گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ز در درآ و شبستان ما منور کن

هوای مجلس روحانیان معطر کن

اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز

پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن

به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان

بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن

ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور

به بام قصر برآ و چراغ مه برکن

بگو به خازن جنت که خاک این مجلس

به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن

از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم

به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن

چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند

کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن

فضول نفس حکایت بسی کند ساقی

تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن

حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال

بیا و خرگه خورشید را منور کن

طمع به قند وصال تو حد ما نبود

حوالتم به لب لعل همچو شکر کن

لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده

بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن

پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان

ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر ۱۷۸

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهراهورا نوشته:

بیت ۹ (حجاب دیده ی ادراک ..):
یعنی شعاع جمال معشوق حجاب دیده ی ادراک شده است ای ساقی بیا و به نور باده ی معرفت وجود ما را که مجلای محبوب است منور ساز که استعداد و قوتی از برای مشاهده جمال حاصل کنیم.
پس اندیشه کنیم.
“قدسی” درود خدا بر او

👆☹

bi naam نوشته:

مهراهوراى عزیز، فکر کنم معنى بیت رو بد برداشت کردید. ترجمه ى بیت نیازى به وارد کردن ساقى نداره.
خطاب شاعر به “شعاع جمال” است که بیاد و بارگاه خورشید رو نورانى کند. فکر کنم اگر کلمات بیت رو جا به جا کنیم خودش معنى اش رو واضح نشون مى ده:
دیده ى ادراک (در) حجاب شد. (اى) پرتوى جمال بیا و بارگاه خورشید رو نورانى کن

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین غزلی از حافظ (زدرآو سبشتان ما منور کن)
مسمط مخمس

دلا به فرقت آن ماه شبنما سر کن
به یمن میل حضورش هوا زسر در کن
تو کوثری نسبی یاد حال ابتر کن
” زدر درا و شبستان ما منور کن ”
” هوای مجلس روحانیان معطر کن”
………..
زچشم دل رقم لوح جان نباشد دور
دلی که غیب نما نیست به که باشد کور
زروی ماه تو این دیده کی شود منصور
” ستاره ی شب هجران نمی فشاند نور”
” به بام قصر برآ و چراغ مه بر کن”
………
امان زدست فراق الامان ازین هجران
زکفر سلسله ات رفت دین وهم ایمان
به دین عشق درآیم نمی کنم کتمان
” به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل وجان”
“بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن”
……..
زخاک پای تو این دیده و دلست خجل
چو توتیاست بچشم سرو بدیده ی دل
مُقام عالم لاهوت گشته این محفل
“بگو به خازن جنت که خاک این منزل”
“به تحفه بر سوی فردوس وعود ومجمر کن”
……..
تبارک الله ازین جنبش و کرشمه وناز
زپنجه تیز چو شاهین و با پلنگ انباز
زدام او نتوان رست عاشقا دلباز
“اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز”
“پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن”
…….
به خط جام کـُند دل زدیده مشاقی
ز طاق و جفت حقیقت،تو ساقیا طاقی
عطش نشان قلندر بود می باقی
“فضول نفس حکایت بسی کند ساقی”
“تو کار خود مده از دست و می بساغر کن”
……..
دل رمیده زهجران رسد به میل وصال
چگونه دیده به تحریر آورد زخیال
مداد دیده ی ما کی رسد به حد کمال
“حجاب دیده ی ادراک شد شعاع جمال”
“بیا و خرگه خورشید را منور کن”

هوای جنت و فردوس عشق را نبود
مقام عشق بجر دار و جز بلا نبود
بغیرقرب وجوارت مرا سرا نبود
“طمع به قند وصال توحـّد ما نبود”
“حوالتی بلب لعل همچو شکر کن”
…….
چو یار جان طلبد جان بپای پیمان ده
بقصد قربت جانانه تن بقربان ده
بهارو موسم گل دل بپای خوبان ده
“لب پیاله ببوس آنگهی بمستان ده”
” بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن”
……..
سحر پیاله ی می همچو لاله ی نعمان
بنوش چند پیاله به یاد خوش نوشان
گرفته ای چو تو” رافض” زخواجه سِحر بیان
” پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان”
“زکارها که کنی شعر حافظ از بر کن”

جاوید مدرس (رافض) ۸۹/۴/۲۲ تبریز

👆☹

سخن نوشته:

اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن
ایهامی لطیف در عبارت پایانی مصراع دوم هست. قدما در مورد دیوانگان، کنایه ای بکار می برده اند، به این مضمون: ” خشک دماغ”. چه طعنه ی لطیفی به فقیه می زند و می گوید اگر می خواهی عاقل باشی، شراب بنوش.
من و انکار شراب؟ این چه حکایت باشد
غالبا” انقدرم عقل و کفایت باشد
البته این مضمون منافاتی با مفهوم زودفهم بیت، یعنی پیاله ای شراب بنوش تا حالت تر و تازه شود، ندارد.
نکته ی دیگر بیت، تکرار جنگ عشق با فلسفه و دین است. عشق حافظی با دین در اینجا و با فلسفه در جایی دیگر منافات دارد. مثال جدال فلسفه و عشق:
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که درین دایره سرگردانند

👆☹

علی میر جلالی .اصفهان نوشته:

در باره غزل زیبایی که خواندید, استاد حسن کسایی اصفهانی . استاد نی ایران نقل میکنند. نزد استاد تاج اصفهانی بودیم. به ایشان عرض کردم استاد چرا شما بیشتر اشعار سعدی را میخوانید. وکمتر از حافظ میخوانید, ایشان گفتند علت خاصی ندارد, به سعدی علاقه بیشتری دارم, قرار بر این شد تفعلی به حضرت حافظ بزنیم ,که این غزل امد. واز از ان به بعد استاد تاج از حضرت حافظ هم اواز خواندند. دو نکته زیبای ای این غزل ,ابیات:
چو شاهدان چمن زیر دست حسن تواند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن و
بیت اخر میباشد
پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان
زکار ها که کنی شعر حافظ از بر کن

👆☹

مجتبی نوشته:

درگرد بیت دوم من شنیده ام که(نمونه اش آواز مرحوم تاج اصفهانی در جشن هنر شیراز)
اگر فقیه نصیحت کند که می مخورید
پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
که به لحاظ وزنی هم دزست تر به گوش می آید.

👆☹

ناشناس نوشته:

حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال

بیا و خرگه خورشید را منور کن

سلیقه آقای مهراهورا در خطاب قراردادن ساقی بنظرم جالب آمد.

یعنی شعاعی از نور جمال (زیبایی های ظاهری) چنان ما را غافل کرده است که از درک حقیقت زیبایی غافلیم در حالیکه نور زیبایی تو آن چنان است که خرگه خورشید در برابر آن تاریک است و با حضور تو خرگه خورشید منور خواهد شد.

👆☹

بابک نوشته:

Anonymous جان،
شعاع جمال زیباییهاى ظاهرى نیستند.
اگر اشتباه نکنم جمال را یکى از صفات خداوند بیان کرده اند.
این مصراع را چند گونه مى توان خواند:
١- حجابدیده (توقف) ادراک شد شعاع جمال
او که حجاب را دید پرتو جمال را ادراک کرد، یعنى اول حجاب را دید و متوجه شد سپس پرتو جمال را درک کرد. پس براى درک کردن پرتو جمال اول مى باید حجاب را دید و فهمید. ( حجابدیده سرهم مى باشد)
٢- حجابِ دیدهء ادراک شد (توقف) شعاع جمال
پرتو جمال بر دیدهء ادراک حجاب شد، یعنى که پرتو جمال دیده ادراک را از کار انداخت یا به عبارتى از پرتو جمال هوش و حواس و ادراک از کار افتادند و شخص از خود بیخود شد.
٣- حجابِ دیده (توقف) ادراک شد (توقف) شعاع جمال
حجابى که هوش و حواس را پوشانده و مختل کرده بود، پرتو جمال را دریافت و درک کرد. حجابِ دیده اشاره به غفلت و ناآگاهى (از پرتو جمال) است که سپس از نا آگاهى در آمده و آنرا دریافت و درک کرد.

👆☹

بیژن نوشته:

بهتر است که در بیت ۸ بجای فضول نفس ” فضول عقل ” و در بیت ۱۱ بجای دماغ معاشران ” دماغ خرد معنبرکن ” گذاشت . ( این عقل است که فضول است نه نفس )- و همین طور ( دماغ خرد را خوشبو کن )

👆☹

بیژن نوشته:

در بیت ۶ صوفی کش درست است . صوفی وش یعنی چه ؟!( این کرشمه ساقی است که صوفی کش است )

👆☹

سعید ا.ر.ش نوشته:

درود بر شما

هم ترتیب ابیات نادرسته هم بعضی از واژگان

بهترین تصحیح حافظ که تا به حال دیدم استاد ناتل خانلریست
مثلا این مصرع
به یک کرشمه ی صوفی کشم قلندر کن
صحیحه

👆☹

سعید ا.ر.ش نوشته:

درود بر شما

هم ترتیب ابیات نادرسته هم بعضی از واژگان

بهترین تصحیح حافظ که تا به حال دیدم از استاد ناتل خانلریست
مثلا این مصرع
به یک کرشمه ی صوفی کشم قلندر کن
صحیحه

👆☹

مصطفی نوشته:

شخصی به نام «سخن» کامنت گذاشته و می گوید: «نکته ی دیگر بیت، تکرار جنگ عشق با فلسفه و دین است. عشق حافظی با دین در اینجا و با فلسفه در جایی دیگر منافات دارد.»(؟؟؟؟؟!!!!)؛ این نگاه به حضرت حافظ که صدر تا ذیل زندگی اش مبتنی بر شریعت و دین و عمل به قرآن بوده و کمترین مراتب سلوکش ترک محرمات و انجام واجبات بوده، وگرنه هیچگاه از شراب ناب توحید (نه مسکرات لجن آلود دنیوی که جز پست تر از حیوانیت برای آدمی عایدی ندارد) به او عطا نمی شد، نگاهی بس سخیف و فاقد کمترین حد فهم از ساحت قدسی این عارف شاعر عرشی و توحیدی است. باعث تاسف است که برخی می خواهند به زور از ظن سخیف خود یار این بزرگ مرد دست نیافتنی شوند و با خواندن دو کلمه و واژه و اصطلاح عرفانی، قیاس به نفس ظلمانی خود می کنند و زود برای رم کردن از شریعت و فرو رفتن در اظلم العوالم جهالت، توجیهی بس نادرست و نافهم، آن هم از ساحت قدسی چنین عارفان بزرگی دست و پا می کنند!… زهی جهالت مرکب!!

👆☹

بابک چندم نوشته:

@ مصطفى،
دوست عزیز این بیان شما:
“نه مسکرات لجن آلود دنیوی که جز پست تر از حیوانیت برای آدمی عایدی ندارد” ، جاى تامل بسیار دارد…
به خصوص براى کباب خواران، که تحقیقات نشان داده از کلسترل و چربى خون و دیابت و نقرس گرفته تا سرطان روده را “مى عنابى” است که پیشگیر است…
من مانده ام که خدایش چرا شراب را حرام کرد و کباب را رها؟…

👆☹

شمس شیرازی نوشته:

بابک گرامی،

عهد عتیق کتاب اعداد، قربانی و هدایای روزانه شماره ۲۸:

” خداوند این دستورات را به موسا داد تا به قوم بنی اسراییل ابلاغ نماید:
قربانی هایی که قوم اسراییل بر آتش به من تقدیم می کنند خوراک من است و از آنها خوشنودم
،،،،،
باید از بره های نر یکساله و بی عیب باشد و هر روز دوتا از آنهارا به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کنند با آن ها یک کیلو آرد مرغوب که بایک لیتر روغن زیتون مخلوط شده باشد به عنوان قربانی اردی تقدیم شود
همراه آن یک لیتر شراب با هر بره و بایستی در قدس در حضور خداوند ریخته شود

در روز سبت علاوه بر آن دو بره یکساله

همچنین در روز اول هر ماه دو گاو جوان یک قوچ و هفت بره نر یکساله سال و بی عیب ….”

و تو خود هدیث مفصل بخوان از……

👆☹

شمس شیرازی نوشته:

قربانی آردی و حدیث مفصل..

👆☹

بی سواد نوشته:

به قرار داستان کباب و شراب برای بابک روشن شده است.

👆☹

بابک چندم نوشته:

نه والله روشن نشد…
در این روایت که گویا خداى موسى به یک لیتر ( خیلى با حاله که سه هزار و سیصد سال پیشتر سیستم متریک و لیتر هم داشته اند…) شراب براى هر بره قانع بوده، اما اهل فرنگ را گمانم که یک لیتر بر بره کفایت ندهد…
حال خداى بنى اسراییل یا خیلى قانع و پرهیزکار و “مقتصد” بوده، یا از مقیاسات درست و حسابى بى خبر…
بارى،
خدا پدر آن خدایشان را بیامرزد که همین یکى دو لیتر را هم حلال داشت، آنچه که بر بنده روشن نگشت اینکه چرا دو هزاره بعد خدایشان درد (گوشتخوارى) را روا داشت و درمانش را ناروا؟…

👆☹

بی سواد نوشته:

بابک عزیز
چنین می نماید که برای پیشگیری از سردرد روز بعد و مشکلاتی که در هنگام نماز پدید آمده بوده است
نوشیدن آنرا نا مناسب دانسته است ، می گویند به تمامی حرام دانسته نشده است،
و البته خداوند خود آگاه ترین است

در طلب آمرزش با شما هم رایم.

👆☹

ناشناس نوشته:

در بیت دوم (دماغ را ترکن) کلمه (دماغ) باید بصورت (دِماغ) خوانده شود که معنی (مغز) را دهد و خود (دِماغ را تر کن) به معنی (ترک خشک مغزی) است و به قول خودمانی (باحال باش).

👆☹

رضا ساقی نوشته:

زدر درآ و شبستان ما منوّر کن
هوای مجلس روحانیان معطّر کن
شبستان:خوابگاه،دراینجا خوابگاه نیست بلکه محفل عاشقان است که درنبودِ معشوق به تاریکخانه ای مبدّل شده است.
منوّر: نورانی
مجلس روحانیان: محفل عاشقان واهل شعروادب و معنویّت.
معنی بیت: بیا که بی حضورگرم ونورانی تو محفل عاشقانت به تاریکخانه ای مبدّل شده است بیا ومحفل مارانورباران کن بیا تافضای محفل عاشقانت به بوی جانبخش تومعطّر گردد.
بیا به شام غریبان وآب دیده ی من بین
بسان باده ی صافی درآبگینه ی شامی
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله‌ای بدهش گو دِماغ را تر کن
فقیه: عالم دینی
دماغ را تَرکن: خشکه مغزی رابانوشیدن مِی برطرف کن وانعطاف داشته باش، باطراوت باش، ضمن آنکه خشکه مغز به دیوانه می گفتند حافظ به طعنه وطنز می فرماید باده بنوش تاعاقل شوی تودیوانه ای که منع عشق می کنی.
معنی بیت: اگرفقیه تورانصیت کرد وتوراازعشقبازی منع نمود یک کاسه شراب به اوبده وبگو بنوش تا برسرعقل بیایی بنوش تاشاداب وباطروات گردی.
ظاهراً درجایی دیگرکسی به این فقیه موردنظرحافظ مِی تعارف کرده ودماغش ترشده بوده که این فتوای جالب راصادرکرده است:
فقیه مدرسه دی مست بود وفتوی داد
که مِی حرام ولی بِه مال اوقاف است.
به چشم وابروی جانان سپرده‌ام دل وجان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
طاق: ،سقف منحنی وقوس دار ،‌ کنایه از قوس وکمان ابرو.
مَنظر: نظرگاه، کنایه ازچشم جانان.
معنی بیت: به کیفیّتِ چشم وکمان ابروی معشوق دل باخته وجان سپرده ام بیا بیا توهم قوس وکمان دلکش وچشمان افسونگر معشوق مرا تماشاکن
پیش ازاین کین سقف سبزوطاق مینابرکنند
مَنظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
ستاره ی شب هجران نمی‌فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مَه برکن
ستاره ی شب هجران: آسمان شب عاشق نیزهمانند خانه اش درنبودمعشوق تاریک است وستاره هانیزنورافشانی ندارند.
چراغ مَه بَرکن: چراغ روی ماهت رابرافروز خودرا بنما
معنی بیت:درفراق توحتّا ستاره هانیزهیچ نوری نمی فشانند آسمان شبم تاریک است عنایت کن به بام بارگاه خویش برآی وچراغ رخسارماهت راروشن کن
فروغ ماه می دیدم زبام قصراوروشن
که روازشرم آن خورشید بردیوارمی آورد
بگو به خازن جنّت که خاکِ این مجلس
به تُحفه برسوی فردوس وعودمِجمر کن
خازن: خزینه دار، نگاهبان خزینه
جنّت: بهشت
به تحفه:، به عنوان هدیه
فردوس: بهشت
مِجمر:آتشدان، عودسوز
معنی بیت:به نگاهبان بهشت بگوکه ازخاک محفل عاشقان که ازگذرمعشوق معطّرشده به عنوان هدیه به بهشت ببر وبه جای عود درآتش دان بسوزان تابهشت خوشبو گردد.
باهمه عطردامنت آیدم ازصباعجب
کزگذرتوخاک رامُشک خُتن نمی کند
از این مُزوَّجَه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه ی صوفی وَشم قلندر کن
مُزَوَّجَه: نوعی کلاه قدیمی که میان رویه و آستر آن پنبه می‌دوختند؛ مزدوجه. کلاه مخصوص درویشان و صوفیان.
خرقه: لباس صوفیان
نیک به تنگ آمدن: کامل به ستوه آمدن وبیزارشدن
کرشمه: حرکات دل‌انگیز چشم و ابروی دلبران،عشوه
قلندر: رهاشده ازقید وبندها.
صوفی وش: صوفی مانند. بنظرمی رسد دراصل، صوفی کُش بوده واحتمالاً به اشتباه صوفی وش ثبت شده است.چراکه حافظ دراینجا ازخرقه ی صوفیگری به ستوه آمده وقصد دارد به بهانه ای ازاین قید وبندِ لباس وکلاه خلاص گردد.
کرشمه ی صوفی کش: عشوه ای ویرانگر ازجانب دلبر که می تواند صوفی متعصّب رانیزازراه بدرکند طوری که حاضرشود دست ازصوفیگری بردارد.
معنی بیت: من ازاین لباس صوفیگری وکلاه وخرقه بیزارم ای معشوق نازوعشوه ای بکن به من انگیزه ای بده تابتوانم ازشرّ این خرقه وکلاه راحت شوم به من کمک کن صفتِ صوفیگری رااز بین ببرم ومثل یک قلندرازقید وبندها رها شوم. (ازآن عشوه بکارمن ببند که مُفتی وصوفی وزاهد را ازپای درمی آورد)
آن عشوه دادعشق که مُفتی زره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذرگرفت
چو شاهدان چمن زیردستِ حُسن تواند
کرشمه بر سَمن و جلوه بر صنوبر کن
شاهدان: زیبارویان،دراینجاکنایه ازهمه ی درختان وگلهای زیبایی باغ وگلشن که هرکدام باویژگی خاصی دلبری می کنند لیکن به دلبریِ معشوق حافظ نمی رسند وهمگی فرمانبرداراوهستند.
“چمن” کنایه ازدنیا، بانظرداشت این کنایه، زیبارویان نیزهمان دلبران ودلسِتانان هستند که درعشوه وکرشمه دستی برآتش دارند لیکن نمی توانند با معشوق حافظ رقابت کنندهمگی زیردست وفرمانبردارند. حافظ بابکارگیری هنرمندانه ی چمن وکنایه آمیز دارکردن واژه ها، همه ی زیبارویان دنیا ودرختان وگلهای زیبا رابه قلمرو فرمانروایی معشوق خویش کشیده وبه خدمت گرفته است.
کرشمه: ناز و عشوه.
معنی بیت: حال که همه ی زیبارویان زیردست توهستند وتوفرمانروای مطلق عرصه ی زیبایی هستی کرشمه ای به سمن وصنوبرکن تاهمه بدانندکه هیچ زیبارویی نمی تواندباتوبرابری کند.
کرشمه ای کن وبازارساحری بشکن
به غمزه رونق وناموس دلبری بشکن
فضولِ نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
فضولِ نفس: ازنظرگاه حافظ، آدمی دونوع ندای درونی دارد یکی دلسوزانه انسان را به عشق وعیش وعشرت دعوت می کند(سروش) دیگری بیهوده گوی است ومدام ملامت می کندو ازباده نوشی وعشقبازی ایرادمی گیرد(نفس فضول واهریمنی)
درراه عشق وسوسه ی اهرمن بسیست
پیش آی وگوش به پیغام سروش کن
معنی بیت: ای ساقی ،نفس ِ فضول، دایم درحال ملامت کردن وایرادگرفتن است تودر گردش جام تعلّل مکن گوش به بیهوده گویی نفس ِفضول مده ومی به ساغرکن.
چه ملامت بُوَدآن راکه چنین باده خورد؟
این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست
حجابِ دیده ی ادراک شد شعاع جمال
بیا و خرگه خورشید را منور کن
حجاب، پوشش، روبند
ادراک: ،قوه ی درک وفهم،دست یابی به چیزی، رسیدن
شعاع: پرتو ونور،خط روشنی ازمرکزروشنایی تانقطه ی دیگر
جمال: زیبایی،نیکوصورتی وخوشگلی. دراینجازیبایی ِ رخسارمعشوق همانندآفتاب پرتو وشعاعی دارد. شعاعی که مثل حجاب عمل می کند و چشم عاشق رامی بندد. همانطورکه نور خورشید چشم آدمی رامی بندد.
معنی مصرع اوّل: چشم ما ازشعاع آفتابِ زیبایی رخسارتو بسته می شود ونورشدید زیبایی تو (وقتی که مثل خورشید ازما دورهستی) چشمانمان رامی بندد ومانع ازدیدن تومی شود.
خرگه: خرگاه، چادر وخیمه ی بزرگِ دایره ای شکل ، کنایه ازچشم است. چشمی که دایره ای شکل است ومحل نشستن معشوق. شاه نشین چشم عاشق، تکیه گاه وخانه ی معشوق است.
“خورشید” درمصرع دوّم کنایه ازرخسارنورانیِ معشوق است.
منوّرکن: نورانی کن
معنی مصرع دوّم: بیا وباآمدنت وبانشستن درشاه نشین ِچشم ما، چشم ما راکه بسته شده نورانی کن (خرگاه خورشید را که همان چشم ما وبه عبارتی خانه ی خودت هست ) روشن کن.
رواق منظرچشم من آشیانه ی توست
کرم نما وفرودآ که خانه خانه ی توست
طمع به قندِ وصال تو حدّ ما نبُوَد
حوالتم به لبِ لَعل همچو شکر کن
حوالت: ارجاع دادن، واگذارکردن
لب لعل: لبی که سرخرنگ وشیرین ومثل یاقوت ارزشمند است.
معنی بیت: قندوصال توبرای ماخیلی زیاداست ماشایستگی رسیدن به وصال تورانداریم عنایت فرما ما رابه لب سرخرنگ وآبدار وشیرینت ارجاع بده ماقانع هستیم بوسه هم کفایت می کند مارا.
طمع برآن لب شیرین نکردنم اولا
ولی چگونه مگس ازپی شکرنرود.
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
دقیقه: نکته ی باریک ولطیف، کار ظریف، زمان کوتاه.
دماغ: مغز
معنی بیت: (ای معشوق اگر حوالت به لب لعل میسّرنیست ) حداقل لب پیاله راببوس وآن رابه مستان بده تا به لطفِ اینکارظریف،وقت عاشقانت طرب انگیزگردد ودلشان به این خوش باشد که باجامی باده می نوشند که متبرّک به دهان توست.
گفت مگرزلعل من بوسه نداری آرزو؟
مُردم ازاین هوس ولی قدرت واختیارکو؟
پس از مُلازمت عیش و عشق مَه رویان
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
مُلازمت: همیشه در خدمت کسی بودن، در جایی ماندن و اقامت کردن، پرداختن ومشغول بودن
معنی بیت: پس ازآنکه به عیش و عشرت وعشقبازی بازیبارویان پرداختی ازدیگرکارهای مهمّی که بایدبه آن بپردازی حفظ کردن شعرحافظ است تا عیش توکامل گردد.
شعرحافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین برنفس دلکش ولطف سخنش

👆☹

امیرحسین نوشته:

حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال
بیا و خرگه خورشید را منور کن

گاهی شعاع نور به قدری قوی است که مانع از رویت منبع نور می‌شود. در عرفان نیز دو نوع حجاب ذکر می‌شود. حجاب جسمانی و حجاب روحانی. برای حجب روحانی می‌توان از اسماء و صفات الهی نام برد که مانع از نیل به ذات اقدس الهیست.

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

👆☹

محمد نوشته:

من تعجب می کنم چرا هنوز هم برخی اصرار دارند که حافظ بزرگوار عارف بوده و شریعتمدار یا شراب خوار و رند ؟ اصلا چه اهمیتی دارد مهم لذت نهفته در هنر و ادب است و در ضمن هر انسانی می تواند در عمر خود بارها و بارها تغییر رویه دهد یا حتی همزمان اهل هر دو مسلک باشد و اینها به خود فرد مربوط است .

👆☹

دریای سخن - دریای شعر فارسی