گنجور

 
مولانا

همه خوف آدمی را از درونست

ولیکن هوش او دایم برونست

برون را می‌نوازد همچو یوسف

درون گرگی‌ست کاو در قصد خونست

بدرّد زَهره او گر ببیند

درون را کاو به زشتی شکل چونست

بدان زشتی به یک حمله بمیرد

ولیکن آدمی او را زبونست

الف گشته‌ست نون می‌بایدش ساخت

که تا گردد الف چیزی که نونست

اگر نه خود عنایات خداوند

بدیده‌ستی چه امکان سکون‌ست‌‌؟

نه عالم بُد نه آدم بُد نه روحی

که صافی و لطیف و آبگون‌ست

که او را بود حکم و پادشاهی

نپنداری که این کار از کنونست

نمی‌گویم که در تقدیر شه بود

حقیقت بود و صد چندین فزونست

خداوندی شمس‌الدین تبریز

ورای هفت چرخ نیلگونست

به زیر ران او تقدیر رامست

اگر چه نیک تندست و حرونست

چو عقل کل بویی برد از وی

شب و روز از هوس اندر جنونست

که پیش همت او عقل دیده‌ست

که همت‌های عالی جمله دونست

کدامین سوی جویم خدمتش را‌‌؟

که منزلگاه او بالای سونست

هر آن مشکل که شیران حل نکردند

بر او جمله بازی و فسونست

نگفتم هیچ رمزی تا بدانی

ز عین حال او این‌ها شجونست

ایا تبریز، خاک توست کحلم

که در خاکت عجایب‌ها فنونست