گنجور

غزل شمارهٔ ۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۶۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

بعضی از شارحان اشعار حافظ عنوان کرده‌اند که مصرع اول این شعر متعلق است به یزید خلیفه‌ی اموی، این نظر از سوی اکثر حافظ پژوهان رد شده، برای مطالعه‌ی بیشتر به این صفحه مراجعه کنید: حافظ و یزید در وبلاگ گناهکار

س. ص. نوشته:

“شارحان” احوال (و یا اشعار) حافظ همانا ” پژوهشگران” وی میباشند. متاًسفانه هیچ شرح کامل و دقیقی از تمامی زندگی، احوال، و نظرات شخصی حافظ که مستند بر اسناد تاریخی باشد در دست نیست. این نکته بسیار عجیب و در خور پژوهش میباشد، بخصوص وقتی که این موضوع را با تمام چیزهائی که در مورد پیشینیان حافظ (مولوی، بطور مثال) میدانیم، مقایسه کنیم. بنابراین، اگر تعصبهای بی اساس، و گاهی حتی مضحک مذهبی (بمذهب شیعه) را کنار بگذاریم، چرا باید فرض کنیم که حافظ نمیتوانسته ارادتی نسبت به یزید داشته باشد؟
با تشکر.

hamid نوشته:

bachah sakhat nagirim ba bazi chiza schukhi nakonim ,hala biayim tahghigh konim keh chi behsheh ,ma keh farda bayd berim sare kar v shab biaym khaneh khasteh v afsorde ,havez ra baz mikonim ,in ham be khatere dele khodemuneh vagarneh hich taghiri nemikoneh ay havez rasteh ya dorgh,ma dobareh frada byad berim sar kar.

فضل الله شهیدی نوشته:

هو
در معنی بعضی ابیات این غزل وتوجهی به
معنای کلی آن:
معنی بیت۱ = ای ساقی جام می را بگرد ش در آور وبده که عشق ابتدا آسان وبعد مشگل آفرین شد
معنی بیت آخر=اگر حضور قلب میخواهی از او غایب مشو چون محبوب خودرا ملاقات کردی دنیا را
فرو گذار ورها کن.
یک معنای کلی که از این غزل بدست میآید مسئله رهائی از دنیا وعشق به محبوب ازلی وتوجه به مشکلات این راه است نه تنها حافظ که اهل معرفت همگی موضوع رهائی واتصا ل ومشگلات آنرادریافته و با بیانا ت مختلف ا برازکرده اند این مشکلات مختص اهل معرفت نیست هر کس دانسته وندانسته باآن مواجه است یا مواجه خواهد شد

حمیدرضا نوشته:

در این سایت می‌توانید شرح بسیاری از غزلهای حافظ را بخوانید:
http://hafez.mastaneh.ir
شرح این غزل را اینجا بخوانید:
http://hafez.mastaneh.ir/?p=559

شاهرخ نوشته:

با درود های فراوان به آن گرامی از این غزل مخمسی ساختم یعنی میشود گفت تضمین کردم که در فرصتی دیگر برای شما ارسال خواهم کرد با این ابتکار و اقدام مفید دستتان را می فشارم و خواهان سلامت وسعادت تان هستم

nava نوشته:

one of the best ways to improve ourselves is to stop judging people. I f we pay more attention to what Hafez or other poets are written i am sure we get a better result. Then we will be able to improve ourselves and no matter what religion or thinking pattern we have. Lets look more to ourselves rather than others

شب تاریک و بیم مُوج و گردابی چنین هائل | چهار ستاره مانده به صبح نوشته:

[…] برف‌اش بیش‌تر … که فالِ من و تو فقط یکی‌ست با مطلع غزلی که هشدار می‌دهد از ابتدا «ولی افتاد […]

جمشید نوشته:

بیت چهارم مصراع دوم:
که سالک بی خبر نبود پاسخ مناسبی به مصراع اول نیست . نگارش به شکل زیر مناسب تر است:
که سالک با خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

پاسخ: با تشکر، متن مطابق تصحیح قزوینی است؛ تغییری اعمال نشد.

فوآد نوشته:

در خصوص استقبال یا تضمین حافظ از یزیدبن معاویه رجوع کنید به دکتر محمدجعفر محجوب در اینجا
http://mastaneh.ir/1386/03/09/الا-یا-ایها-الساقی-و-یزید/
که در بحث شان معتقدند که این ادعا متعلق به عهد صفوی و تحت تأثیر روابط پریشان میان صفوی و عثمانی دامن گرفته است

حمیدرضا نوشته:

@فوآد:
در گفتار دکتر محجوب این بیت (که گویا هویت شاعرش مجهول است) به نقل از دکتر معین به عنوان منبع حافظ نقل می‌شود:
انا المسموم ما عندی بتریاق ولا واقی
ادر کأساً و ناولها الا یا ایها الساقی

Khalid نوشته:

This was beautiful.

مصطفی علیزاده نوشته:

سلام

در مورد این که حافظ یزید رو تضمین کرده یا نه من تو کتاب “تماشاگه راز” استاد مطهری اینو خوندم ….

به نظرم زیاد اهمیتی نداره درست یا نادرست بودن این مطلب

– به هر حال شعر زیباییست:
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

سعید نوشته:

بیتی از شعری به خاطر دارم از یکی از شاعران نزدیک به عصر حافظ
که عشق آسان نمود اول که خواهد کرد مشکل حل
که ظاهرا چند بیتی از این شعر حافظ را تضمین کرده بود اگر کسی این شعر و شاعر را می شناسد با نوشتنش من را خوشحال کنه لطفا.

رضا ببری نوشته:

یکی از ضعف تألیفهای خواجه شیراز، به کار بردن «فریاد داشتن» در بیت سوم است. در ادبیات فارسی هیچگاه این اصطلاح استفاده نشده و احتمالاً با «فریاد برداشتن» اشتباه گرفته شده است.
به نقل از حسین آهی (شاعر)

محمدغافری نوشته:

با سلام
در پاسخ به جناب س.ص. در مورد تعصب و تعلق خاطر خواجه ی شیراز به یزید بن معاویه و استفاده از مصراعی از او در اولین غزل دیوانش باید عرض کنم که به اتفاق آرای حافظ پژوهان نه تنها حافظ چنین کاری نکرده بلکه این شعر از یزید نیست. بگذریم که داستان ها برای این مصراع ساخته شده است که لزومی به بازگویی آنها نیست.
در مورد تعصب و احتمال “ارادت” حافظ به یزید باید گفت که یزید در بین مسلمانان- اعم از شیعه و سنی- منفورترین فرد تاریخ است. شعرای بزرگ ما هرزمان که خواسته اند مثالی برای پستی و رذالت بشری بیاورند از او نام برده اند. برای نمونه به این دو بیت حضرت مولانا توجه بفرمایید:
دیو اگر عاشق شود هم گوی برد
جبرییلی گشت و آن دیوی بمرد
اسلم الشیطان آن جا شد پدید
که یزیدی شد ز فضلش بایزید
پس اگر دیو عاشق شود به جبرییل تبدیل می یابد و بر همین سیاق هم، یزید که فرد بسیار منفوری است تبدیل به بایزید که سلطان العارفین است می گردد. در جای دیگر هم می گوید:
از ناز برون آی، کزین ناز به ارزی
تو روشنی چشم حسینی نه یزیدی
فکر نمی کنم لازم به ذکر باشد که جضرت مولانا سنی حنفی بوده و نه شیعه از هر نوعش.
بنابراین جناب خواجه ی شیراز هم که از عرفا بوده و علیرغم بعضی برداشت ها مسلمان معتقدی نیز بوده بسیار بعید است که ارادتی به یزید می داشته.
معذالک، الله اعلم

روشنک نوشته:

درود بر شما. امروز با سایت خوبتان آشنا شدم. در آمریکا زندگی می کنم و از اینکه حال و هوای وطن را برایم زنده کردید ممنونم

مرضیه نوشته:

این شعر بسیار زیبا و دلنشین است. من به این شعر علاقهی بسیاری دارم.

علی نوشته:

مصرع :حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
در کتابی که دیده بودم بصورت:حضوری گر
همی‌خواهی از او غافل مشو حافظ
آمده بود لطفآ بررسی شود.

سید مجتبی نوشته:

سلام و دمتون گرم کارتون درسته ایول . اما در جواب برادر جمشید : آقا جمشید اگه نظر شما درست باشه مرید و مراد هر دو از منازل سلوک بی خبر محسوب می شوند و به اصطلاح کوری عصا کش کوری دگر شده است . اما خواجه حرفاش رو دقیق زده . به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید ….که سالک یعنی پیر مغان بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها و از روی آگاهی راه را نشان می دهد یعنی ای مرید این پیر مغان چند لباس از تو بیشتر پاره کرده و ……..
با درود

نیما نوشته:

و اما ترجمه انگلیسی غزل زیبای حافظ
———-==========———-

Ho! O Saki, pass around and offer the bowl: /
For love at first appeared easy, but difficulties have occurred. /

By reason of the perfume of the musk-pod, that, at the end, the breeze displayed from the fore-lock, /
From the twist of its musky curl, what blood befell the hearts!

In the stage of the Beloved, mine what ease and pleasure, when momently, /
The beil giveth voice, saying: “Bind ye up the chattels of existence!”/

With wine, be color the prayer-mat if the Pir of the Magians bid thee; /
For of the way and usage of the stages not without knowledge is holy traveler./

The dark night, and the fear of the wave, and the whirlpool so fearful. /
The light-burdened ones of the shore, how know they our state?

By following my own fancy, me to ill fame all my work brought: /
Secret, how remaineth that great mystery whereof assemblies speak? /

If thou desire the presence from Him be not absent: /
When thou visitest they Beloved, abandon the world; and let it go.

———-==========———-

محمدسرور وکیلی نوشته:

برادران اهل تشعیو من سلام به شما!
من از اهل سنت هستم محبت حضرت حسین(رض)نزدم از حد بیشتر است. ګمان نکنم که یک سنی باجگرگوشهای حضرت پیغمبر صلوات الله تعلی محبت نه داشته باشد.زیرا هرمسلمان چه شعیه یاسنی محبت خاص باآل بیت دارند. کار یزید کاری گبر ونصاراهم به این ظلم ستم نمی ماند. کار بد یزید را بشریت گواهی ندارد. پس خواهشم این است که موضوع یزید علیه لعنه را از نام حافظ شیرازی دور کنید وبحث از اشعار انرا پیش گیرید. ومن الله توفیق

مسکین عاشق نوشته:

با سلام .
اولا شکی در این نیست که حافظ مصراع الا یا ایها الساقی رو سرود و شکی نیست که یزید لعنه الله علیه هم این مصراع را سرده است و این یک موضوع کاملا عادی زیرا شاعران از اشعار همدیگر در شعر استفاده می کنند و به قول شهید مطهری چه اشکالی داره که حافظ این مصراع شعر یزید را در اشعرش اورده باشد .
در ضمن به کار بردن این مصراع یزید دلیل بر ارادت حافظ نسبت به یک یزید نیست .
و همه عارفان الهی که به معدن عظمت خدا وصل شده اند تاکید کرده اند که حافظ شیعه دوازده امامی بوده و عاشقان و دلباختگان امام زمان _ع) بوده است . سلام خدا بر کسانی که از نور هدایت تبعیت می کنند. یا علی مدد.

رسته نوشته:

شک هست که یزید ابن معاویه این مصرع اول را سروده باشد. دیوان یزید در دست است و چنین مصرعی در آن وجود ندارد.
محققان گفته اند که در دوران یزید این وزن در شعر شاعران وجود نداشته است و بعد ها به وجود آمده است. باز هم گفته اند که علت انتساب این مصرع به یزید از طرف دستگاه دولت غثمانی شایعه شد و یکی از شکردهای تبلیغاتی انان در دورهٔ صقویه بوده است از روی دشمنی این که آنان با هر چه که ایرانیان دوست داشتند بوده است.

Dr saeid نوشته:

معادل فارسی متی من تلق من تهوی دع الدنیا واهملها یعنی کالای دریافت میکنی که دنیارا نادیده می گیریی

مسکین عاشق نوشته:

سلام
باید خدمت رسته جان عزیز عرض کنم چه شک باشه چه نباشه چه یزید این بیت رو گفته چه نگفته در هر صورت خدشه به مقام ولا و عرفانی لسان الغیب و العرفا حضرت حافظ شیرازی وارد نمیکنه.
در ضمن اهلی شیرازی برای این مصراع حافظ می خواسته توجیه بیاره که جناب حافظ در عالم خواب به اهلی می گوید : مال کافر بر مومن حلال است .
یا علی

پرویز همایون نژاد نوشته:

بنام مهرعالمتاب کز او هستی گرفت این خاک…

ای کاش دوستان به جای پرداختن به اینکه مطلع غزل از کیست و اینکه آیا کسی جز حضرت حافظ هرگز یارای خلق اینچنین شاهکار ژرفی داشته! به زیبایی شاهکار میپرداختند… نظر حقیر درخصوص مجادله دوستان : آیا حکمران فاسقی همچون یزید ابن ابلیس خون ریز هرگز از دل سیاهش کلامی موزون ساری می تواند شد! به خدای محمد ارکان کائنات و اساس خلقت انسان مهجور است گر فاسقی همچو او هرگز مصرعی توانسته باشد گفتن مگر اینکه دیوانی از شاعری بینوا وام گرفته باشند که این رسم منفور هر زمانی است که دُرّ کلام متبرک ناب ترین انسان ها به نام منفورترین آنان به تبع حکمرانی شان رقم میخورد…

امیر حسین نوشته:

می دانستید مصرع اول این شعر در دیوان یزید ابن
معاویه است .وحافظ این مصرع را تضمین کرده است

سعید قبله مرکید نوشته:

سجاده ای که برای نماز استفاده می شود باید پاک باشد. حضرت حافظ می فرماید که با دستور پیر مغان سجاده را با شراب آلوده ( نجس ) کن ، حتی اگر ظاهر اینکار با دانسته های تو موافق نباشد. چرا که در این کار مصلحتی نهفته است که از آن اطلاع نداری. این بیت ما را دعوت می کند که بجای سطحی نگری در باطن امور نیز اندیشه کنیم و نصیحت و راهنمایی بزرگان را بپذیریم.

روحی سخنور نوشته:

حافظ شناسان بر این باورند که انتساب شعر الا یا ایهی الساقی حافظ بهیچرو متعلق به یزید نیست
حتی مرحوم علامه قزوینی و دکتر غنی که همه عمر در راه حافظ قدم داشته اند این باور را رد میکنند

محمد امیر سیاوش حقیقی نوشته:

گاهی پرداختن به حواشی اصل پیام شاعر یا بهتر بگوییم عارف را که یک جهان بینی خاص دارد ، فراموشمان می کند. مطلع غزلیات حافظ بیان حال عاشقی است ، در واقع “عشق” واژه ی کلیدی شناسایی مکتب حافظ است . شاید بتوان این مکتب را با مکتب آکوئیناس در غرب مقایسه کرد که معتقد به اصل محبت بود. این شعر کمک بزرگی در معرفی انگاره ها و فکر واره های حافظ میکند

حسین نوشته:

حـافظ:

جنگِ هفتاد و دو ملت، همه را عُذر بِنه
چون ندیدند حقیقت، رَهِ افسانه زدند

شاعر عاشق اهل بیت نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
چگونه وتی دانشمندان وعلمایی چون علامه قزوینی قاسم غنی علامه دهخدا و…این مصرع را به این عنوان قبول نکرده اند که حضرت حافظ از یزید علیه اللعنه تضمین کرده باشد ما روی آن بحث و جدل می کنیم
عزیزان لطفا بیایید بحث و جدل را رها کنیم
شاید بعضی از افراد بخواهند با این حرف ها بین شیعه و سنی اختلاف بیندازند ولی خوشبختانه می بینیم که این شخصیت منفور یزید علی اللعنه حتی نزد برادران اهل سنت منفور است و آنها خیال خامی را در ذهن می پرورانند با آرزوی خوشکامی برای تمامی دوستان عزیز

امیر حسین نوشته:

با سلام بیت اول این شعر تضمینی از یزید بن معاویه است که در دیوان آن به این صورت نوشته شده .

انا المسوم ما عندی بتریاق و لا راقی

ادر کسا و ناولها الا یا ایها الساقی

کروش نوشته:

درود بر شما که حافظ را پاس میدارید……
.
.
.
.
.
مجموعه ای از اشعار نو پارسی
http://www.qrosh.com/pe

شمس الحق نوشته:

آموختن زبان عربی حکایت سهل و ممتنع است . مهمترین بخش این جریان لا اقل برای ما آنچه که به آن صرف و نحو گویند میشود ، بخشی ازاین آموزش که حدود ۶۰ درصد دانشجویان را ازدانشکدۀ ادبیات میرماند . مشکل اینست که دراین زبان اسم نیز مثل فعل صرف میشود . در فارسی این میز همیشه میز است ، امروز میز است ودیروز وفردا هم میز است اما در عربی چنین نیست و این میز دیروز میشود میزان و فردا میشود میزانه و میزانهم ومیزانهو ومیزانهون ومیزانک ومیزانکم و …. در سایر وجوه صرف افعال به طرق متفاوت صرف میگردد .
این بخش اززبان عربی یعنی صرف ونحو براستی مشکل است حتی برای خود اعراب آنچنانکه هرکس این بداند حس افتخار وبرتری بر دیگران که نمی دانند می یابد . همگی در مدرسه داستان نحوی و کشتی بان را خوانده ایم که مردی سوار برکشتی میشود و به کشتی بان میگوید آیا صرف ونحو میدانی که با پاسخ منفی روبرو میشود و به کشتی بان میگوید نیم عمرت بر فناست . این داستان ناظر بر صحت عرض اخبر حقیر است اما هرگاه ازاین پیچ براستی مهم بگذری و صرف ونحو را فرا گیری ناگهان می بینی که آنچه تا دیروز بزبان عربی بود وبرای تو جز مزخرف نبود معجزه آسا معنی می یابد و قابل خواندن وفهمیدن میشود . بواقع زبان عربی وفارسی تفاوت چندانی با هم ندارند و بسی از کلمات در زبان عربی در فارسی هم عینا موجود است وبالعکس واین نحوه صرف آن کلمات در عربی است که آنرا برای ما نا مفهوم میسازد . [ البته اگر کار بدست دکتر امین کیخای عزیز ما باشد خواهد فرمود که آنچه زبان درجهان است ازعبری وعربی وبنگالی وانگلیسی واسپانیش وفرانسه و … دراصل فارسی بوده! ] [ این دکتر امین کیخای ما تنها یک عیب دارد وآنکه اهل شوخی ومزاح چندان نباشد ، برخلاف حقیر که نه تنها از طنز و طنازی لذت میبرم که اگر دست دهد اهل هجو وهزل هم هستم وبهمین دلیل است که هرگاه سر مزاح و تفنن با او می یابم ازترس او عرق سردی مثل حالا بر استخوانم می نشیند و چه سپاسگزار این خالق جهان مجازیم که الحمد دست او به من عجالتاً نمیرسد ] چه میگفتم آری زبان عربی خواندن بسی آسان است بشرط آنکه صرف ونحو بدانی . مثال این عرض من اینک همین مصراع اول این غزل حافظ است که گویند ازیزید ابن معاویه لعنت الله علیه است که آنچه حقیرمیداند یزید [ همان لعنت الله ] درشاعری بعربی دستی قوی و بس توانا داشته واینکه این مصراع ازاو هست یا نه موضوع این مقال نباشد ] اما مصراع اول این غزل حافظ چنانکه میدانیم اینست که :
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
معنی این چند کلمه را اگر دقت کنید هر طفل دبستانی هم خواهد دانست ، ببینید :
الا یا ایها الساقی = ای ساقی
تنها کلمۀ عربی دراین جا همین ادر است که = بده [ البته دکتر امین کیخا خواهد گفت که آقا جان این هما دادارودودور فارسی است !! … پسر جان خطاب به خود عرض میکنم این دم شیراست ، بترس ! ]
واما کاساً همان کاسه خودمان است یعنی جامی
و = که
ناولها = تناول و میل کنیم ، بنوشیم
پس معنی این مصرع شد ای ساقی جامی بده بنوشیم . دیدید عربی چه آسان است .
اما حقیر الباقی داستان نحوی وکشتیبان را پس ازآنکه کشتی غرق امواج دریا میشود وکشتیبان ازمرد نحوی می پرسد که شنا کردن میدانی وچون او نه پاسخ میدهد میگوید که کل عمرت ای نحوی فناست بسی دوست دارم که چنین میفرماید واولین درس علم لدنی وعرفان عملیست که مولوی به ما میدهد واولین پله ازمقامات تبتل تا فناست وچنین است : [ تبتل = ازدنیا بریدن ]
مرد نحوی را ازآن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم [ نحوۀ محو شدن ]
نحو محو ومحو محو وصرف صرف
درکم آمد یابی ای یارشگرف
یعنی صرفاً ازاینکه صرف ونحو بدانی و ونحوه وچگونگی محو شدن را هم آموخته باشی واصلاً بلد باشی که کلاً محو شوی ، باز هم کم میاوری عزیزمن ، واوج درس اینجاست :
آب دریا مرده را بر سر نهد
مرد زنده کی زدریا وا رهد
معنی این بیت بظاهر آسانست اما برای درک مقصود اصلی مولوی حداقل باید یک ساعتی بنویسم که نمیشود چون خوف آن دارم که حمیدرضای عزیز گوش مرا بگیرد وازگنجور براند . آنهم با تیپّا !!

ناشناس نوشته:

جناب شمس الحق این مصراع از او است یا این مصراع از اوست. یا این مصراع مال اونه ،نه این مصراع از او هست!جسارتم را ببخشید

شمس الحق نوشته:

ناشناس عزیز
شما همان فرمودی که حقیر عرض میکند واختلافی نیست ما را . این چه فرمایشیست خجالت دادی حقیر را . جسارت کدام است
جسارت کدامست
جسارت کدومه
عرض حقیر اینست که نمیتوان نوشت :
جسارت کدام هست
این غلط است . متوجه عرضم شدی جانم .

ناشناس نوشته:

بله من متوجه هستم ولی شما در کامنا قبلی نوشتیدو اینکه این مصراع از او هست !که از او است یا از اوست یا از اونه. باید مینوشتید ..

ناشناس نوشته:

کامنت

شمس الحق نوشته:

ناشناس عزیز حال دانستم چه میفرمایی واین دو موضوع متفاوت است . درآنجا اگر می نوشتم این مصراع از او است یا نه غلط بود . اینکار اسمش خلط مبحث است ومغالطه . عرض حقیر تنها مشمول جملاتیست که با کلمۀ است ختم میشود ونمیتوان نوشت هست . امیدوارم مطلب روشن شده باشد . باز هم اگر ابهامی وجود دارد در خدمتم .

امین کیخا نوشته:

با درود به شمس الحق شیرین سخنم
راستش من چنانچه همه مردمزادگان را چون درختی می بینم که در هم تافته و در بافته ! زبانها را هم همین گونه می بینم و نیز من عربی را زبان دقیق و روان و زیبا می بینم .و روزی نیست که عربی هم نخوانم یا نشنوم یا نبینم .اما داستان فارسی نویسی من برای پاک کردن حس تحقیر و حقارتی است که مردم ما حس می کنند اینکه یک ادمی که دبیرستان رفته به جای اینکه بگوید من فارسی نمی دانم به خودش اجازه می دهد بگوید که فارسی که کلمه ای از خود ندارد در حالیکه استاد محمود حسابی ریاضی دان و فیزیک دان و لغوی همروزگار خودمان از بیشماری واژگان فارسی به شگفتی امده است و نامه اش به سازمان ملل برای تغییر زبان بین المللی شناخته همگان است . حسابی کسی نیست که بلافد یا دروغی ببافد .حالا من که در درگاه ان بزرگ مرد روزگار چاکری هستم .می کوشم تا اخرین روز و اخرین دم تا انجا که دیگر کلمه به کار نیاید شاید این خفته دلی و خوابگردی دامن برچیند .

امین کیخا نوشته:

اما راجع به اینکه من شوخی برتاب نیستم من در پیش شما باید استوار و تندرست سخن بگویم زیرا به نزد بزرگواران و استادان چنین شایند . شنیده ام حکیمی می گفت اگر بزرگی با کسی درامیزد و شوخ طبعی کند باید که جز لبخندی نزد و بازی نکند و کار از پیمان بدر نبرد !شما تاج سر مایید بفرمایید من لبخند می زنم هر بار اما دریغا شما نمی بینید .

امین کیخا نوشته:

برای اینکه کلمات باز جابجا گرفته نشوند خواسته ام بگویم شما که شوخی می کنید من تنها می خندم و ازرم و پرواداری می کنم زیرا شما حکیم هستید و ما حکمت اموز .( بدین ترتیب تخته بند کردم کلمات را که نلغزند)

شمس الحق نوشته:

همان که می خندید موجب دل گرمیست و تخته بند کردن هم بسی هوشمندانه واما حقیر با حکیم شدن یک میلیون سال نوری فاصله دارد .

شمس الحق نوشته:

درود بر تو امین کیخا که هرچه میگویی وهرکار که میکنی دلاویز و دلپسند است وآنچه در زبان فارسی کرده ای ومیکنی از همه رعنا تر . بدان که مردمان پارسی گوی قدرتو می دانند و کوشش ها یت را ارج می نهند و پاس میدارند وهرکه این نکند هم بداند که :
“رهزن مردان شد ونامرد اوست”

شمس الحق نوشته:

نظرگاه ۴۳ من احقروکهتر شمایم که با هر سحنوری چیزی از شما آموخته ام . اینک هم دریافتم بجای آنکه بگویم من فلان را برنمی تابم ازاین پس خواهم گفت من فلان برتاب نیستم که چه رعنا تر وطنازتر سخن است .

محمد حسین عمومی.قم نوشته:

به روایتی شکل صحیح بیت ۶ این است:

همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید (آری)

. . . .

نام نوشته:

به همه خسته نباشید می گویم ، من می گویم که زیبایی شعر حافظ بلندتر از آن است که روی یک انسان پست چون “یزید” صحبت کرد. شعر با لطف و شیرینی خاصی گفته شده. به به من از آن حظ میبرم ولی وقت نام یزید ملعون را می بینم لذتم سقوط می کند و به یاد آن جبار خونخوار می افتم.
حافظ با هیچ گروهی و با هیچ رنگی نساخته که خود گفته: غلام همت آنم که زیر چرخ کبود .. زهرکه رنگ تعلق پذیرد آزادم… من فکر می کنم حافظ در این غزلش اشعار رندانۀ دارد که باید روی آن صحبت کرد.
همچنان توضیحات محترمیکه در خصوص صرف و نحو صحبت کرد من تا جای مخالف هستم. ما نباید در پی این باشیم که یکزبان را با زبان دیگر کوشش کنیم که قرابتی تحمیلی دهیم. عربی یک زبان جامع است و در شعر اول از لحاظ معنی که ایشان کردن نیز موافق نیستم. ببینید کلمه اول که ” الا ” است معنی زیادی را افاده می کند و نیز ضمیر ” ها ” در ناولها که همان ضمیر اشاره به طرف کاسه است را نیز باید در نظر گرفت، این درست است که بعضی کلمات عربی در زبان فارسی هست اما این به دین معنی نیست که ما میتوانیم به راحتی عربی را ترجمه کنیم. امید که آزرده خاطر نشوند. والسلام

شریف نوشته:

سلام .
کمک لازم دارم،هرکس بقیه این شعرو بلده برام بنویسه خیلی ممنون میشم
من دوش پنهان میشدم تا قصر جانان سنگنک نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک

پشوتن نوشته:

سلام دوستان درک بنده بی مخ از این غزل
حیفه به عمق کلام حافظ نرفت و روی پوسته موند هر چند که زیبایی و شیرینی کلامش هم از نوع دیگس؛حافظ اندر عاشقی داد تمامی میزند و فقط با عشق میشه به عمق بی نهایتش وارد شد.
از دید حافظ فقط با عشق میشه به حقیقت رسید و برا جذب کودکان روحانی(هواداران یا طالب ها)اول کار ،پیر به اونها شیرینیهای عشق رو میچشونه تا کم کم دلشون بزرگ شه فهمشون بالا بره و عشقی کسب کنن تا وقتی کارهای خلاف شرع و عرف و جامعه که پیر برای شکستن باورهای غلطتشون انجام میده رو میبینن رم نکنن،دلبستگیها و باورهای تحمیلی از مذهب،فرهنگ،ملیت…که همگی به آلودگی روح و دل منجر شده فقط با ضربات سهمگین پیر(به می سجاده رنگین کن)وپذیرایی صد درصد ما بتدریج پاک میشه و رهرویی که با تمام دل،تمام وجود عاشقانه ضربات روبپذیره و بندگی خودشو به حد کمال بندگی برسونه لیاقت حضور در بارگاه عشق الاهی رو کسب میکنه:”تا شدم حلقه بگوش در میخانه عشق هر دم از نو غمی آید به مبارک بادم” و کسب این لیاقت اوج کار یک رهروست تا بلکه نظری از حقیقتو جلب کنه.”گر چه وصالش نه بکوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش

پژمان ب نوشته:

با سلام به تمامی حافظ دوستان لطف نمایید معنی مصرع اخر را با توضیح و تفسیر در صورت امکان بنویسید

شهریار70 نوشته:

معنی کلمه به کلمه به همراه نقش عبارات در مصرع
متی ما تلق من تهوی
هرگاه آن‌چه را ملاقات کردی که دوست می‌داری
دع الدنیا و اهملها
وداع کن (رها کن) دنیا را و در آن [در امور مربوط به دنیا] سستی و کاهلی به عمل آور.

«متی» ادات شرط ، «تلق» فعل شرط ، «ما» اسم موصول عام و معفولٌ به ، «من تهوی» به روی هم جمله صله و بدون جایگاه اعراب ،
«دع» فعل معتل مثال ، فعل امر و جواب شرط ، «الدنیا» معفولٌ به ، «و» حرف عطف ، «اهمل» معطوف و دارای همان اعراب جواب شرط ، «ـها» معفولٌ به و مرجعش «دنیا».

شمس الحق نوشته:

دست مریزاد ! شهریار ۷۰ جان

سید احمد نوشته:

من دوش پنهان میشدم در قصر جانان سنگنک***نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک
دیدم نگار خویش را بر تخت زر در خواب خوش***من از نهیب عشق او چون بید لرزان سنگنک
کردم دو انگشتان دراز آهسته اک آهسته اک*** برداشتم برقع به ناز از ماه تابان سنگنک
یک نیمه نرگس باز کرد از خواب و جنبانید سر***شد برزخ همچون مهش زلف پریشان سنگنک
گفتا که هی هی بی ادب گفتم منم مسکین تو***ناگه کنی باید خبر ای راحت جان سنگنک
ترسان دهان بردم همی تا نزد لعل دلکشش***بوسی ربودم ناگهان از شکرستان سنگنک
گفتم همی خواهد دلم کاندر برت گیرم همی***گفتا که اول شمع را برخیز و بنشان سنگنک
باری به کام خویشتن آوردمش در بر دمی***بانگ نوا زذ آن زمان مرغ سحرخوان سنگنک
گفتا که حافظ خیز و رو صبح است تا ایوان شاه***بر شاه خوان این قصه را از خلق پنهان سنگنک
حضرت حافظ (ره)

فرهاد نوشته:

دلم زین عشق بی حسرت پر از شور است و مشتاقی
أدر کاساً وناولها الا یا أیها الساقی
دگر بگذشت آن دوران که شب تا صبح میگفتم
أنا المسموم و ما عندی بتریاقٍ ولا راقی

جواد نوشته:

شب تاریک وموج گردابی چنین …….. کجا دانند حال ما سبک باران. به ساحل ها
من معنی این بیت را بار ها در هنگام سختی ها درک کرده ام حافظ فقط اگر همین بیت را گفته بود باز هم از نظر من مرد بزرگی بود

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body

چهارده مقاله:رهگشای مسیر دانائی

————————————————- ————————————————–
پیشگفتار
زندگی امروز با حضور علوم جدید و دستاوردهای علمی و تکنیکی جاری، ورود تخیل و توهمات پوچ را به حیطه ی حیات انسان، جایز نمیشمرد. درست است که اوهام و خرافات ناشی از تخیلات واهی در زوایای زندگی آدمی راه یافته اند و هستند و”هرکه آمد بر آن مزیدی کرد تا به این غایت رسید” اما نباید باشند. اما حضورشان در زندگی مردم جهان مجاز نیست. این فتوای عقل، علم و منطق است. در زمانیکه تلسکوپهای نیرومند، کره ی زمین را در فاصله ی شش میلیارد کیلومتری بصورت نقطه ای آبی رنگ، معلق در فضای لایتناها نشان میدهند و هرکس میتواند - بیاری اینترنت - بشرح ویدئوئی خدمات دانشمندان در این زمینه ی علمی بنگرد و گوش دهد، دیگر نمیتوان پذیرفت که انسانهای متوهم در توهمات خود، صادقند.اصولا توهمات پدیده هائی نیستند که موضوع بحث صداقت یاعدم صداقت قرار گیرند.معمولا پوچ اندیشیها،هیچیها،نیستیها وخیالات واهی را”توهمات”مینامیم.ازنیست ونیستی چه انتظاری توان داشت؟.که حکما گویند:نیستی،نیست بود درهمه حال!متاسفانه بتجربه دریافته ایم وبالعیان دیده ایم ومیبینیم که مثلا توهم پوچ وبی محتوای “برتری نژادی فلان ملت برملتهای دیگر”را آنقدر ارج واعتبار مینهند که برای آن جنگ بین الملل،کشتار انسانها وتخریب ایالات و ولایات راه می اندازند ومیکنند آنچه نباید بکنند.ازاوهام وافسانه ها تاریخ میسازند وامروز به تاریخها وافسانه های موهوم وبی پایه ی خود افتخار میکنند!آه از گمراهی!!آه

این حقیقت را نیز باید بدانیم که تخیلات همیشه پوچ و بی مصرف نیستند. خلاقیتهای هنری که خاستگاهشان نفس تخیل است، ازاین قاعده مستثنایند. ازضرورتها و نیاز امروز جهان است که هنروران و آنان که در تولید هنر و مشاغل هنری فعالند همواره مترصد آن باشند که در خلاقیتهای خود، عناصر تعقل و تفکر منطقی را نیز ملحوظ و منظور دارند. پا ازحد مجاز و مفید فراتر نگذارند. در شعر، ادب، موسیقی، نقاشی، سینما، تآتر، انیمیشنها و برنامه های ادبی و هنری که ترتیب میدهند، تا آنجا به تخیلات اجازه ی فعالیت دهند که از مرز مجاز تجاوز و تخطی نکنند. ازبدآموزی، به غلط افتادنهای افکار، اذهان، باورها و از افراط و تفریط در هر زمینه و پدیده ی هنری پرهیز شود. در رمانها، داستانها و افسانه هائی که بضرورت ساخته یا مقالاتی که نوشته میشوند، چشم عقل و مقررات علمی و منطقی را بر جوانب هنری آن آثار، بیدار و هوشیار بدارند.

از گذشته های دور در آفرینشهای ادبی به ویژه در هنر شعر و شاعری، صنعت غلو و اغراق، از صنایع برجسته ی بدیعی و مطلوب طبع ادیبان و همه ی آنان شناخته شده اند که در اعماق دریای معانی و زیبائیهای ادبی غوطه ورند. آنان که بین خوب، بد، مفید و مضرآثار تفکیک میکنند و ملیح را از قبیح باز میشناسند. صنعت اغراق در شاهنامه که زائیده ی تخیل والای فردوسی بزرگ است، به وفور اعمال شده است.

!که گفتت برو دست رستم ببند؟ + نبندد مرا دست، چرخ بلند”
“!!که من از گشاد کمان روز کین + بدوزم همی آسمان برزمین

اما این پسند قریحتی و طبیعی که در ادب و هنر بچشم میخورد، نمیتواند مجوز آن باشد که هر گوینده یا نویسنده ای، صنایع زیبای بدیعی را دستاویز مطامع فردی یا جمعی کند و در معرض اغراض منحط
شخصی قرار دهد. نمیدانم این بیت نازیبا از کیست؟
“!نه کرسی فلک نهد اندیشه زیرپا + تا بوسه بررکاب قزل ارسلان دهد”

“گردو گرد است اما هر گردی گردو نیست”
“میان ماه من تا ماه گردون + تفاوت از زمین تا آسمان است”————————————————مقاله ی یکم

-علوم جدید :بزرگراههای معرفت

نوشته ی: ح . م . رهگشا
“نه در مسجد دهندم ره که رندی + نه در میخانه کاین خمار خام است!
میان مسجد و میخانه راهیست + غریبم، عاشقم، آن ره کدامست؟”
چند روز پیش در جائی، عنوان شعار گونه ئی را دیدم که درشت بر پرده ئی نوشته شده و در منظر همگان قرارگرفته بود: (( پایان عصر حیرت فلسفی و آغاز عصر معرفت علمی)). اولا عقل سلیم برای حیرت فلسفی، عصر خاص و پایان عصر نمیشناسد. خلقت جهان و موجودات همیشه برای حکیمان و متفکران، موجب تحیر فلسفی بوده و خواهد بود. فرهنگ فارسی معین، در تعریف و معنای فلسفه و فیلسوف،نوشته است: “فلسفه یا حکمت؛ علم به حقایق موجودات به اندازه ی توانائی بشر است و فیلسوف یا حکیم کسی است که در همه ی علوم نظرمی افکند و از آنچه تحت احساس و ادراک او قرار میگیرد، روشی جهت کشف حقایق کلی،اتخاذ میکند.” پس معنای حیرت فلسفی در شگفت ماندن و متحیر شدن فیلسوف و حکیم از حکمت طبیعی و آفرینش جهان هستی است و معنای درس فلسفه و حکمت؛کنجکاوی در امور خلقت و مخلوقات است.
یکی از مخلوقات بسیار حیرت انگیز، نامرئی، اما همیشه موجود و جاری در همه ی ذرات وجود (طبیعت) است. در جهان طبیعی، هیچ نقطه ئی از حضور طبیعت خالی نیست. طبیعت، اول ما خلق الله و خدمتگزار صدیق خلقت است!! چنانکه میبینیم و استنباط میکنیم؛ هرچه در جهان هست ومصنوع انسان نیست، طبیعی است. یعنی ساخته و پرداخته ی طبیعت است. اگر از تمام آنچه در جهان هست،فقط انسان را در نظر بگیریم؛ آیا در تمام وجود انسان، چیزی هست که خلقت آن، موجب حیرت نباشد؟! اعضاء و جوارح، کارکرد قلب، دید و نگاه چشم، شنیدن گوش، ادراکات، دریافتها، انعکاسهای فکری و ذهنی، تمایلات و کششهای عاطفی و عشقی، زبان سخنگوی و اینکه چند میلیارد سلول زنده ی دائما فعال، وجود یک انسان را میسازند، همه و همه حیرت زا و موجب شگفتی هستند!! آیا آفرینش این بینهایت موجود جاندار و بی جان که همه با هم، کائنات را تشکیل داده اند، سبب حیرت آدمی نخواهد بود؟! آیا فلسفه ی خلقت و حیرت فلسفی، پایان خواهد داشت؟! لا و الله !
“از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود+زنهار از این بیابان وین راه بینهایت!”
ثانیا هیچکس نمیتواند انکارکند که تقریبا از دو قرن پیش درجهان،خورشید تابناک علوم جدید با رونق بسیار، طلوع و درخشیدن آغاز کرده است. این جهش علمی در همه ی نقاط جهان نمایان است و تکنولوژی حیرت آور ناشی از آن، جریان زندگی انسان را دگرگون و مترقی ساخته است. گسترش دانش در پزشکی، داروسازی، ارتباطات، صنایع بزرگ رفاهی، ماشینهای زمینی، هوائی و سفاین فضائی، خدمات ماهواره ئی و کامپیوتری، جریان بسیار مفید اینترنت و، و، و، را در حدی محیر العقول، مشاهده میکنیم. متاسفانه با همه ی شتاب روزافزونی که گسترش علم در این سالها داشته است، هنوز معرفت علمی چنانکه باید در همه ی مردم جهان پیدا نشده و این عیب بزرگ زمان ماست که بی تردید موجب خسران فراوان خواهد بود. این نقیصه ی بزرگ از آنجا ناشی میشود که انسانیت هنوز از خواب سنگین اوهام و خرافات چند هزارساله بیدار نشده است که امواج متلالا دانش با هجوم برافکار و عقول آدمیان، فرا رسیدن عصر بیداری و معرفت علمی را فریاد زده اند. در زمانی که انسانیت هنوز در خم یک کوچه از فلسفه ی (بود و نبود - هستی و نیستی) سرگردان مانده و به دامن خرافات گریخته است، دست نیرومند و روشنگر علم، پرده های سیاه جهل و کم دانشی را در هفت شهر بی خبری و نا آگاهی، کنار زده و عصر معرفت علمی را اعلام داشته است.
اگرچه اقلیتی از انسانها - آنان که دانشمندان و روشن بینان جوامع انسانی هستند - به درستی پیغام دانش را شنیده و با تکیه بر آن بتدریج فناوری بسیار پیشرفته را آفریده اند، اما اکثریت مردم خام اندیش و کم دانش، رمز شناخت این جهش علمی را در نیافته اند. فیلسوفان که معلمان بزرگ انسانیت در گذشته بوده اند و امروز باید باشند، همواره کوشیده اند تا پرده های تاریک کج اندیشی واوهام پناهی را درتمام جوامع انسانی، کنار بزنند و حقایق را عریان در اختیار مردم گذارند. اما چون انسانیت - خلاف امروز- با دانشهای پیشرفته، فاصله ی بسیار داشته است، تلاشهای فراوان آنان در مرحله ی حرف، سخن، نوشته و کتاب باقی مانده، عملا “گره از کار فروبسته ی ما نگشوده است.” نوشته ها و آثار فلاسفه و محققان اعصار گذشته - با آنکه بسیار زیاد هستند - میزان تاثیرشان در بیداری افکار خیلی کم بوده و درقبال عوامل گمراه کننده و توهم آمیز، مقاومت چشمگیر نداشته اند. چنین است که میبینیم دامنه ی نا آگاهیها و کج اندیشیها، هنوز درجهان انسانیت گسترده است.
خوشبختانه امروز مانع بزرگ “عدم دانش کافی” ازسرراه فلسفه برخاسته است. بشریت بزرگراه گسترده ی دانشهای روز را در اختیار دارد. میتواند با بهره گیری ازعقل ومنطق در پهنه ی وسیع علم، فعالیت کند تا به عمق ادراکات فلسفی برسد و بسیاری از حقایق آفرینش را با آزمایشهای علمی دریابد و ارائه کند. چنانکه گالیله و دیگر دانشمندان پیش و بعد از او در قبال باورنادرست پیشینیان خود کردند و تئوری مرکزیت “سیاره ی زمین” را از آنان، نپذیرفتند. انسان امروز، باید با استفاده از امکانات علمی موجود، بکوشد تا “یافتن” جای “بافتن” را بگیرد. از فلسفه بافی آزاد و فقط حرف زدن و نوشتن بی مدرک اجتناب کند.
فیلسوفان گذشته،غالبا مستند به گفته ها و نوشته های بی مدرک فیلسوفان پیش از خود یا معاصر خود و نیز با رد یا قبول تئوری آنان، سخن گفته اند که بعضا منجر به تناقض گوئی شده و جدل فلسفی را دامن زده اند. سعدی، شیخ الاسلام شاعران و نویسندگان ایران در یک بیت ساده، پرسش و پاسخی را مطرح میکند که خواننده را برسر دوراهی تردید معطل میگذارد.
“که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد؟+خطا بود که نبینند روی زیبا را!”
اگرچه ظاهرا ذکر مثال از یک بیت معروف، نسبت به مفهوم گسترده ی این مقال، “قیاس مع الفارق” است اما بالاخره همین اشاره ی اندک؛ مراتب تناقض و دوگانگی دربرخی آموزه های فلسفی را نشان میدهد و میتواند مرهم تسکینی برزخم حیرت همه ی کسانی باشد که میان مسجد و میخانه، راهی میجویند. انسان نمیتواند از سوئی در تاریکی اوهام و خرافات باز مانده از قرون گذشته، زندگی کند و از جهتی در نور خیره کننده ی علوم امروز، روزگار گذراند. اذهان مترقی منور به دانشهای جدید، تشنه ی دانستن حقایق علمی حکمت هستند. میخواهند از گرداب گمگشتگی و سرگردانی و از غرقه بودن در اقیانوس توهمات و بافته های مغرضانه، به ساحل امن و آرام معرفت برسند. دستشان را بگیریم.
“صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه + بشکست عهد صحبت اهل طریق را !
گفتم میان عابد و عالم،چه فرق بود؟+ تا اختیار کردی از آن، این فریق را !
گفت آن گلیم خویش برون میبرد زموج+وین جهد میکند که:بگیرد غریق را”

» Rewriting Hafez: Re-theorizing Untranslatability in Persian Poetry Ajam Media Collective نوشته:

[…] metaphors while arriving at the same conclusion: Hafez is untranslatable. Shafi‘i offers a beyt (line) as case in point, and zeroes in on one phrase of a single misra‘ (hemistich). Here I will […]

ب نام نوشته:

حافظ اگه گرسنگی میکشید گه میخورد ی بیت از این شعرا بگه.بی درد بوده فقرو نمیفهمیده خوشی زده زیر دلش نشسته شعر گفته.

تنگ طه نوشته:

مهم این هست که این غزل یکی از زیباترین غزلهای حافظ می باشد . حال اگر یک مصراع از شخصی همچون یزید در این غزل آورده دلیل بر بدی غزل نیست . و در اینجا همان یک مصراع نیز با معنی متفاوت به کار برده شده .

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین الا یا ایهالساقی از (حضرت حافظ)
بیا سـاقـی سئوالی هست ،ما وخیل ســائـلها
بیا کز لـَمعة ساغر، شود روشن مسـائلـها
بزن آتش زبرق می به عـقل و جان عـاقلها
الا یا ایـها الـساقی ادر کـاسـاً و نـاولـها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
شکنج ، طـُرّه افشان توان از ما چوفرساید
زپیچ و تاب زلفش گر نگار ما بپیراید
ازآن ماه جهان افروز دل ها را بیا سـاید
ببوی نافه ای کاخر صبا زان طرّه بگشایـد
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دلها
بقصد قربت از عشقش وضو با خون دل کردم
مگر میلش کـِشد مارا دریغ اَرمی کند طردَم
بلای عشق را جویم که خواهان غم و دردم
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
دل از جام الستی گر نشان یار میجوید
وزان پیمانه تا درحبـّة دل مهر میروید
چو ازرق پوش از مکرش زدامن ریب میشوید
بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سا لک بی خبر نبود زراه ورسم منزلها
دلا بر تنگی ره تاب کن خود را مکن زائل
درین سودا بسی گنج است رنجش را مشو قـائـل
بدریـای غـم عـشـقـش اگـر گـشـتـیم ما نـائـل
شب تاریک وبـیـم موج و گـردابی چنیــن هائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
بیا ساقی خـَرابم کن که روحم را توئی فاطـِر
مدامم ده مرا جامی کزان دل را کنی عامِر
به کیش ار باده نستانم شوم من عشق را کافِر
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخِر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
چو مستوری کند کلکم زنـظم شـعرنو حافظ
مدامم باشد از اکسیرِ شعرو نظم تو حافظ
طنین قلب رافـض را زنظم او شـنـو حـافـظ
حضوری گر همی خواهی ازو غائب مشو حافظ
متی ما تَلقَ مَن تَهوی دَع ِالد نیا و اهملها
جاوید مدرس رافض

ندهتده نوشته:

وافعا خیلی قشنگ و پرمعنی بود

کورش ایرانی اصل نوشته:

جناب شمس الحق :

درود ..
ارادت خاص بنده رو نسبت به دیدگاههای کم نظیرتان را پذیرا باش…

صمیم نوشته:

درود بر همه. نظریات خوب ارائه شده.

ساری و جاری نوشته:

معنای:
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

وقتی که به کسی دوست داری (تهوی) نمیرسی(ما تلق)، رها کن دنیا را، آن را واگذار کن.

چکامه | سامانه هوشمند شعر و موسیقی فارسی