گنجور

 
صوفی محمد هروی

ز در درآ و شبستان ما منور کن

دماغ مجلس روحانیان معطر کن

در جواب او

برای قلیه کباب آتشی بیا بر کن

دماغ مجلسیان را دمی معطر کن

کجاست مشعله زلبیا، به چنگ آور

شب است کلبه احزان ما منور کن

دلم اسیر به بغراست گو برد ططماج

به روی تخته ازین رشک خاک بر سر کن

اگر تو واقف سری برای چشم بدان

به قلیه حبشی، مطبخی چغندر کن

چو کله خشک غنیم است، قند در مجلس

بیار آب گل این دم دماغ او تر کن

چو مرغ اگر بتوانی تو ای حلاوه قند

بیا و سر به سرم م خدمت مزعفر کن

عروس اطعمه، صوفی اگر هوس داری

ز گفت و گوی چه حاصل، تو فکر در زر کن

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode