گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹

 

دلارام نهان گشته ز غوغاهمه رفتند و خلوت شد برون آ
برآور بنده را از غرقه خونفرح ده روی زردم را ز صفرا
کنار خویش دریا کردم از اشکتماشا چون نیایی سوی دریا
چو تو در آینه دیدی رخ خوداز آن خوشتر کجا باشد تماشا
غلط کردم در آیینه نگنجیز نورت می‌شود لا کل اشیاء
رهید آن آینه از رنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰

 

بیا ای جان نو داده جهان راببر از کار عقل کاردان را
چو تیرم تا نپرانی نپرمبیا بار دگر پر کن کمان را
ز عشقت باز طشت از بام افتادفرست از بام باز آن نردبان را
مرا گویند بامش از چه سویستاز آن سویی که آوردند جان را
از آن سویی که هر شب جان روانستبه وقت صبح بازآرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱

 

بسوزانیم سودا و جنون رادرآشامیم هر دم موج خون را
حریف دوزخ آشامان مستیمکه بشکافند سقف سبزگون را
چه خواهد کرد شمع لایزالیفلک را وین دو شمع سرنگون را
فروبریم دست دزد غم راکه دزدیدست عقل صد زبون را
شراب صرف سلطانی بریزیمبخوابانیم عقل ذوفنون را
چو گردد مست حد بر وی برانیمکه از حد برد تزویر و فسون را
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

سلیمانا بیار انگشتری رامطیع و بنده کن دیو و پری را
برآر آواز ردوها علیمنور کن سرای شش دری را
برآوردن ز مغرب آفتابیمسلم شد ضمیر آن سری را
بدین سان مهتری یابد هر آن کسکه بهر حق گذارد مهتری را
بنه بر خوان جفان کالجوابیمکرم کن نیاز مشتری را
به کاسی کاسه سر را طرب دهتو کن مخمور چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳

 

دل و جان را در این حضرت بپالاچو صافی شد رود صافی به بالا
اگر خواهی که ز آب صاف نوشیلب خود را به هر دردی میالا
از این سیلاب درد او پاک ماندکه جانبازست و چست و بی‌مبالا
نپرد عقل جزوی زین عقیلهچو نبود عقل کل بر جزو لالا
نلرزد دست وقت زر شمردنچو بازرگان بداند قدر کالا
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴

 

خبر کن ای ستاره یار ما راکه دریابد دل خون خوار ما را
خبر کن آن طبیب عاشقان راکه تا شربت دهد بیمار ما را
بگو شکرفروش شکرین راکه تا رونق دهد بازار ما را
اگر در سر بگردانی دل خودنه دشمن بشنود اسرار ما را
پس اندر عشق دشمن کام گردمکه دشمن می‌نپرسد کار ما را
اگر چه دشمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵

 

چو او باشد دل دلسوز ما راچه باشد شب چه باشد روز ما را
که خورشید ار فروشد ار برآمدبس است این جان جان افروز ما را
تو مادرمرده را شیون میاموزکه استادست عشق آموز ما را
مدوزان خرقه ما را مدراننشاید شیخ خرقه دوز ما را
همه کس بر عدو پیروز خواهدجمال آن عدو پیروز ما را
همه کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

مرا حلوا هوس کردست حلوامیفکن وعده حلوا به فردا
دل و جانم بدان حلواست پیوستکه صوفی را صفا آرد نه صفرا
زهی حلوای گرم و چرب و شیرینکه هر دم می‌رسد بویش ز بالا
دهانی بسته حلوا خور چو انجیرز دل خور هیچ دست و لب میالا
از آن دستست این حلوا از آن دستبخور زان دست ای بی‌دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷

 

امیر حسن خندان کن چشم راوجودی بخش مر مشتی عدم را
سیاهی می‌نماید لشکر غمظفر ده شادی صاحب علم را
به حسن خود تو شادی را بکن شادغم و اندوه ده اندوه و غم را
کرم را شادمان کن از جمالتکه حسن تو دهد صد جان کرم را
تو کارم زان بر سیمین چو زر کنتو لعلین کن رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸

 

به برج دل رسیدی بیست این جاچو آن مه را بدیدی بیست این جا
بسی این رخت خود را هر نواحیز نادانی کشیدی بیست این جا
بشد عمری و از خوبی آن مهبه هر نوعی شنیدی بیست این جا
ببین آن حسن را کز دیدن اوبدید و نابدیدی بیست این جا
به سینه تو که آن پستان شیرستکه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹

 

بکت عینی غداه البین دمعاو اخری بالبکا بخلت علینا
فعاقبت التی بخلت علینابان غمضتها یوم التقینا
چه مرد آن عتابم خیز یارابده آن جام مالامال صهبا
نرنجم ز آنچ مردم می‌برنجندکه پیشم جمله جان‌ها هست یکتا
اگر چه پوستینی بازگونهبپوشیدست این اجسام بر ما
تو را در پوستین من می‌شناسمهمان جان منی در پوست جانا
بدرم پوست را تو هم بدرانچرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

تو بشکن چنگ ما را ای معلاهزاران چنگ دیگر هست این جا
چو ما در چنگ عشق اندرفتادیمچه کم آید بر ما چنگ و سرنا
رباب و چنگ عالم گر بسوزدبسی چنگی پنهانیست یارا
ترنگ و تنتنش رفته به گردوناگر چه ناید آن در گوش صما
چراغ و شمع عالم گر بمیردچو غم چون سنگ و آهن هست برجا
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱

 

برای تو فدا کردیم جان‌هاکشیده بهر تو زخم زبان‌ها
شنیده طعنه‌های همچو آتشرسیده تیر کاری زان کمان‌ها
اگر دل را برون آریم پیشتببخشایی بر آن پرخون نشان‌ها
اگر دشمن تو را از من بدی گفتمها دشمن چه گوید جز چنان‌ها
بیا ای آفتاب جمله خوبانکه در لطف تو خندد لعل کان‌ها
که بی‌تو سود ما جمله زیانستکه گردد سود با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲

 

ز روی تست عید آثار ما رابیا ای عید و عیدی آر ما را
تو جان عید و از روی تو جاناهزاران عید در اسرار ما را
چو ما در نیستی سر درکشیدیمنگیرد غصه دستار ما را
چو ما بر خویشتن اغیار گشتیمنباشد غصه اغیار ما را
شما را اطلس و شعر خیالیخیال خوب آن دلدار ما را
کتاب مکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴

 

بریده شد از این جوی جهان آببهارا بازگرد و وارسان آب
از آن آبی که چشمه خضر و الیاسندیدست و نبیند آن چنان آب
زهی سرچشمه‌ای کز فر جوششبجوشد هر دمی از عین جان آب
چو باشد آب‌ها نان‌ها برویندولی هرگز نرست ای جان ز نان آب
برای لقمه‌ای نان چون گدایانمریز از روی فقر ای میهمان آب
سراسر جمله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

الا ای روی تو صد ماه و مهتابمگو شب گشت و بی‌گه گشت بشتاب
مرا در سایه‌ات ای کعبه جانبه هر مسجد ز خورشیدست محراب
غلط گفتم که اندر مسجد مابرون در بود خورشید بواب
از این هفت آسیا ما نان نجوییمننوشیم آب ما زین سبز دولاب
مسبب اوست اسباب جهان راچه باشد تار و پود لاف اسباب
ز مستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶

 

مخسب ای یار مهمان دار امشبکه تو روحی و ما بیمار امشب
برون کن خواب را از چشم اسرارکه تا پیدا شود اسرار امشب
اگر تو مشترییی گرد مه گردبگرد گنبد دوار امشب
شکار نسر طایر را به گردونچو جان جعفری طیار امشب
تو را حق داد صیقل تا زداییز هجر ازرق زنگار امشب
بحمدالله که خلقان جمله خفتندو من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵

 

همه خوف آدمی را از درونستولیکن هوش او دایم برونست
برون را می‌نوازد همچو یوسفدرون گرگی‌ست کو در قصد خونست
بدرد زهره او گر نبینددرون را کو به زشتی شکل چونست
بدان زشتی به یک حمله بمیردولیکن آدمی او را زبونست
الف گشت‌ست نون می‌بایدش ساختکه تا گردد الف چیزی که نونست
اگر نه خود عنایات خداوندبدیدستی چه امکان سکون‌ست
نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶

 

بده یک جام ای پیر خراباتمگو فردا که فی التأخیر آفات
به جای باده درده خون فرعونکه آمد موسی جانم به میقات
شراب ما ز خون خصم باشدکه شیران را ز صیادیست لذات
چه پرخونست پوز و پنجه شیرز خون ما گرفتست این علامات
نگیرم گور و نی هم خون انگورکه من از نفی مستم نی ز اثبات
چو بازم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷

 

ببستی چشم یعنی وقت خواب استنه خوابت آن حریفان را جواب است
تو می‌دانی که ما چندان نپاییمولیکن چشم مستت را شتاب است
جفا می‌کن جفاات جمله لطف استخطا می‌کن خطای تو صواب است
تو چشم آتشین در خواب می‌کنکه ما را چشم و دل باری کباب است
بسی سرها ربوده چشم ساقیبه شمشیری که آن یک قطره آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸

 

سماع از بهر جان بی‌قرارستسبک برجه چه جای انتظارست
مشین این جا تو با اندیشه خویشاگر مردی برو آن جا که یارست
مگو باشد که او ما را نخواهدکه مرد تشنه را با این چه کارست
که پروانه نیندیشد ز آتشکه جان عشق را اندیشه عارست
چو مرد جنگ بانگ طبل بشنیددر آن ساعت هزار اندر هزارست
شنیدی طبل برکش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹

 

سماع آرام جان زندگانیستکسی داند که او را جان جانست
کسی خواهد که او بیدار گرددکه او خفته میان بوستان‌ست
ولیک آن کو به زندان خفته باشداگر بیدار گردد در زیان‌ست
سماع آن جا بکن کان جا عروسیستنه در ماتم که آن جای فغانست
کسی کو جوهر خود را ندیدهستکسی کان ماه از چشمش نهانست
چنین کس را سماع و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰

 

دگربار این دلم آتش گرفتسترها کن تا بگیرد خوش گرفتست
بسوز ای دل در این برق و مزن دمکه عقلم ابر سوداوش گرفتست
دگربار این دلم خوابی بدیدستکه خون دل همه مفرش گرفتست
چو سایه کل فنا گردم ازیراجهان خورشید لشکرکش گرفتست
دلم هر شب به دزدی و خیانتز لعل بار سلطان وش گرفتست
کجا پنهان شود دزدی دزدیکه مال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱

 

بیا کامروز ما را روز عیدستاز این پس عیش و عشرت بر مزیدست
بزن دستی بگو کامروز شادی‌ستکه روز خوش هم از اول پدیدست
چو یار ما در این عالم کی باشدچنین عیدی به صد دوران کی دیدست
زمین و آسمان‌ها پرشکر شدبه هر سویی شکرها بردمیدست
رسید آن بانگ موج گوهرافشانجهان پرموج و دریا ناپدیدست
محمد باز از معراج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲

 

مرا چون تا قیامت یار اینستخراب و مست باشم کار اینست
ز کار و کسب ماندم کسبم اینسترخا زر زن تو را دینار اینست
نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دلچه چاره فعل آن دیدار اینست
گل صدبرگ دید آن روی خوبشبه بلبل گفت گل گلزار اینست
چو خوبان سایه‌های طیر غیبندبه سوی غیب آ طیار این‌ست
مکرر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی