گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱

 

ماییم و سرکویی، پر فتنهٔ ناپیداآسوده درو والا، آهسته درو شیدا
در وی سر سرجویان گردان شده از گردندر وی دل جانبازان تنها شده از تنها
بر لالهٔ بستانش مجنون شده صد لیلیبر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا
خوانیست درین خانه، گسترده به خون دللوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا
با نقد خریدارش آینده خه از رفتهبا نسیهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱

 

ای سر تو پیوسته با جان، ز که پرسیمت؟پیدا چو نمی‌گردی، پنهان ز که پرسیمت؟
از جمله بپرسیدم احوال نهان توای جمله ترا از هم‌پرستان، ز که پرسیمت؟
در جسم نمی‌گنجی وز جان نروی بیرونجسمی تو بدین خوبی؟ یا جان؟ زکه پرسیمت؟
ای رنج تن ما را راحت، زکه جوییمت؟وی درد دل ما را درمان، ز که پرسیمت؟
گفتی: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

تا رسم جگرخواری پیش تو روا باشدعشق ترا مشکل کاری به نوا باشد
شمشماد همی لرزد چون بید ز بالایتبالای چنین، رعنا در شهر بلا باشد
زین‌سان که گریبانم بگرفت غم عشقتاین خرقه که می‌بینی یک روز قبا باشد
من میکنم آن طاعت کز بنده سزد، لیکنشرطست که نگریزی، گر روز جزا باشد
خلقی ز پیت پویان، مهر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳

 

هر نقش که پیش آید گویم: مگر او باشدچون او برود، گویم: آن دگر او باشد
بی‌او نبود هرگز چیزی که شود زایلزیرا نشود زایل آن چیز اگر او باشد
از خصم نمی‌نالم وز تیغ نمی‌ترسماز تیغ کجا ترسد؟ آن کش سپر او باشد
روزی که به قتل من شمشیر کشد دشمنبر هم نزنم دیده گر در نظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹

 

بی‌روی تو جان در تن بیمار همی باشددل شیفته می‌گردد، تن زار همی باشد
خو کرد دل ریشم با روی تو وین ساعتروزی که نمی‌بیند بیمار همی باشد
در کار سر زلفت یک لحظه که می‌پیچمدست و دل من سالی از کار همی باشد
اول بتو دادم دل آسان و ندانستمکین کار به آخر در، دشوار همی باشد
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱

 

زین بیش نباید خفت، ای یار که دزد آمدرخت خود ازین منزل بردار، که دزد آمد
دزدست و شب تیره، چشم همگان خیرهگفتیم: مشوطیره، زنهار، که دزد آمد
این دزد عسس جامه، در گرمی هنگامهمی‌دزدد و می‌گوید: هشدار، که دزد آمد
دزدان جهان گشته، در خرقه نهان گشتهتا نیک بنشناسد عیار، که دزد آمد
این طرفه که: دزد آمد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵

 

ای کون و مکان از تو، اندر چه مکانی خود؟مثل تو نمی‌یابم، آخر به چه مانی خود؟
هر کس که تو می‌بینی حالی بتو می‌گوید:من هیچ نمی‌گویم، دانم که تو دانی خود
چون ز آتش آن شادی رنگیم نیفزودیزین دود که بر کردی رنگی برسانی خود
من فاش همی دیدم روی تو ز هر روییاکنون چو نظر کردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

گر یار بلند آمد، من پستم و من پستمور کار ببند آمد، من جستم و من جستم
من حاکم این شهرم، هم نوشم و هم زهرمگر خصم بود پنجه، من شستم و من شستم
ای هر سخنت کامی، در ده ز لبت جامیکان توبه که دیدی تو، بشکستم و بشکستم
هر چند به حالم من، از دست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵

 

هر چند به کوی او دیرست که پی بردمبسیار بگردیدم تا راه بوی بردم
تا خلق ندانندم وز چشم نرانندمصد بار سر خود را از رشد به غی بردم
گو: دست فرو شویید از من دو جهان، زیرادست از دو جهان شستم، تا دست به می‌بردم
مجنون ز رخ لیلی از مرگ نیندیشداز خویش به مردم من، پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹

 

برخیزم و دلها را در ولوله اندازم

بر ظلمتیان نوری زین مشعله اندازم

ارکان سلامت را بر باد دهم خرمن

ارباب ملامت را خر در کله اندازم

گر دام نهد غولی، در رهگذر گولی

آوازهٔ « دزد آمد» در قافله اندازم

آن بادهٔ صافی را در شیشهٔ جان ریزم

وین جیفهٔ‌خاکی را در مزبله اندازم

یا زلف مسلسل را در بند کند لیلی

یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۱

 

ای چاه زنخدانت زندان دل ریشماز نوش دهان تو چندین چه زنی نیشم؟
گر زانکه سری دارم در پای تو، ای دلبرکس را چه سخن با من؟ من مرد سر خویشم
پیش تو کشم هر دم دست و کف محتاجیای محتشم کوچه، دریاب، که درویشم
گاهم سگ درخوانی، گه ننگ مسلمانیاز هر چه تو میدانی، از ناخلفی، بیشم
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶

 

آن دوست که می‌بینم، آن دوست که می‌دانمتا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم
در آینه جز رویی ننمود مرا، زین روای کاج! بدانم تا: بر روی که حیرانم؟
هر چند که میران را از مورچه عار ایداو گوید و من گویم، چون مور سلیمانم
چون شست به یکی رنگی نقش سبک و سنگیحکمی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۷

 

گر یار شوی با من، در عهد تو یار آیمور زانکه نگه داری، روزیت به کار آیم
ای پردهٔ عار خود و ندر دم مار خودتا غرهٔ خود باشی، مشنو که به کار آیم
من دولت بیدارم، کز بهر سحر خیزاندر ظلمت شب پویم، با نور نهار آیم
روزم نتوان دیدن، زیرا که به گردیدنبا چتر و علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵

 

ای خواجه، چه آوردی زین خانه بدر بودن؟سودیت نمی‌باید چندین به سفر بودن
اندر پی بهبودی باید شدنت، کین جابیماری بد باشد هر روز بتر بودن
بر چرخ کشیدی سر ناگاه، ندانستیکانگشت‌نما خواهی گشتن، ز قمر بودن
این دولت بیداران ناگاه نماید رخگر منتظر آنی، باید به خبر بودن
جز صورت یکرنگی مپسند که زشت آیدگه زاهد خوشیده، گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۱

 

ای دلبر سنگین دل، فریاد ز دست تودستی، که دل من شد بر باد ز دست تو
کی راست شود کارم؟ زین غصه که من دارمای کار مرا ویران بنیاد ز دست تو
عقلم چو دهد یاری، گوید که: درین زاریآنست که صد نوبت افتاد ز دست تو
دادی ز جفا نوشم، تا گشت فراموشمچیزی که مرا بودی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۲

 

ای ترک، دل ما را خوش‌دار به جان تومگذار تن مارا لاغر چو میان تو
چون سرو روان داری قدی به خرامیدنو آن روی چو گل خندان بر سرو روان تو
ابرو چون کمان سازی، تا تیر غم اندازیگر زخم خورم، باری، از تیر و کمان تو
هر چند فراخ آمد صحرای جهان بر منهر لحظه به تنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۲

 

ماییم و خراباتی پر بادهٔ جوشیدهجز رند خراباتی آن باده ننوشیده
رندان سر افرازش دستار گرو کردهخوبان طرب سازش رخسار نپوشیده
رندان وی از سستی بر چرخ سبق بردهخوبان وی از مستی در عربده کوشیده
بی‌فتنه مقیمانش فعلی نپسندیدهبی‌باده حریفانش قولی ننوشیده
زان باده چو تر گردی، از صومعه برگردیوانگاه به سر گردی، ای زاهد خوشیده
هر دل که توانسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۴

 

دل جفت درد و غم شد زان دیلمی کلالهگل را قبول کم شد زان روی همچو لاله
بس غصه داد و رنجم،زان منزل سپنجمماه چهارده شب، حور دو هفت ساله
زان زلف همچو زندان، تابنده در دندانهمچون ز شب ثریا، یا خود ز میغ ژاله
ماهی که می‌سرایم در شوقش این غزلهاچشم غزال دارد، رخسارهٔ غزاله
گر حجت غلامی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۵

 

در سر و سرای خود نگذاشتم الااللهوندر دل ورای خود نگذاشتم الاالله
از غیر به جای او نگذاشت کسی را دلوز خار به جای خود نگذاشتم الاالله
کی تازه توان کردن پیوند من و دنیی؟کز گرد و گیای خود نگذاشتم الاالله
تا ارض و سمای من خالی شود از من همدر ارض و سمای خود نگذاشتم الاالله
از ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۳

 

ای شهر شگرفان را غیر از تو امیری نهبی‌یاد تو در عالم ذهنی و ضمیری نه
شهری به مراد تو گردیده مرید، آنگهاین جمله مریدان را جز عشق تو پیری نه
من نامه نبشتن را دربسته میان، لیکنخود لایق این معنی در شهر دبیری نه
خلقی به خیال تو، مشتاق جمال تووز صورت حال تو داننده خبیری نه
جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۲

 

بر ما ستم و خواری، ای طرفه پسر تا کی؟وندر پی وصلت ما پوینده بسر تا کی؟
بر ما ستمی کرده، خون دل ما خوردهما بر ستمت پرده میپوش و مدر، تا کی؟
امشب تو به زیبایی خود خانه بیاراییفردا که برون آیی رفتی و دگر تا کی؟
عنبر به دلاویزی بر دامن مه ریزیاین بوالعجب انگیزی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۴

 

ای هر سر مویت را رویی به پریشانیصد روی خراشیده موی تو به پیشانی
در سینه نهان کردم سودای تو مه، لیکنبس درد که برخیزد زین آتش پنهانی
آن دیگ نبایستی پختن به نیستانهااکنون که برفت آتش، با دست پشیمانی
انکار مکن ما را گر بی‌سر و پا بینیکین کار هم از اول سر داشت به ویرانی
ای یار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - وله فی شکایةالزمان

 

دلخسته همی باشم زین ملک بهم رفتهخلقی همه سرگردان، دل مرده و دم رفته
یک بنده نمی‌یابم، هنجار وفا دیدهیک خواجه نمی‌بینم بر صوب کرم رفته
بر صورت انسانند از سبک و ریش، اماچون دیو برغم هم درلا و نعم رفته
تن صدق کجا ورزد؟ بر خال به خون عاشقدل راست کجا گردد؟ در زلف به خم رفته
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی