گنجور

 
کمال خجندی
 

دی چاشتگه ز چهر فکندی نقاب را

شرمنده ساختی همه روز آفتاب را

تیغ ترا چه حاجت رخصت به خون ماست

بر خلق تشنه حکم روانست آب را

بینم چشم مست تو بیمار سرگران

این است شیوه مردم بسیار خواب را

دل سوخت در سماع و نمی ایستد ز چرخ

رقصی ست گرم بر سرآتش کباب را

ای پرده دار حال دلم بین و عرضه دار

با شهریار قصه شهر خراب را

عاشق کشی ثواب بود در کتاب عشق

آن شوخ هم ز دست نداد این ثواب را

گفتی مگر به صورت من عاشقی کمال

صورت ندیده چون بنویسم جواب را

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.