گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷

 

سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاستهر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغدیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوستحیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیانگونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست
مایهٔ پرهیزگار قوت صبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۸

 

صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاستچارهٔ عشق احتمال شرط محبت وفاست
مالک رد و قبول هر چه کند پادشاستگر بزند حاکم است ور بنوازد رواست
گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاستور چه براند هنوز روی امید از قفاست
برق یمانی بجست باد بهاری بخاستطاقت مجنون برفت خیمهٔ لیلی کجاست
غفلت از ایام عشق پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۹۵

 

آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوستموقف آزادگان بر سر میدان اوست
ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برندسلسله پای جمع زلف پریشان اوست
چند نصیحت کنند بی‌خبرانم به صبردرد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست
گر کند انعام او در من مسکین نگاهور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست
گر بزند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۵

 

آب حیات من است خاک سر کوی دوستگر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یارفتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگارمرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست
دوست به هندوی خود گر بپذیرد مراگوش من و تا به حشر حلقه هندوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۱

 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفتچشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیمپرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافتسرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشقخرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۶

 

روز برآمد بلند ای پسر هوشمندگرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند
طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببالابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند
تا به تماشای باغ میل چرا می‌کندهر که به خیلش درست قامت سرو بلند
عقل روا می‌نداشت گفتن اسرار عشققوت بازوی شوق بیخ صبوری بکند
دل که بیابان گرفت چشم ندارد به راهسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۶۹

 

آنکه مرا آرزوست دیر میسر شودوینچه مرا در سرست عمر در این سر شود
تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلستور به مثل پای سعی در طلبت سر شود
برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوختزان همه آتش نگفت دود دلی برشود
ای نظر آفتاب هیچ زیان داردتگر در و دیوار ما از تو منور شود
گر نگهی دوست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۵

 

خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خارچون نتواند کشید دست در آغوش یار
گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوستمن نتوانم گرفت بر سر آتش قرار
آتش آه است و دود می‌رودش تا به سقفچشمه چشمست و موج می‌زندش بر کنار
گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریمور تو ز ما بی نیاز ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۶

 

دولت جان پرورست صحبت آمیزگارخلوت بی مدعی سفره بی انتظار
آخر عهد شبست اول صبح ای ندیمصبح دوم بایدت سر ز گریبان برآر
دور نباشد که خلق روز تصور کنندگر بنمایی به شب طلعت خورشیدوار
مشعله‌ای برفروز مشغله‌ای پیش گیرتا ببرم از سرم زحمت خواب و خمار
خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیعناله موزون مرغ بوی خوش لاله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۰۶

 

ای پسر دلربا وی قمر دلپذیراز همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر
تا تو مصور شدی در دل یکتای منجای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر
عیب کنندم که چند در پی خوبان رویچون نرود بنده‌وار هر که برندش اسیر
بسته زنجیر زلف زود نیابد خلاصدیر برآید به جهد هر که فرو شد به قیر
چون تو بتی بگذرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۰

 

شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلامروی تو دیدن به صبح روز نماید تمام
مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفتشاهد ما برقرار مجلس ما بردوام
بلبل باغ سرای صبح نشان می‌دهدوز در ایوان بخاست بانگ خروسان بام
ما به تو پرداختیم خانه و هرچ اندر اوستهر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
خواهیم آزاد کن خواه قویتر ببندمثل تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۱

 

ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرامماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام
سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جایماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام
تا دل از آن تو شد دیده فرودوختمهر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبرچشم امیدم به راه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۶

 

ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختنقوت او می‌کند بر سر ما تاختن
گر دهیم ره به خویش یا نگذاری به پیشهر دو به دستت در است کشتن و بنواختن
گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری رواستچاره ما هیچ نیست جز سپر انداختن
کشتی در آب را از دو برون حال نیستیا همه سود ای حکیم یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۷

 

چند بشاید به صبر دیده فرو دوختنخرمن ما را نماند حیله به جز سوختن
گر نظر صدق را نام گنه می‌نهندحاصل ما هیچ نیست جز گنه اندوختن
چند به شب در سماع جامه دریدن ز شوقروز دگر بامداد پاره بر او دوختن
زهد نخواهد خرید چاره رنجور عشقشمع و شراب است و شید پیش تو نفروختن
تا به کدام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۸

 

گر متصور شدی با تو در آمیختنحیف نبودی وجود در قدمت ریختن
فکرت من در تو نیست در قلم قدرتیستکاو بتواند چنین صورتی انگیختن
کیست که مرهم نهد بر دل مجروح عشقکه‌ش نه مجال وقوف نه ره بگریختن
داعیه شوق نیست رفتن و باز آمدنقاعده مهر نیست بستن و بگسیختن
آب روان سرشک و آتش سوزان آهپیش تو باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۳

 

دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی منتا نکند گل غرور رنگ من و بوی من
برگ گل لعل بود شاهد بزم بهارآب گلستان ببرد شاهد گلروی من
شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتابتیغ جفا برکشید ترک زره موی من
ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبردست غمش درشکست پنجه نیروی من
عشق به تاراج داد رخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۸۱

 

صید بیابان عشق چون بخورد تیر اوسر نتواند کشید پای ز زنجیر او
گو به سنانم بدوز یا به خدنگم بزنگر به شکار آمده‌ست دولت نخجیر او
گفتم از آسیب عشق روی به عالم نهمعرصه عالم گرفت حسن جهان گیر او
با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیمروی به دیوار صبر چشم به تقدیر او
چاره مغلوب نیست جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۸۳

 

ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشیگو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
گر بکشی بنده‌ایم ور بنوازی رواستما به تو مستأنسیم تو به چه مستوحشی
گفتی اگر درد عشق پای نداری گریزچون بتوانم گریخت تا تو کمندم کشی
دیده فرودوختیم تا نه به دوزخ بردباز نگه می‌کنم سخت بهشتی وشی
غایت خوبی که هست قبضه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۳۳

 

ره به خرابات برد، عابد پرهیزگارسفرهٔ یکروزه کرد، نقد همه روزگار
ترسمت ای نیکنام، پای برآید به سنگشیشهٔ پنهان بیار، تا بخوریم آشکار
گر به قیامت رویم، بی خر و بار عملبه که خجالت بریم، چون بگشایند بار
کان همه ناموس و بانگ، چون درم ناسرهروی طلی کرده داشت، هیچ نبودش عیار
روز قیامت که خلق، طاعت و خیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۱۴

 

باد بهاری وزید، از طرف مرغزارباز به گردون رسید، نالهٔ هر مرغ‌زار
سرو شد افراخته، کار چمن ساختهنعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر یا خورستسرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار
شاخ که با میوه‌هاست، سنگ به پا می‌خوردبید مگر فارغست، از ستم نابکار
شیوهٔ نرگس ببین، نزد بنفشه نشینسوسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی