گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷

 

ماهی، که لبش بجای جانستگر ناز کند،به جای آن است
از چشم دلم نمی‌شود دورهر چند ز چشم سرنهانست
گر در طلبت هزار باشندغیرت نبرم، که بی‌نشانست
آن کو به یقین نبیند او راچون نیک نگه کند گمانست
ای دیده من اول زمانتدریاب، که آخر زمانست
بر یاد تو جامه پاره کردمباز آی، که خرقه در میانست
تخمی که تو کاشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹

 

آن زخم، که از تو بر دل ماستمشنو که: به مرهمی توان کاست
کی وعده وفا کنی تو امروز؟کامروز ترا هزار فرداست
زلفت، که به کژ روی بر آمدبا ما به وفا کجا شود راست؟
دریاب، که دست ما فرو بستاین فتنه، که از سر تو برخاست
یک روز گرم به پرسش آییعذرت نتوان به سالها خواست
عشق و لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵

 

روی تو، که قبلهٔ جهانستاز دیدهٔ من چرا نهانست؟
جایی به جز از درت ندارمگر درنگری، بجای آنست
در دل زده‌ای تو آتش عشقوین آه، که می‌زنم، دخانست
دل یاد تو در ضمیر داردآن نیست که بر سر زبانست
این سر، که به عاشقی سبک شدبی‌روی تو بر تنم گرانست
وصل تو بدین ودل خریدمگر سود کنیم و گر زیانست
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵

 

جز نقش تو در خیال ما نیستجز با غمت اتصال ما نیست
شد روز من از غمت چو سالیلیکن چه کنم؟ چو سال ما نیست
از زلف تو حلقه‌ای ندیدیمکو در پی گوشمال ما نیست
از روی تو کام دل چه جوییم؟گوش تو چو بر سؤال ما نیست
بار چو تو دلبری کشیدندر قوت احتمال ما نیست
از خیل که‌ای؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

از عشق تو جان نمی‌توان بردوز وصل نشان نمی‌توان برد
بر خوان رخت ز بیم آن زلفدستی به دهان نمی‌توان برد
دارم به لب تو حاجتی، لیکنامش به زبان نمی‌توان برد
داری دهنی، که از لطافتره بر سر آن نمی‌توان برد
چون چشم تو پیش عارضت راهبی‌تیر و کمان نمی‌توان برد
گر چه کمر تو پیچ پیچستبا او به زیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵

 

سوز تو شبی بسازم آوردوندر سخنی درازم آورد
زان دم که تو روی باز کردیاز هر چه به جز تو بازم آورد
گر تیغ زنند رخ نپیچیمزین قبله که در نمازم آورد
اقبال به کعبهٔ وصالتبی‌درد سر مجازم آورد
چون توبهٔ منزل امانیبا بدرقه و جوازم آورد
لطف تو به مکهٔ حقیقتاز بادیهٔ حجازم آورد
آن بخت که دل به خواب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵

 

معشوقه پی وفا نباشدور بود، به عهد ما نباشد
هرگز سر کوی خوبرویانبی‌فتنه و ماجرا نباشد
هر چند که یار ما ختاییستما را نظر خطا نباشد
ای با همه طلعت تو نیکوبا طالع ما چرا نباشد؟
دعوی چه کنی بر وی پوشی؟پوشیدن مه روا نباشد
خوبی که ندید روی او کسامروز به جز خدا نباشد
عشق تو قضای آسمانیستکس را گذر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹

 

چون قد تو در چمن نباشدچون روی تو یاسمن نباشد
اندر همه تنگهای شکرشیرین تر از آن دهن نباشد
ای باغ، مشو غلط ز رویشکین لاله در آن چمن نباشد
ای باد، مده به زلف او دلکان قاعده بی‌شکن نباشد
جانا، ستمی که می‌کنی توگر فاش کنم، ز من نباشد
فردا سر گورم ار بکاویجز داغ تو بر کفن نباشد
پیوند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶

 

آن کس که دلیش بوده باشدو آن دل صنمی ربوده باشد
آن ساده چه داند این حکایت؟کو را ستمی نسوده باشد
دود دل ما کسی ببیندکش آینهٔ زدوده باشد
ای مدعی، از نکوهش مابگذر تو، که ناستوده باشد
آن روز بیا و دیده دربندکو پرده ز رخ گشوده باشد
آن یار که در وفاش تا روزبیدارم و او غنوده باشد
گفتی: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱

 

بگشای ز رخ نقاب دیدارتا نگذرد از درت خریدار
این پرده که بر درست بردروین سایه که بر سرست بردار
گفتی: بنشین که من بیایمبنشینم و نیستی تو آن یار
کز یاری من نیایدت ننگوز صحبت من نباشدت عار
زین قاعده و خلاف بگذرو آن داعیه در غلاف بگذار
تا کی باشیم پس بر در؟وز هجر تو کرده رخ به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶

 

من بادهٔ عشق نوش کردمچون مست شدم خروش کردم
هر عربده‌ای که باده انگیختبا زاهد خرقه‌پوش کردم
هر کس که زما و من سخن گفتاو را به دو می خموش کردم
چون هوش برفت از رقیباناین بار حدیث هوش کردم
پندم مده، ای رفیق، بسیارانگار که: پند گوش کردم
بگذار، که من نماز خود رادر خانهٔ می فروش کردم
بر آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴

 

صد بار ز مهرت ار بمیرمیک ذره دل از تو بر نگیرم
از شهرم اگر برون کنی سهلبیرون مگذار از ضمیرم
از من نسزد شکایت توگر خار نهی و گر حریرم
ای کاج! مرا نسوختی هجردانند که بندهٔ اسیرم
یاد از تن همچو شیرش، ای دلکم کن، که نه یوز این پنیرم
من نشکنم این خمار هرگزکز عشق سرشته شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱

 

زین دایره تا بدر نیفتیدر دایرهٔ دگر نیفتی
سودی کن ازین سفر، که هرگزدر بهتر ازین سفر نیفتی
صاحب نظر ار نمیشوی سهلهش دار! که از نظر نیفتی
از بی‌هنریست او فتادنچون جمع کنی هنر، نیفتی
رو دامن مقبلی به دست آرتا روز بلا مگر نیفتی
زین سر تو بساز چارهٔ خویشتا در کف دردسر نیفتی
امروز فتاده باش، اگر نهفردا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۸

 

ای در دل من چو جان کجایی؟وی از نظرم نهان کجایی؟
کردی ز برم کناره چونی؟رفتی بدر از میان کجایی؟
پیش آمدی از زمین چه چیزی؟بگذشتی از آسمان کجایی؟
گفتی که: من از جهان برونمای از تو پر این جهان، کجایی؟
در هیچ مکان نه‌ای و بی‌تونادیده کسی مکان، کجایی؟
آن چیز که گفتم آن نباشیآن عین تو بد، تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - وله طاب‌الله ثراه

 

ای صوفی سرد نارسیدهچون پیر شدی جهان ندیده؟
گفتی که: مرید پرورم منآه از سخن نپروریده!
تو عام خری و عامیان خرایشان زتو خرخری خریده
ببریده ز علم و بهر جاهیبا یک دو سه جاهل آرمیده
بر راه منافقی دو، چون خودصد دام نفاق گستریده
گه نالهٔ دور از آتش دلگه گریهٔ بی‌سرشک دیده
پشتت به نماز اگر شود خمآن هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » مربع

 

آن سرو سهی چه نام دارد؟
کان قامت خوش خرام دارد
خلقی متحیرند در وی
تا خود هوس کدام دارد؟
ماهی که به حسن او صنم نیست
رخسارش از آفتاب کم نیست
گر دور شود ز دیده غم نیست
کندر دل و جان مقام دارد
من کشتهٔ عشق آن جمالم
آشفتهٔ آن دو زلف و خالم
آنرا خبری بود ز حالم
کو نیز دلی به دام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی