست، حافظ میفرماید ولی ای انسان ، علیرغم وجود درد و غم فراق دل خوش دار زیرا میتوان با خیال حضرتش و با عشق آتشین در سرتاسر وجود (مجمر) روزگار را سپری نمایی تا موعدِ دیدار و روی بنمودن فرا رسد .
در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر
پس ای انسان با این دلخوشی و امید وصال به سما و رقص آی زیرا روزگار وصل سرانجام خواهد آمد و انسان به اصل خود ملحق خواهد شد پس خرقه غم و اندوه را از سر برانداز و اگر چنین نکنی در گوشه زمین (در ذهن ) خواهی رفت و خرقه دلبستگی هایی که ما پیش از این رهایش کردیم را به ناچار بر سر خواهی گرفت . انتخاب با خود توست .
صوف برکش ز سر و باده صافی درکش
سیم در باز و به زر سیمبری در بر گیر
پس اگر قصد بازگشت به اصل خود یا حضرت معشوق داری صوف (خرقه پشمینه تعلقات ذهنی ) که باورها و اعتقادات بر مبنای تصور خدای ذهنی میباشند را از سرِ خود برکش و بیرون کن، سپس باده ی عشق یا خردِ ایزدی را با ولع درکش تا به او زنده شوی، حافظ از صوف بصورت نماد گونه برای باورهای تقلیدیِ غلط بهره می بَرَد زیرا وجه تسمیه صوفیه خرقه ای ست که از جنس پشم است و به همین جهت شخص پیرو این مسلک را صوفی گویند البته که این به معنایِ خطِ بطلان بر باورهای صوفیانه نیست بلکه صوفی در اینجا نمادی ست از انسانی که با تقلید و صرفاً به دلیل رشد در خانواده صوفی یا هر باور مذهبی دیگری بدونِ تحقیق و متعصبانه آنرا در مرکزِ خود قرار داده و دلبسته ی آن می گردد، پس حافظ در مصراع دوم میفرماید این باوری که گمان میبری چیز با ارزشی همچون سیم و زر است را در باز و رها کن تا مسِ وجودت به زر تبدیل گردد و پس از آن است که دیدارِ رویِ سیمین بر یا حضرت معشوق را در ازای زر خالص شدن وجودت بدست خواهی آورد .
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
پس با این خلوص خود به هر دو جهان نه بگو و پشت پا بزن و دشمنش باش زیرا علاوه بر گذشتن از این جهان و ترک دنیا ، باید ترک عقبی داشته باشی و به بهشت نیز دل نبندی که در غیر اینصورت به ذهن رفته و از کار اصلی خود باز میمانی. در مصرع دوم میفرماید اگر انسان یا سالک راه عشق دنیا و آخرت را دشمن خود بداند پس تمام کاینات بخت و یار او شده و برای رسیدن به معشوق به یاری او خواهند شتافت، این یاری شامل همه امور انسان از مادی تا معنوی خواهد بود. لشگر گیری یعنی همه باشندگان و کاینات یکدیگر را برای یاری به چنین انسانی تشویق و بسیج میکنند .
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش
بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
پس چنین انسانی دامن حضرت دوست را رها نکرده و پیوسته این حضور را تمنا میکند. در جوی پیوسته جریانِ آب وجود دارد و حافظ میفرماید با تداوم جریان آب زندگانی ست که انسان به طرب و شادی بی سبب میرسد و از دست حضرتش ساغر و جام شراب شادی بخش را به کف می آورد، پس‌چنین طربی را جستجو کن.
رفته گیر از برم و زآتش و آب دل و چشم
گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
حافظ باز هم بر ضرورت استمرار این حضور تاکید کرده میفرماید بگذار این عیش پایدار بماند و اگر وسوسه شدی بار دیگر به آن روزگارِ تیره و تار باز گردی ، با خود بگو فرض کن به گذشته بازگشتی، از آن دوران تاریک چه بهره ای بردی که الان بخواهی ببری ؟ بجز آنکه در آن دوره تاریک زندگی روی زرد که نشان بیماری ست و لب خشک که نشانه عدم بهره از آب و خرد زندگی ست و کنار تر ، یعنی بسیار دور و بعید از اصل خدایی خود بودیم .
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
پس ای حافظ (ای انسان ) حال که این مجلس حضور با حضرت معشوق شکل گرفته قدردان آن باش و آن را همواره پاکیزه دار و به واعظ یا خود کاذب و جعلی خود بگو که خلوص و پاکی مجلس را بنگرد و دست از موعظه بردارد . خود کاذب انسان پیوسته در انسان سالک ایجاد ترس میکند تا او را از راه عشق بازدارد . حافظ میفرماید به این وسوسه های خود کاذب بی اعتنا باش تا از ادامه راه باز نمانی .

۱
۲۰۳۶
۲۰۳۷
۲۰۳۸
۲۰۳۹
۲۰۴۰
۵۷۳۱