گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

ای کرده خجل بتان چین رابازار شکسته حور عین را
بنشانده پیاده ماه گردونبرخاسته فتنهٔ زمین را
مگذار مرا به ناز اگر چندخوب آید ناز نازنین را
منمای همه جفا گه مهرچیزی بگذار روز کین را
دلداران بیش از این ندارندبا درد قرین چو من قرین را
هم یاد کنند گه گه آخرخدمتگاران اولین را
ای گم شده مه ز عکس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

از دور بدیدم آن پری راآن رشک بتان آزری را
در مغرب زلف عرض دادهصد قافله ماه و مشتری را
بر گوشهٔ عارض چو کافوربرهم زده زلف عنبری را
جزعش به کرشمه درنوشتهصد تختهٔ تازه کافری را
لعلش به ستیزه در نمودهصد معجزهٔ پیمبری را
تیر مژه بر کمان ابروبرکرده عتاب و داوری را
بر دامن هجر و وصل بستهبدبختی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

ای غارت عشق تو جهانهابر باد غم تو خان و مانها
شد بر سر کوی لاف عشقتسرها همه در سر زبانها
در پیش جنیبت جمالتاز جسم پیاده گشته جانها
در کوکبهٔ رخ چو ماهتصد نعل فکنده آسمانها
نظارگیان روی خوبتچون در نگرند از کرانها
در روی تو روی خویش بینندزینجاست تفاوت نشانها
گویم که ز عشوهای عشقتهستیم ز عمر بر زبانها
گویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

کارم ز غمت به جان رسیدستفریاد بر آسمان رسیدست
نتوان گلهٔ تو کرد اگرچهاز دل به سر زبان رسیدست
در عشق تو بر امید سودیصد بار مرا زیان رسیدست
هرجا که رسم برابر مناندوه تو در میان رسیدست
این آب ز فرق برگذشته استوین کارد بر استخوان رسیدست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

معشوقه به رنگ روزگارستبا گردش روزگار یارست
برگشت چو روزگار و آن نیزنوعی ز جفای روزگارست
بس بوالعجب و بهانه‌جویستبس کینه‌کش و ستیزه‌کارست
این محتشمیست با بزرگیگر محتشم و بزرگوارست
بوسی ندهد مگر به جانیآری همه خمر با خمارست
در باغ زمانه هیچ گل نیستوان نیز که هست جفت خارست
ای دل منه از میان برون پایهر چند که یار بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

ای یار مرا غم تو یارستعشق تو ز عالم اختیارست
با عشق تو غم همی گسارمعشق تو غمست و غمگسارست
جان و جگرم بسوخت هجرانخود عادت دل نه زین شمارست
جان سوختن و جگر خلیدنهجران ترا کمینه کارست
در هجر ز درد بی‌قرارمکان درد هنوز برقرارست
ای راحت جان من فرج دهزان درد که نامش انتظارست
در تاب شدی که گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷

 

یارب چه بلا که عشق یارستزو عقل به درد و جان فکارست
دل برد و جمال کرد پنهانفریاد که ظلم آشکارست
گر جان منست ازو به جانممن هیچ ندانم این چکارست
ناید بر من خیال او هیچوین هم ز خلاف روزگارست
کارم چو نگار نیست با اوزان بر رخ من ز خون نگارست
زو هیچ شمار برنگیرمزیرا که جفاش بی‌شمارست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰

 

مهرت به دل و به جان دریغستعشق تو به این و آن دریغست
وصل تو بدان جهان توان یافتکان ملک بدین جهان دریغست
کس را کمر وفا مفرمایکان طرف بهر میان دریغست
با کس به مگوی نام تو چیستکان نام به هر زبان دریغست
قدر چو تویی زمین چه داندکان قدر به آسمان دریغست
در کوی وفای تو به انصافیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

عشق تو قضای آسمانستوصل تو بقای جاودانست
آسیب غم تو در زمانهدور از تو بلای ناگهانست
دستم نرسد همی به شادیتا پای غم تو در میانست
در زاویهای چین زلفتصد خردهٔ عشق در میانست
این قاعده گر چنین بماندبنیاد خرابی جهانست
با حسن تو در نوالهٔ چرخرخسارهٔ ماه استخوانست
وز عافیتی چنین مروحدر عشق تو عمر بس گرانست
با آنکه نشان نمی‌توان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

هرکه چون من به کفرش ایمانستاز همه خلق او مسلمانست
روی ایمان ندیده‌ای به خداگر به ایمان خویشت ایمانست
ای پسر مذهب قلندر گیرکه درو دین و کفر یکسانست
خویشتن بر طریق ایشان بندکه طریقت طریق ایشانست
دست ازین توبه و صلاح بدارکاندرین راه کافری آنست
راه تسلیم رو که عالم حکمدام مرغان و مرغ بریانست
ملک تسلیم چون مسلم گشتبهتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

هرکس که غم ترا فسانه‌ستدستخوش آفت زمانه‌ست
هرکس که غم ترا میان بستاز عیش زمانه بر کرانه‌ست
تو یار یگانه‌ای و بایستیار تو که همچو تو یگانه‌ست
عشق تو حقیقت است ای جانمعلوم دلی و در میانه‌ست
در عشق تو صوفی‌ایم و ما رادیگر همه عشقها فسانه‌ست
ما را دل پر غمست و گو باشاندی که دل تو شادمانه‌ست
درد دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

دل بی‌تو به صدهزار زاریستجان در کف صدهزار خواریست
در عشق تو ز اشک دیده دل راالحق ز هزار گونه یاریست
در راه تو خوارتر ز حاکمای بخت بد این چه خاکساریست
کردیم به کام دشمن ای دوستدانم که نه این ز دوستاریست
هجران سیه‌گر توام کشتاین نیز هم از سپیدکاریست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

بی‌مهر جمال تو دلی نیستبی‌مهر هوای تو گلی نیست
بگذشت زمانه وز تو کس راجز عمر گذشته حاصلی نیست
تا از چه گلی که از تو خالیدر عالم آب و گل دلی نیست
در دائرهٔ جهان محدثچون حادثهٔ تو مشکلی نیست
در تو که رسد که در ره توجز منزل عجز منزلی نیست
در بحر تحیر تو پایابکی سود کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵

 

از بس که کشیدم از تو بیداداز دست تو آمدم به فریاد
فریاد از آن کنم که آمدبر من ز تو ای نگار بیداد
داد از دل پر طمع چه دارمبر خیر چرا کنم سر از داد
مردی چه طلب کنم ز آتشنرمی چه طلب کنم ز پولاد
شادی ز دل منست غمگیندر عشق تو ای بت پری‌زاد
هرگز دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

ای مانده من از جمال تو فردهجران تو جفت محنتم کرد
چشمیست مرا و صدهزار اشکجانیست مرا و یک جهان درد
گردون کبودپوش کردستدر هجر تو آفتاب من زرد
در کار تو من هنوز گرممهان تا نکنی دل از وفا سرد
جفت غمم و خوشست آریاندی که منم ز درد تو فرد
با منت چون تویی توان ساختزهر غم چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

زلفت چو به دلبری درآمدبس کس که ز جان و دل برآمد
هم رایت خوشدلی نگون شدهم دولت بی‌غمی سر آمد
دل گم نشود در آنچنان زلفکز فتنه جهان به هم برآمد
کاندیشه به حلقه‌ایش درشدکم گشت و چو حلقه بر در آمد
چشم سیه سپید کارتدر کار چنان سیه‌گر آمد
کز کبر به دست التفاتشپهلوی زمانه لاغر آمد
چنان حذر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷

 

درد تو دلا نهان نمانداندوه تو جاودان نماند
از عشق مشو چنین شکفتهکان روی نکو چنان نماند
آوازهٔ تو فرو نشیندوز محنت تو نشان نماند
گر با همه کس چنین کند دلیک دلشده در جهان نماند
از درد تو دل نماند و بیمستکز بی‌رحمیت جان نماند
از کار جهان کرانه‌ای دلکازار درین میان نماند
آن سود بسم که تو بمانیبل تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

دوش آنکه همه جهان ما بودآراسته میهمان ما بود
سوگند به جان ما همی خوردگر چند بلای جان ما بود
بودش همه خرمی و خوبیشکر ایزد را که آن ما بود
از طالع سعد ما براندفالی که نه در گمان ما بود
بنشست میان ما و برخاستآزار که در میان ما بود


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷

 

دل در هوست ز جان برآیدجان در غمت از جهان برآید
گو جان و جهان مباش اندیکمقصود تو از میان برآید
سودیست تمام اگر دلی رایک غم ز تو رایگان برآید
همخانهٔ هرکه شد غم توزودا که ز خان و مان برآید
وانکس که فرو شود به کویتدیرا که از او نشان برآید
گویی که اگرچه هست کاممتا کام دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹

 

آنرا که غمت ز در درآیدمقصود دو عالمش برآید
در پای تو هرکه کشته گردداز کل زمانه بر سر آید
با رنج تو راحت دو عالمدر چشم همی محقر آید
خود گر سخن از وصال گوییکان کیست که در برابر آید
کس نیست که بر بساط عشقتاز صف نعال برتر آید
ماییم و سری و اندکی زرتا عشق ترا چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴

 

آخر به مراد دل رسیدیمخود را و ترا به هم بدیدیم
از زلف تو تابها گشادیموز لعل تو شربها چشیدیم
بی‌آنکه فراق هم‌نفس بودبا تو نفسی بیارمیدیم
بر دست تو توبها شکستیمبر تن ز تو جامها دریدیم
ناز تو به طبع دل ببردیمراز تو به گوش جان شنیدیم
با ما به زبان رسم و عادتزرقی که فروختی خریدیم
سر بر خط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷

 

درمان دل خود از که جویمافسانهٔ خویش با که گویم
تخمی که نروید آن چه کارمچیزی که نیابم آن چه جویم
آورد فراق زردروییدور از رخت ای صنم به رویم
ای یوسف عصر بی‌رخ توبیت‌الاحزان شدست کویم
اندر ره حرص با دو همراهچون بیم و امید چند پویم
من تشنه بر آن لبم وگر چندبر چهره همی رود دو جویم
بی‌سنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸

 

جانا به کمال صورتی‌ایدر حسن و جمال آیتی‌ای
وصف رخ تو چگونه گویممی‌دان که به رخ قیامتی‌ای
با وصل تو ملک جم نخواهمزیرا که تو به ز ملکتی‌ای
انصاف اگر دهیم جاناآراسته خوب صورتی‌ای
گفتی که تراام انوری باشلیکن چه کنم که ساعتی‌ای


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰

 

همچون سر زلف خود شکستیآن عهد که با رهی ببستی
بد عهد نخوانمت نگاراهرچند که عهد من شکستی
کس سیرت و خوی تو نداندمن دانم و دل چنان که هستی
از شاخ وفا گلم ندادیوز خار جفا دلم بخستی
از هجر تو در خمارم امروزنایافته‌ای ز وصل هستی
با این همه میل من سوی توچون رفتن سیل سوی پستی
از جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴

 

ای دل تو مرا به باد دادیاز بس که نمودی اوستادی
از دست تو در بلا فتادمآخر تو کجا به من فتادی
چند از تو مرا نکوهش آخرکم داغ به داغ برنهادی
آزرم ز پیش برگرفتیخونابه ز چشم من گشادی
خود را و مرا به غم فکندینادیده هنوز هیچ شادی
غمخوار شدست جانم ای دلاز خوردن غم تو شادبادی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری