گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۶

 

چشم توأم به غمزه خونخوار می کشد
آن خونبها بود که دگر بار میکشد
ترسم کشند از حسدم بار و همنشین
گر گویم این بکس که مرا بار میکشد
آن قامت چو تیر و دو ابروی چون کمان
پیوسته میکشد دل و همواره میکشد
در انتظار کشتن خود تا یکی چو شمع
می سوزدم چو عاقبت کار می کشد
فکر میان او مکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۲

 

در راه عشق هر که بمن اقتدا کند
باید که سر ببازد و جان را فدا کند
دیوانه وار خانه هستی کند خراب
هر کو اساس عشق حقیقی بنا کند
باری گزیده ایم که در حاصل حیات
سر کنیم در سر کارش کرا کند
در حق من رقیب اگر گفت تهمشی
صاحب نظر هر آینه این افترا کند
روزی ز روی لطف نپرسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۹

 

دلبر چه زود خط برخ دلستان کشید
خطی چنان لطیف بمامی توان کشید
نقاش صنع صورت خوب تو مینگاشت
چون نقش بست خط نو چست و روان کشید
مونی که در سر قلم نقش بند بود
نقش دهان ننگ تو گونی بد آن کشید
چشمت چه خوش کشید به ابرو کمان حسن
بیمار بود طرفه چگونه کمان کشید
بر پای ناز کن ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۶

 

دوشم خیال روی تو در سر فتاده بود
گوشی در بهشت برویم گشاده بود
تا تو ز در درآنی و مجلس دهی فروغ
شب نا بروز شمع به پا ایستاده بود
ساقی به یاد روی توام هر قدح که داد
آب حیات بود که خوردم نه باده بود
جام از لب تو خواست گذشتن به ناز کی
آن صاف دل بین که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۷

 

دوشم دل از غم تو بر آتش همی طپید
وز دیده باخیال لبته آب میچکید
زآن لب چو میشنید حدیثی دل کباب
میسوخت چون نمک بجراحت همی رسید
در پیش میفکند سر خود قتیل عشق
از شر این گناه کز آن تیغ می برید
نا کرده سر قلم سر زلفت کجا کشیم
دال است زلف تو نتوان بی قلم کشید
پیش تو روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۸

 

دوشم ز قبله روی بر آن آستانه بود
اشکم ز دیده سوی درت هم روانه بود
در سر می صبوحی و در دیدهها خمار
جان بی لب تو تشنه جام شبانه بود
دل بود و آه و ناله بر آن در کشید باز
چون شمع جان سوخته خود در میانه بود
از خال و عارض تو فتادم ببند زلف
مرغی که شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۲

 

دیدی که بار وعده خود را وفا نکرد
ما را بخویش خواند و بخلوت رها نکرد
بسیار لابه کردم و زاری و بیخودی
آن ناخدای ترس در بسته وا نکرد
گر بود در میانه حدیثی چرا نگفت
س ور داشت شکوه ای ز من آندم چرا نکرد
رفتم بدان امید که حاجت کند روا
از در روانه کردم و حاجت روا نکرد
ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۹

 

زان پیشتر که دیده جمال تو دیده بود
نقش تو در سراچه دل بر کشیده بود
از سایه پر مگس آزرده شد رخت
بهر شکر مگر سوی آن لب پریده بود
رخسار زرد عاشق آن رخ به زر خرید
او خود چو بندگان دگر زر خریده بود
یوسف بین و حسن مبین کارد در میان
آن تیغ غمزه بود که کفها بریده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۲

 

زلفت که بر سمن گرهی عنبرین زند
توقیع حسن بر ورق یاسمین زند
مهریست نقش خاتم دولت که آفتاب
آنرا ز مهر عارضی نو بر زمین زند
حیف است اگر به خاک سر کویت ای صنم
رضوان دم از لطافت خلد برین زند
صورتگری که نقش تو بیند غریب نیست
گر خط نسخ در رخ خوبان چین زند
ای شاهدی که شهد لبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۵

 

ساقی بیار باده که عید صیام شد
آن به که بود مانع رندی تمام شد
در ده قدح ز اول روزم که بعد ازین
حاجت بدان نماند که گویند شام شد
امروز هر که خدمت معشوق و می کند
بختش کمینه چاکر و دولت غلام شد
بس خرقه که بود به دکان میفروش
تسبیح و جامه در گرو نقل و جام شد
با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۸

 

گر دل ز دسته زلف تو افغان کشیده بود
عیش مکن به ناله که کژدم گزیده بود
هر نیش غم که خورد دل خسته آن همه
از غمزه نو دید که در خواب دیده بود
عاشق ز چشم شوخ و چشم وفا نداشت
بودش طمع بزلف تو آن هم بریده بود
بر لب خطت نوشته یاقوت خوانده اند
آن خال نقطه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۵

 

گل را بدور روی تو کس بر نمیکند
بلبل به بوستان سخن او نمی کند
تا دیده باز یافت خیال قدت در آب
دل جست و جوی سرو لب جو نمی کند
شیرین لبی که دید دهان چو قند تو
وصف دهان خود سر یک مو نمی کند
با عاشقان رقیب دل نازک ترا
بد می کند همیشه و نیکو نمی کند
انکار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۶

 

گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود
سلطان توئی کی به تظلم کجا رود
سوی تو چون سلام فرستم که باد را
پیرامن درت نگذارند تا رود
چندان دعای جان تو گونیمه کز ملال
می خواسته بر زبان تو دشنام ما رود
بفرست سوی گل سحری بوی پیرهن
کز رشک آن چو غنچه بزیر قبا رود
ای دل ز سیل خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۲

 

ما را بپای بوسی تو گر دسترس بود
در دولت غم تو همین پایه پس بود
در سر هوای تست مرا بهترین هوس
باقی هر آنچه هست هوا و هوس بود
بوسی بر آستان تو داریم التماس
ما را بر آن در از تو همین ملتمس بود
بی زحمت رقیب دمی با شکر لبی
گر دست میدهد شکری بی مگس بود
زاهد اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۴

 

ما را شب فراق کجا خواب می برد
صد خواب را ز گریه ما آب می برد
داروی جان ما ز لبش ساز گو طبیب
زحمت چرا بشربت عناب میبرد
مخمور عشق را به جز آن لب علاج نیست
درد سر خماره می ناب میبرد
سر مینهد بصدق خم ابروی ترا
هر پارسا که سجده به محراب می برد
پیش رخ از رقیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » قصاید » شمارهٔ ۲

 

ای بر کمال قدرت تو عقل کل گواه
بر بر لوح کبریایی تو توقیع لااله
آشفتگان خاک رهت رهروان دین
دردی کشان جان غمت سالکان راه
از شبنم عطای تو یک قطره بحر و کان
وز پرتوی جمال تو یک ذره مهر و ماه
مرغ امید از کف جود تو دانه جوی
دست نیاز بر دل در عدل تو دادخواه
نام تو صیقلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۱۰

 

دهقان فضل عالم بردان هلال دین
آنی که جنه است چو خمی پرزگندم است
پردانی تو ساخت تنت را چوخم بزرگ
تن پروران برند گمان کز تنعم است
چون تو فقیه خشکی و مسکر نمیخوری
دستار تو همیشه چرا بر سر خم است


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۱۰۴

 

منشی چرخ را وترا ای فرید عصر
با آنکه هر دو نجم گرفتند طارمی
باشد تفاوتی ز زمین تا بآسمان
زان نجم تا بر تنت این نجم طارمی


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۱

 

مه طلعت ترا به تمامی غلام شد
در مطلع سخن سخن ما تمام شد
در آرزوی روی تو بگذشت روز عمر
از چهره بر فروز چراغی که شام شد
زلفت صبا کشید و نشد آگه آن دو چشم
صیاد خواب داشت که غافل ز دام شد
بر خاک در حلال مکن خون عاشقان
صید کبوتران حرم چون حرام شد
صوفی نشد بدور لبت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۶

 

وقتی مرید بود دل اکنون غلام شد
زلف بنی گرفت و گرفتار دام شد
صوفی ز عشق باره برندی گرفت نام
از ننگ زهد رست و بدین نیکنام شد
چشمم به آرزوی تماشای زلف تست
چون چشمه روزه دار که مشتاق شام شد
لبهای تشن پرور نو نا ز دیده رفت
آبم به حلق و خواب به مژگان حرام شد
گر غم بکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۹

 

هر شب که از تو سوخته آه بر کشد
زآن أو داغها به رخ ماه برکشد
زلف توأم چو دامن در پاکشان خویش
گاهی به خاک ره فکند گاه برکشد
بار فراق خویش چه سنجی به جسم من
کس کوه را ندیده که با کاه برکشد
طوبی کشید پیش قدت سر به آسمان
خود را چرا بقامت کوتاه برکشد
نقاش هر گهی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۰

 

هر قطره خون که از مژه بر روی ما چکد
آید دوان دوان که بر آن خاک پا چکد
از غمزه نیش زد به جگر ساحری نگر
کونیش بر کجا زد و خون از کجا چکد
آن دم که نیغ فرقت ازوه سازدم جدا
از دیده خون چکد از دل جداه چکد
ریزد ستاره روز قیامت عجب مدار
روز وداع اشک گره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۷

 

هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکرد
کز هر طرف زدوش سری را جدا نکرد
هرگز دو چشم او به جفا وعدهای نداد
کان وعده را به چشم همان دم وفا نکرد
روئی نماند کز سره طه به چین نساخت
پشتی نمانده کز خم ابرو دو تا نکرد
بیمار کرد و درد فرستاد و جان ستاند
بیمار عشق را به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۶

 

آن ترک مست بین که چها می کند دگر
هرگز وفا نکرد و جفا می کند دگر
چشمش که کافریست چه کافر که عین کفر
آهنگ و عزم کشتن ما می کند دگر
باد صبا بشوق ز دست خیال او
پیراهنی که داشت قبا می کند دگر
زنهار ازین زمانه بیدادگر مرا
کز بار و شهر خویش جدا می کند دگر
مسکین کمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۸

 

ای من غلام روی تو هر چه تمامتر
شهری ترا غلام و دعاگر غلامتر
چشمم که ساختی بره انتظار خشک
دارند زلف و عارض تو صبح و شامتر
گر آه و ناله از تو بر آورده اند نام
از هر دو هست دیده گریان بنامتر
می را که می نهند به هر مجلسی حرام
گر نیست ساقیش چو تو باشد حرامتر
طوطی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی