گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳:

چندان که گفتم غم با طبیبان 

درمان نکردند مسکین ، غریبان 

 غم در اینجا غمی نیست جز غمِ عشقِ انسان برای وصل به معشوقِ ازل یا اصلِ خود که بیماریِ عاشق را در پی داشته و لزومِ مراجعه به طبیب را اجتناب‌ناپذیر  میکند،  حافظ می‌فرماید اما جنسِ طبیبی که انسانِ عاشق باید به او مراجعه کند متفاوت از طبیبان معمولی ست چنانچه بیماری نیز گونه ای دیگر از بیماری هاست و هرچقدر هم  که عاشق غم و بیماری خود را برای طبیبان حاذق که بیماری های جسمی را تشخیص داده و درمان میکنند بیان کند نتیجه ای نخواهد گرفت زیرا که بیماری، بیماری عشق است، مولانا  نیز میفرماید؛

علتِ عاشق ز علتها جداست    عشق اسطرلابِ اسرارِ خداست 

پس حال که علت و بیماریِ عشق سوایِ سایر بیماری هاست انسانِ عاشق برای درمان باید طبیبی را جستجو کند که از غریبان نباشد یعنی خود از جنسِ عشق بوده و غمِ فراق از معشوق را با تمام وجود لمس و درک کرده باشد و طبیبانی اینچنین کسانی نیستند جز طبیبانِ الهی و بزرگانی مانند حافظ، مولانا، عطار، فردوسی و سایر بزرگان و تنها آنانند که قادر به درمانِ عاشقِ مسکین و بینوا هستند، فقرِ عاشق از نوعِ مادی نیست و منظور، انسانِ عاشقی ست که به تمامِ معنا خود را نیازمندِ بازگشت به اصلِ خداییِ خود که همان معشوقِ الست است  می بیند، پس  درمان دیگری نیز  برای او وجود ندارد .

آن گُل که هر دم در دستِ بادی ست 

گو  شرم  بادش از عندلیبان 

اما چرا درمانِ انسانِ عاشق به درازا کشیده و با وجود اینهمه نسخه و دارو هایی  که چنان طبیبان بزرگی برای درمانش تجویز کرده اند بهبودی حاصل نشده ، حافظ میفرماید  بدلیل اینکه آن گل، یا انسان عاشق هر دَم و هر لحظه در دستِ بادی از این سوی به آن سو  رفته و بادِ فکرهای برآمده از ذهن لحظه ای به او امان نمی دهد  تا  به گوشِ جان  به نسخهٔ طبیب توجه و  برای درمانِ خود با او  همکاری کنند، پس شرم بر او از عندلیبان یا همان طبیبانِ الهی که پس از درمانِ خود و وصال به معشوق با آن همتِ بلندِ خود در صددِ درمانِ سایرِ عشاق برآمده و عمرِ خود را صرفِ چنین امرِ مهمی یعنی کمک به دیگران برایِ بازگشت به اصلِشان کرده اند آنهم بدونِ هرگونه چشمداشت پاداش و یا حق ویزیت ، حافظ در غزلی دیگر میفرماید  : 

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست 

عندلیبان  را چه پیش آمد ، هزاران را چه شد ؟

اما انسانها و مسکین غریبان می آیند و میروند و اندکی از آنها که غمِ عشق را درک کرده و بیماری خود را احساس می کنند نیز  یا به طبیب  مراجعه  نمی کنند و یا اگر هم مراجعه  کنند با تمام وجود به دستوراتِ وی عمل نمی کنند تا درمان شده و به وصال معشوق  برسند، واقعأ جای شرمساری از عندلیبانی مانند حافظ و سایر بزرگان وجود دارد و ما در مواجهه با آنان بدون شک سر بزیر و شرمنده خواهیم  بود .

یا رب امان ده تا باز بیند 

چشم محبان روی حبیبان 

گُلی که در دست باد است از خود اختیار ی نداشته و عاشقِ بینوا نیز امروز  به این باور گرایش دارد و روزی به مکتب و باوری دیگر ، یک روز برای دریافتِ حقیقت نیچه و دکارت و هگل و هایدگر می خواند و فردا کتابهای فلسفی دیگر و در این فکرها گم شده، عمر و فرصت را از دست میدهد پس حافظ از خداوند میخواهد تا به این گلِ عاشق و محب امان و فرصت بیشتری عنایت کند تا در این عمر کوتاه باز دوباره چشمانش به جمال حبیب روشن شود، آوردن واژه باز در اینجا به این معنی ست که انسان پیش از ورود به این جهان رویِ حبیب و معشوقِ حقیقیِ خود را دیده است،  یعنی  از جنس خداوند است و در این جهانِ ماده نیز در حالیکه در جسمِ خود بسر می برد راهی جز بازگشت به اصلش را نداشته و درمانش نیز  همین است که بار دیگر روی محبوب را ببیند و به او زنده شود .

دُرجِ محبت بر مُهرِ خود نیست 

یا رب مبادا کام رقیبان 

در ادامهٔ  بیتِ  قبل  می‌فرماید آن بارِ اول که انسان رویِ حضرت دوست را دید در پیمان موسوم به الست تایید کرد که او نیز از همان جنس است و این عشق را در صندوقچهٔ دل قرار داده، با مُهر و موم  متعهد شد که هیچ اله و معشوقِ دیگری را درونِ دل یا مرکزِ خود قرار ندهد، اما با حضورِ انسان در این جهانِ مادی پس از گذشتِ مدتی کوتاه ما با نگاهی به مرکز خود می بینیم که مُهرِ این صندوقچه شکسته شده و چیزهای مادی و ذهنیِ بسیار زیادی را در آن قرار داده ایم و از آن محبت و عشقِ اولیه نیز خبری نیست، پس حافظ دست به دعا برداشته و از خداوند میخواهد علاوه بر دادنِ زمانِ بیشتر به انسان برای وفای به عهد بمنظور بازگشت به اصل خدایی خود، در این باره با لطف خود به او کمک کند تا مبادا رقیبان به کام دل خود رسیده و در خرابکاری و اخلال در امر بازگشتِ انسان به خداوند موفق شوند. رقیب همان خویشتنِ تنیده شدهٔ انسان است که در  همه چیزهای برآمده از ذهن انسان تبلور یافته و گاه در قالبِ چیزهای مادی مانند پول و ثروت  و گاه در قالب اعتبار ، شهرت ، مقام ، اعتقادات مذهبی و غیر مذهبی و بیشتر اوقات با مجموعهٔ آنها به درونِ صندوقچه یا مرکز انسان رخنه و جا خوش کرده اند، و انسان با توهم دریافت خوشبختی از آن چیزها، بطور کلی آن میثاق و همچنین معشوق ازلی را فراموش میکند ، موفقیت این رقیب یا  خود کاذب یا نفس انسان در این است که تا پایانِ عمرِ انسان در این جهان، حاکمِ مطلقِ این صندوقچه باقی مانده و انسان با دردهای ناشی از آن چیزهای جسمی و ذهنی از این جهان برود .

ای منعم آخر بر خوان جودت 

تا چند باشیم از بی نصیبان 

حافظ میفرماید اما جود و کرمِ حضرت دوست  بینهایت است و او که منعم است نعمتهای خود را بر انسان تمام کرد و با ظهورِ بزرگانی همچون مولانا، عطار، فردوسی، حافظ و دیگر بزرگان آنچنان خوانِ نعمتی را با صدها هزار بیت و غزل گسترده است که هر بیتِ آن میتواند انسانی را متحول کرده و زمینه ساز تبدیل و زنده شدنش به خداوند یا زندگی باشد، اما انسان که بسیار کاهل و ناسپاس است تا به کی باید از این خوان گسترده بی نصیب و بی بهره  بماند ؟

حافظ نگشتی شیدای گیتی 

گر می شنیدی پندِ ادیبان 

حافظ خود را مثال می زند و پاسخ این سوال اساسی را داده میفرماید اگر انسان پندِ این ادیبان و بزرگان ادب را می شنید و بر سرِ این سفره و خوانِ گسترده که ذکرِ آن رفت نشسته و از آن نصیب و بهره می برد که فریبِ ذهنِ خود را نخورده و  شیدا و عاشق گیتی و جهان ماده نمی شد. یعنی تنها راهِ معالجه و نجات، گوشِ جان سپردن به آموزه هایِ این بزرگان که عندلیبان و طبیبانِ الهی هستند  می باشد و طبابت های دیگر از جمله نُسَخِ فلاسفه و سایرِ نِهله ها که خود مسکین و غریب هستند به هیچ وجه کارساز نبوده، تاثیری در بهبودی حال انسان ندارند .

 

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲:

اقای شاکر سلام

فکر میکنم اگه مصرع سوم بفرمایید  (در ابهام بود  ) روانتر میشه خوانش رباعی البته پیشنهاد بنده است   ( بود  # با ضمه ب وفتحه و)

نفست گرم شاد وخرم باشی

مهدی رضوان در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۸۸:

فوق‌العاده 

امیر amirneyshabori۵۱@gmail.com در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲:

درود دوستان کسی هست که این شعر و درست تفسیر کنه؟

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲:

سلام دوستان

اگر در مورد رباعیات بنده هم نظر بدهید سپاسگزارم.ممنون

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:

سلام بر دوستان عزیز

لطفا در مورد رباعیات بنده هم نظر مبارکتان را بفرمایید برای بنده بسیار ارزشمند است.سپاس

 

نازنین در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:

مصراع دوم بیت اول درست به نظر نمی‌رسد. 

ممد باند در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲:

درک من این هست که میگه، من بدون باده مستی (شادی درون و در لحظه ) نمیتونم زندگی کنم و اینکه ساقی داره از من خواهش میکنه فقط یک جرعه دیگه بخوری تمومه و تو میدونی و تجربه داری  که اگر بخوری باز مست میشی (مثال عاشقی کردن و دل شکسته شدن از یاری که مست میشی) و میگی دیگه نمیتونم ولی بازم میخوری.

 

مهم برداشت من و شما است و دیدگاه وگرنه که همه با می و مستی آشنا هستند.

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲:

سلام بردوستان عزیز

اندر پس پرده چیست؟کس آگه نیست

یک بازی عاشقی ست؟کس آگه نیست

آینده چه می شود؟در ابهام است

این آخر زندگیست؟کس آگه نیست

تشکر 

سیداحمد حسینی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۳ - مکاتبۀ منظوم:

در 10 جشمم به چشمم تغییر کند

 

سیداحمد حسینی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۳ - مکاتبۀ منظوم:

در شماره 4 جای دو مصرع باید تغییر کند

سیداحمد حسینی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۳ - مکاتبۀ منظوم:

در بیت 59 عدی الله به علی الله تغییر پیدا کند

محمد حق پرست در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد:

سلام وعرض ادب در این شعر مولوی اشاره به ایه 86سوره یوسف میکند انجا که بیان می دارد از روح خدا مایوس نشوید دقیقا اشاره به روح خدایی است ولی در ترجمه وتفاسیر از کلمه روح به رحمت ترجمه شده است میخواستم دوستان توضیحی در این خصوص داشته باشند پاینده باشید

امیرالملک در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۹ در پاسخ به امیرحسین دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷:

این تفسیر گویا از همه تفاسیر زیباترست.

ماهان mahan.hp.۹۹@gmail.com در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

از احساساتی که نمی تونم درکشون کنم خوشم نمیاد.مثل عشق(میگن باید عاشق بشی تا بفهمیا ,راست میگن).ولی سعدی انقدر زیبا عشق رو توصیف می کنه که واقعا نمیشه ازش متنفر بود.ولی یک سوال برام پیش اومده.

ایا مفهوم عشق طی سال ها عوض شده؟برای مثال ایا دید مردم به عشق جنسی نشده؟البته این برداشت من از رسانه ها(قاعدتا غربی) و مواردی بود که در همسن و سال هام دیدم.

ولی مثل اینکه در تمام دوران ها یکسری افراد بودن که از پوچ شدن عشق در دورانشون حرف میزدن پس میتونیم نتیجه بگیریم به تاسمون بستگی داره که برامون جفت شیش میاره یا مثلا از صفحه میوفته بیرون و نوبت میرسه به نفر بعد.

سیروس در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۷ در پاسخ به احمد ضرغام دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

دکتر دینانی در این باره مقاله جالبی دارند.

ترکیب «سر سویدا» اصطلاحی است که سعدی شیرین سخن به زیباترین صورت، آن را در شعرش به کار برده و با همین اصطلاح به خلوتگاه خودی خویش اشاره کرده است. خلوتگاه خودی خود، مظهر مقام کنز مخفی است. البته عنوان «کنز مخفی» مقام و جایگاه مخصوصی است که حق تبارک و تعالی از آن خبر داده است و انسان نیز تنها موجودی است که می تواند مظهر و مجلای این مقام بوده باشد. هیچ موجود دیگری را نمی شناسیم که از شایستگی مظهریت و مجلا بودن، برای مقام کنز مخفی برخوردار بوده باشد. هر موجودی چه در ملک و چه در ملکوت، همان هست که هست؛ یعنی ظاهر یا باطن در آن واحد و یگانه است.

اگر ظاهر است، فقط ظاهر است و اگر باطنی است، جز باطنی بودن چیز دیگری در آن یافت نمی شود. اما انسان هم ظاهر دارد و هم از باطن برخوردار است. انسان از باطن خویش به ظاهر می آید و از ظاهر به باطن می رود. وقتی از باطن به ظاهر می آید، احساس بیگانگی با ظاهر خود را ندارد، چنانکه وقتی از ظاهر خود به باطن خویش می رود نیز احساس بیگانگی با ظاهر خود را ندارد، زیرا ظاهر و باطن انسان در دو مرحله یا دو مرتبه از مراتب هستی او شناخته می شوند و مراتب هستی در یک موجود، در عین تفاوت و اختلافی که با یکدیگر دارند، از نوعی اتحاد و یگانگی برخوردارند.

فاصله میان ظاهر و باطن در وجود یک انسان ،ژرف ترین و دورترین شکاف و فاصله ای است که می توان آن را مورد شناسایی قرار داد. فاصله میان ظاهر و باطن انسان بسی دورتر و ژرف تر از فاصله میان مشرق و مغرب دیده می شود. حافظ از جمله کسانی است که به این مساله توجه کامل داشته، عظمت انسان و شگفت انگیز بودن او را نیز در همین می بیند .همانگونه که یادآور شدیم، شیخ اجلّ سعدی نیز پیش از به ظهور رسیدن حافظ، به فاصله و تفاوتی که میان ظاهر و باطن انسان تحقق دارد، توجه کامل داشته و باطن او را «سر سویدا» خوانده است.

سر سویدا یا خال سیاه عبودیت

این ترکیب زیبا از دو واژه «سر» و «سویدا» تشکیل شده، نیکوترین عبارتی است که از باطن انسان حکایت می کند. واژه «سرّ» بر پنهان بودن امری دلالت دارد که نباید برای اشخاص روشن و آشکار باشد. واژه «سویدا» که مصغر مونث از کلمه «أسود» به شمار می آید نیز به معنی یک سیاه بسیار کوچک است که می توان آن را با خال سیاه در یک صورت زیبا قابل انطباق دانست.

در منطبق ساختن کلمه «سویدا» با آنچه خال سیاه خوانده می شود، به این امر نیز اشاره می شود که «سر سویدا ی» انسان همان مقام وحدت و بساطت و یگانگی است که تفرقه و پراکندگی و کثرت در آن نیست و اگر نقطه خال سیاه به حکم بساطت و یگانگی صرف، قابل تقسیم نیست، باطن انسان نیز به هیچ وجه تفرقه و پراکندگی ندارد و مقام جمع الجمع او به شمار می آید و این همان مقام است که مظهر و مجلای کنز مخفی شناخته می شود و خداوند تبارک و تعالی نیز به حسب آنچه در یک جمله نقل شده، فرموده است: «کنت کنزا مخفیا فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی أعرف» یعنی من گنجی پنهان بودم. پس دوست داشتم که شناخته شوم. سپس مخلوقات را آفریدم تا اینکه شناخته شوم.

از این سخن قدسی می توان دریافت که اگر آفرینش صورت نمی پذیرفت، حق تبارک و تعالی به ظهور نمی رسید و در نتیجه، شناختن او امکان پذیر نمی گشت. به این ترتیب حق تعالی از مقام غیب ذات خود، با فعل آفرینش به ظهور رسید و تجلی خود را آشکار ساخت. در این میان تنها موجودی که که مظهر کامل ذات و صفات خداوند شناخته می شود، انسان است که او نیز به حکم مظهریت و مجلا بودنش از باطن خود که کنز مخفی او به شمار می آید به واسطه افعال و آثارش به ظهور می رسد، اما این ظهور و آشکار شدن در سخن، به گونه ای ژرف و گسترده است که با افعال و آثار دیگر تفاوت چشمگیر دارد. شاعر عارف به همین مساله اشاره می کند، آنجا که با زیبایی خیره کننده ای می گوید :

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل     آنچه در سرّ سویدای بنی آدم از اوست

تفسیر «انی اعلم ما لاتعلمون»

چنانکه در این بیت زیبا و ظریف دیده می شود، به نظر شاعر عارف در سر سویدا ی انسان چیزی نهفته است که نه فلک می تواند به آن دسترسی پیدا کند، نه ملک از توانایی درک و دریافت آن برخوردار است. می دانیم که فرشتگان سر سویدا ندارند و راز پنهان را نیز نمی شناسند. به همین جهت بود که پس از آفریده شدن انسان، گفتند: پروردگارا این موجودی که در زمین آفریدی، خونریز و تبهکار است، ولی ما پیوسته به تسبیح و تقدیس تو اشتغال داریم. بی درنگ از سوی خداوند  پاسخ شنیدند که گفت آنچه من می دانم، شما هرگز نخواهید دانست. آنچه در هنگام آفرینش، فرشتگان آن را نمی دانستند، همان چیزی است که هرگز نمی توانند آن را درک و دریافت کنند؛ زیرا فرشگان دارای قوه و استعداد نیستند بلکه آنچه دارند بالفعل است و اگر چیزی را نداشته باشند، هرگز آن را نخواهند داشت در نتیجه فرشته راز ندارد و سرّ پنهان برای او مطرح نیست، بلکه به هر چیزی که عالم است، همیشه عالم است و آنچه را که نمی داند هرگز نخواهد دانست.

این سخن در مورد موجودات ناسوتی نیز صادق است و نمی توان از تکامل آگاهانه درباره آنها سخن به میان آورد، اگر چه در تکامل زیستی برای موجودات جهان طبیعت هرگز نمی توان تردید روا داشت. به این ترتیب، رازداری و رازمندی از ویژگیهای انسان است و او تنها موجودی در جهان شناخته می شود که سرّ پنهان دارد و افزون بر این که راز می گوید، رازهای دیگر را نیز می گشاید و این همه تفسیر این سخن خداوند متعال است که خطاب به فرشتگان درباره انسان فرمود: آنچه من درباره این موجود شگفت انگیز می دانم شما نمی دانید. علت رازمند بودن انسان این است که ملک و ملکوت را یکجا در خود جمع دارد و به همان اندازه که فرشته خو شناخته می شود، حیوان صفت و درنده خو نیز به شمار می آید. کسی که ملک و ملکوت را در خود جمع دارد، از ظاهر و باطن نیز برخوردار است و کسی که هم ظاهر و باطن دارد، می تواند رازگونه سخن بگوید و در تقابل سخن های قابل تفسیر نیز پیش آهنگ باشد. اینجاست که می گوییم: هرمنوتیک در ساحت سخن انسان معنی پیدا می کند.

 

شیدایی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۰۸ در پاسخ به آیدا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

اگر تمایل به یادگیری دارید به من ایمیل بزنید

سید جابر محمودی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۵۱ در پاسخ به سهیل قاسمی دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

برای درک این بیت بهترین راه دقت در ساختار منطقی آن است.

همانطور که در پاره‌ی دوم این مصرع هم دیده می‌شه با یک تضاد روبرو هستیم، دیوانه‌ی عاقل‌جان! پس دو واژه‌ی پاره‌ی اول هم باید متضاد باشند، مهتوک مسیحا‌دل، یکی از معانی مهتوک «مرده» است که متضاد مسیحادل است. یعنی مرده‌ی زنده دل.

و همچنین استفاده‌ی همزمان از دل و جان، مسیحا‌دل، عاقل‌جان.

با این شیوه، کل بیت معنای منطقی و ساخت‌مندی پیدا می‌کند.

بنگر که در این قطعه، چه سحر همی‌راند

مهتوک مسیحادل، دیوانه‌ی عاقل‌جان

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۲۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱:

سلام بردوستان

دانی که چرا آنکه طبایع آراست

ترکیب نموده جمله را با کم و کاست

تا هر دو قدم نهند در راه کمال

این یک به شکست خویش و آن با برخاست

تشکر

عباس پوررضا در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

با عرض سلام و ادب 

با کسب اجازه از اساتیدی که در باره ی 

کنایی بودن این شعر به شاه نعمت الله 

مطلب نوشته و سراسر ادعای طعنه به 

سروده شاه داشتند باید عرض کنم به 

فرض محال درست باشد که درست بنظر 

نمی رسد یک سوال پیش می آید و آن اینکه 

بفرض عارف بودن حضرت حافظ که عده ای

معتقد به آن هستند وقتی در نظر یک عارف 

واقعی بهای زر وسیم و خاک یکسان است

پس چگونه میشود قبول کرد از عارفی 

تکبر و خودبینی و طعنه به انسانی را 

پذیرفت ولو آن شخص مدعی عرفان کند ؟

بنظر هیچ طعنه ای به شاه نعمت الله 

دربین نیست پیام حافظ در این غزل 

جنبه عمومی داردخیلی هم به تفسیر 

نیاز ندارد 

۱
۱۴۹۸
۱۴۹۹
۱۵۰۰
۱۵۰۱
۱۵۰۲
۵۷۲۹