گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

بگشای ز رخ نقاب دیدار

تا نگذرد از درت خریدار

این پرده که بر درست بردر

وین سایه که بر سرست بردار

گفتی: بنشین که من بیایم

بنشینم و نیستی تو آن یار

کز یاری من نیایدت ننگ

وز صحبت من نباشدت عار

زین قاعده و خلاف بگذر

و آن داعیه در غلاف بگذار

تا کی باشیم پس بر در؟

وز هجر تو کرده رخ به دیوار

هر کس به حساب تار و پودست

ما با سخن تو در شب تار

پنداشتمت که: مهربانی

و آن نیز خیال بود و پندار

سر در سر کار عشق کردیم

و اگه نشدی، زهی سر و کار؟

هر لحظه مکن بکشتنم زور

هر روز مکن بهشتنم زار

یا آن دل برده باز پس ده

یا این تن مرده نیز بگذار

مپسند که از فراق رویت

فریاد برآرم اوحدی‌وار

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.