گنجور

 
کمال خجندی

ما را به عشق می کند ارشاد پیر ما

داند که زاهدی نبود دلپذیر ما

دل جای مهر تست چه پنهان کنیم راز

چون روشن است پیش تو ما فی الضمیر ما

جان میدهیم تحفه به باد و نمی برد

خجلت برد مگر ز متاع حقیر ما

در حسن و حسن عهد نیابیم سالها

هم ما نظیر آن به و هم او نظیر ما

گفتم فرست ناوکی از کیش خویش گفت

ترسم که باز چشم بدوزی به تیر ما

تاراج عمر سهل بود گر کنی به وصل

مسکین نوازی دل و جان اسیر ما

دست کمال گیر که بی تو ز پا فتاد

کی رحمت تو در دو جهان دستگیر ما